می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت بیست و نهم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
دوشنبه 18 شهریور 1392-05:36 ب.ظ

سلام دوستان گلم  بفرمایید ادامه داستان با وجود اینکه میدونم کسی نمیخونه ولی من واسه دل خودم میزارم چون عاشق کاراکتراشم نه اینکه داستان خودم باشه میگم کلا دوستشون دارم 






سایا بعد تمرین از شیدا و ایزوا خداحافظی کرد و بهشون قول داد که جونکی رو برگردونه

ایزوا : راست میگی یعنی میشه مربی برگرده

سایا : آره نگران نباش شیدا تو هم دیگه گریه نکنی ها همه چی درست میشه

سایا از سالن تمرین اومد بیرون قطره آبی چکید رو صورتش

سایا : وای داره بارون مییاد بهتره سریع تر برم خونه وگرنه خیس میشم

سایا یه تاکسی گرفت و با خوشحالی رفت خونه همین که کلید گذاشت در رو باز کنه همسایه صداش کرد

همسایه : عزیزم یه لحظه صبرکن یه امانتی برات دارم

سایا ( با تعجب )* : امانتی ؟؟!!!

همسایه : اره یه اقایی اومد و این پاکت رو داد تا بهت بدم

سایا : اقا ؟؟!!! چه پاکتی ؟؟!!!

سایا وقتی پاکت رو باز کرد دید که پولهایی که به  جونکی داده بود توش بود

سایا خیلی ناراحت شد : واسه چی اوپا اینها رو پس داده ؟؟!!!

همسایه : من میرم سایا جان کاری داشتی بهم بگو

سایا بدون اینکه چیزی بگه دویید سمت یه تاکسی و اونو نگه داشت و سوار شد تا بره ببینه جریان چیه

سایا : ممنونم اقا لطفا برید تو این خیابون

وقتی رسید به اون خیابون  با عجله از ماشین پیاده شد و تا دم خونه جونکی دویید

جونکی دم در خونه بود و داشت در خونه رو باز میکرد

سایا داد زد : اوپا ...... اوپا

جونکی از دیدن سایا تعجب کرد : دختر اینجا چه کار میکنی نگاه سر تا پا خیس شدی بیا تو خودتو خشک کن

جونکی سایا رو برد خونه و حوله داد تا خودشو خشک کنه

جونکی : پاشو برو تو اتاق لباساتو عوض کن اینجوری سرما میخوری

سایا : اوپا چرا این پولهارو پس دادی ........... چرا ؟؟!!!

جونکی : برای اینکه کارت معنی نداشت این چه کاریه کردی وقت خودتو تو اون فروشگاه هدر دادی درسته دیگه مربیت نیستم درسته دیگه هیچ رابطه ای با هم نداریم ولی نمیتونم نگران ایندت نباشم .......... میتونم ؟؟!!

سایا : چرا نباید این کارو کنم چرا نباید محبتهای اوپای مهربونم رو جبران کنم

جونکی خندید : مهربون ؟؟!! ممنون سایا ولی من بدبخت تر از اونیم که تو فکر کنی دختر خیلی ساده ای فکر کردی با این کار کردنها میتونم کمپانیم رو به دست بیارم و دوباره با هم تمرین کنیم ..... نه سایا برو دنبال زندگیت

سایا : زندگیم ؟؟!!

جونکی : اره زندگیت مگه تو جونگ مینو نمیخواستی الانم پشت کن به همه ی اتفاقها و چشاتو ببند به گذشته هم فکر نکن خواهش میکنم اصلا فکر نکن که با ادمی مثل من اشنا شدی

جونکی روشو برگردوند چون صورتش غرق اشک بود و چشاش دیگه نمیتونست صورت سایا رو ببینه

سایا داد زد : اوپا ؟؟!!!

جونکی با شنیدن صدای سایا اشکهاشو پاک کرد و روشو کرد سمتش

جونکی : دیگه بهم نگو اوپا اگرم گذری همو دیدیم قول بده که حتی بهم سلام هم نکنی سرتو بنداز پایین و مثل یه غریبه از کنارم رد شو بزار فکر کنم که دیگه هیچ کسی رو ندارم باشه ......... ( با صدای بلند ) باشه ؟؟!!!

سایا از جاش پاشد و خودشو پرت کرد تو بغل جونکی : چی داری میگی برای من تو همه کس بودی تو شرایطی که هیچ جایی نداشتم و هیچ پولی نداشتم تو بهم کمک کردی و هر موقع لازم داشتم که درد دل کنم تو بودی که بهم گوش میدادی و با لبخندت همه بدبختی هام یادم میرفت نه اوپا من تو رو تو این وضعیت ول نمیکنم

جونکی که دیگه طاقت شنیدن حرفهای سایا رو نداشت سعی میکرد که اونو از بغلش جداکنه اما سایا سفتتر اونو بغل کرد

جونکی : سایا من مردم غرور دارم اگر به تو کمک کردم هیچ منتی نیست و اصلا توقع جبران ندارم چون من به دختر مورد علاقم کمک کردم همین تو هم دیگه برو خواهش میکنم سایا

سایا زل زد به چشمهای جونکی و با چشمهای غرق تو اشک بهش نگاه میکرد و نمیدونست چی بگه جونکی اشک های سایا رو با دستش پاک کرد

جونکی : سایا تو همه زندگیمی من تو رو خیلی دوست داشتم و دارم ولی وقتی دیدم تو جونگ مینو دوست داری و اونم دوستت داره به ناچار کنار کشیدم فکر نکن باهات سردم این رفتار برای هر دوتامون لازمه باور کن اگر برای داشتن تو بجنگم نمیتونم خوشبختت کنم تو پیش من همه موفقیتتاتت رو از دست میدی میخوام اینقدر تلاش کنم که برگردم به نقطه اول و از نو شروع کنم از همون موقع که نه خواننده معروفی بودم و نه تو رو دیده بودم

سایا : اوپا ؟؟!!

جونکی : برو خواهش میکنم برو و با جونگ مین خوشبخت شو ........ بهم قول بده خوشبخت شی

تو سالن تمرین جونگ مین داشت تمرین میکرد ولی یکهو وسط تمرین کلافه شد و گوشی رو از تو گوشش در اورد و رفت بیرون

جونگ مین : سایا کجاست واقعا نمیدونم اومده ژاپن خواننده شه یا فروشنده

سایا که از پیش جونکی یکسره رفته بود سالن تمرین همین که خواست بره تو جونگ مین رو دید جونگ مین هم با دیدن سایا تعجب کرد و رفت سمتش

جونگ مین : هیچ معلومه کجا بودی ببینم تو اومدی ژاپن خواننده شی یا فروشنده

سایا : جونگ مین بس کن دوباره داری شروع مکنی ها

جونگ مین : چی رو دارم شروع میکنم این تویی که نمیدونی چی میخوای و چه کاره میخوای بشی

سایا که اصلا دلش نمیخواست با جونگ مین جر و بحث کنه رفت تو سالن

جونگ مین : وایستا کجا داری میری

سایا وایستاد و رو کرد به جونگ مین : اصلا میدونی چیه من مجبورم به خاطر کمک به جونکی برم تو فروشگاه کار کنم

جونگ مین : ( با تعجب ) چی ؟؟!! به خاطر اوپات یعنی چی ازت داره کار میکشه حتما میخواد براش جبران خوبی هاشو که برات کرده رو کنی

سایا : نه اوپا کمپانیش ورشکسته شده

جونگ مین : ورشکسته شده ؟ خب این به تو چه نسبتی باهاش داری که همه ی زندگیتو ول کردی و افتادی دنبال کارهای اون

سایا : این چه حرفیه ببینم من چه نسبتی باهاش داشتم که کمکم کرد

جونگ مین : میبینی توجهت به همه هست جز من

سایا : چی داری میگی توجهم به کیه ؟؟

جونگ مین : تو واسه همه دل میسوزونی جز من

سایا : من به تو توجهی ندارم یا تو که همش فکر ضایع کردن منی

جونگ مین : ولی الان وضع فرق کرده من دوستت دارم ولی دوست ندارم واسه غریبه ها دل بسوزونی

سایا : جونگ مین تو خیلی سنگ دلی اوپا دیگران نیست اون به من کمک کرده منم باید کمکش کنم تو این وضعیت نباید ولش کنم اینو درک میکنی

جونگ مین : نه مثل اینکه من و تو سازشم نمیشه ولی بدون یادم نرفته که هر بار که ضایعت کردم گریه کردی این یعنی اینکه منو دوست داری ولی اقرار نمیکنی

سایا چیزی نگفت و رفت تو سالن و با فکر کردن به حرفهای جونگ مین اشک تو چشاش جمع شد و نمیدونست که جونگ مین براش عزیزه و یا باید به خاطر جونکی همه چیزو فراموش کنه (واقعا این چیه که سرم اومده )

جونگ مین که از حرفها و کارهای سایا کلافه شده بود مجبور شده بره و ادرس جونکی رو از خانم منشی بگیره

خانم منشی : اقای پارک من نمیتونم ادرسشو بهتون بدم

جونگ مین : یعنی چی خانم من باهاش کار دارم

خانم منشی : اما اقای لی دیگه مسئول این کمپانی نیست شاید دیگه هم نیاد اینجا

جونگ مین به زور  ادرس جونکی رو گرفت و با عجله رفت دم در خونش

وقتی رسید دم در خونه جونکی در زد

جونکی در رو باز کرد و با دیدن جونگ مین تعجب کرد

جونکی : شمایید اقای پارک ؟؟!! بفرمایید ببخشید خونه یکم بهم ریختس حوصله جابه جاییشو نداشتم

جونگ مین بدون اینکه چیزی بگه رفت تو خونه

جونکی : برم برات یه قهوه بیارم خیلی خوشحالم که اومدی پیشم

همین که جونکی خواست بره اشپزخونه جونگ مین جلوشو گرفت و یه مشت حوالش کرد جونکی هم پخش زمین شد

جونگ مین : من نیومدم مهمونی فقط اومدم یه گوشمالی بهت بدم که شاید دست از سر سایا برداری چیه یه خوبی بهش کردی حالا داری ازش بیگاری میکشی اصلا بدهی تو به اون چه لطفا از سادگیش سوء استفاده نکن اون زن منه اینو چند بار باید بگم

جونگ مین از خونه اومد بیرون و در رو محکم بست

جونگ مین : چه قدر بی عرضس سایا دلشو به کی خوش کرده اون حتی از خودش دفاع هم نکرد تا کی میخواد مهربونی و خوش رفتاریشو به رخ من بکشه

جونگ مین همین طور زیر لب غرغر میکرد که یکهو ایسان جلوش سبز شد

جونگ مین با تعجب بهش نگاه کرد و ایسان هم یه لبخند ژکوندی به جونگ مین زد ..........














آسیه
پنجشنبه 21 شهریور 1392 12:13 ق.ظ
خیلی قشنگ بود.
پاسخ yaerain lee : سلام عزیزم خواهش میکنم

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic