می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت بیست و ششم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
دوشنبه 21 مرداد 1392-12:09 ب.ظ

  سلام دوستای گلم عیدتون با تاخیر مبارک باشه طاعاتتون قبول  ببخشید سرعت نتم خیلی

پایین بود الان درستیده براتون ادامه داستانومیزارم میانه من خودم این قسمت رو خیلی دوست

دارم هر چی سعی کردم خیلی احساسی بنویسمش شاید نتونسته باشم اون حس واقعی رو

القا کنم  ولی برای خودم جالب و دوست داشتنیه بفرمایید ادامه داستان
 







سایا تمام شب راه رفت  تقریبا نزدیکیهای صبح بود که متوجه شد جونگ مین پشت سرشه به همین خاطر رفت و پشت درخت قائم شد جونگ مین هم مسیرشو عوض کرد و از پشت سر سایا رو غافل گیر کرد و دست گذاشت رو شونش سایا ترسید و جیغ زد

سایا : وای تویی ترسیدم واسه چی اینجایی ؟؟؟؟!!!!!

جونگ مین : اره خودمم خودت بگو معلومه کجا داشتی میرفتی اونم با لباس خواب

سایا هم که نمیدونست چی بگه دویید سمت خوابگاه

جونگ مین : کجا داری میری با توام وایستا من نمیتونم به سرعت تو بدوام

سایا هیچ توجهی نمیکرد و همین طور میدویید و با خودش فکر میکرد که چرا باید جونگ مین تموم وقت تعقیبش کرده باشه 

جونگ مین ( داد زد ) : مگه با تو نیستم وایستا

سایا که صدای عصبانی جونگ مین رو شنید ناخودآگاه سر جاش میخکوب شد و اشک از چشاش سرازیر شد و برنگشت  و نخواست جونگ مین گریشو ببینه

جونگ مین وقتی با کلی دوییدن خودشو به سایا رسوند از شدت عصبانیت دست سایا رو گرفت و روشو سمت خودش کرد ولی اون سعی میکرد روشو از جونگ مین برگردونه تا صورت خیسشو نبینه ولی جونگ مین صورت سایا رو تو دستاش گرفت

جونگ مین ( با نگاه خشم الود ): داری گریه میکنی ............... اره گریه کن..............   حق داری به خاطر کارات گریه کنی

سایا ( داد زد ) : به خاطر کارام کدوم کارام ............

جونگ مین : به خاطر بی توجهییات

سایا :  چی داری میگی ............. ولم کن جونگ مین من دیگه تحمل این حرفاتو ندارم

جونگ مین دست سایا رو محکم گرفته بود و همچنان با خشم به چشمای اون زل زده بود

سایا هم که اشک ها مجال بهش نمیدادن و همینجور سرازیر میشدن سعی کرد دستشو از تو دست جونگ مین در بیاره ولی اون اونقدر دست سایا رو محکم گرفته بود که سایا نمیتونست دستشو بیرون بیاره

جونگ مین که تحمل دیدن اشک های سایا رو نداشت ناخداگاه اونو بغل کرد

سایا از تعجب چشاش درشت شد و حس میکرد که جونگ مین بازم قصد تحقیرشو داره  : ولم کن جونگ مین

جونگ مین اونو محکم تر بغل کرد

سایا : مگه از من بدت نمییاد مگه نگفتی برم کره من چند روز دیگه میرم دیگه لازم نیست با نفرت سرم داد بزنی و جلو همه کوچیکم کنی

جونگ مین با شنیدن این حرفها سایا رو از بغلش بیرون اورد و با چشای پر اشک به صورت سایا نگاه کرد

سایا : اره درست شنیدی دارم میرم دیگه نمیخوام با دیدن من زجر بکشی

جونگ مین : چی داری میگی زجر چیه من از روز اول که تو رو دیدم دوستت داشتم

سایا یه خنده از روی تمسخر کرد و گفت دوستم داشتی  ؟؟؟!!!! خیلی جالبه

جونگ مین : چی جالبه مگه دوست داشتن خنده داره

سایا : نه دوست داشتن خنده نداره ولی من تو این مدت جز تندی و مخالفت ازت هیچی ندیدم بارها دلم رو شکوندی فقط هیون و جونکی بودن که تو همه لحظه ها منو حمایت کردن

جونگ مین ( با عصبانیت ) : چی داری میگی اصلا میدونی چیه علت همه رفتارهام اونها بودن

سایا : علتش اونها بودن ؟؟!!! بس کن جونگ مین بزار برم

جونگ مین : وقتی دیدم تو همش از هیون میگی فکر کردم بهش علاقه داری نخواستم غرورم له بشه برام سنگین بود که بهت بگم دوستت دارم ولی دست رد به سینم بزنی وقتی اومدی ژاپن دیدم که  یکی رو داری که حامیته بهش حسودیم شد خواستم بری کره شاید دیگه نبینیش 

سایا : چی میگی یعنی چی یعنی تو میگی تو اوجی که تو ولم کردی اونم تو کشور غریب من باید همین طور تک و تنها میموندم یادته که اونروز وقتی رفتی پیش دوستت مجبور شدم برم هتل اگه جونکی نبود من چه جوری تو این کشور غریب باید میموندم حالا میگی دوستم داری هر بار که بهت نزدیک شدم ازم دور شدی مسخرم کردی هر موقع خواستم با کسی حرف بزنم اون کس هر کی بود جز تو وقتی گریه میکردم هر آغوشی بود جز آغوش تو عشقتو با نفرت بهم نشون دادی نه جونگ مین من عشقتو باور ندارم قلبم با هر برخورد بد تو سرد و سردتر شد ناامید شدم ولی هر بار که ناامید شدم جونکی بود که بهم امید میداد با لبخنداش بهم انرژی میداد وقتایی که اخم تو حالمو میگرفت مهربونی و لبخند اون بهم امید میداد

جونگ مین : بس کن ............. بس کن دیگه نمیخوام بشنوم ........... اره پس بزار منم بگم هر بار خواستم بیام پیشت دیدم کسی دیگه زودتر از من پیشت بود وقتی خواستم تو رو تو آغوشم بگیرم و بهت بگم عاشقتم دیدم یکی دیگه پیشته چه جوری چه جوری باید عشقمو بیان میکردم من قدرتشو نداشتم من .......

سایا : ولی من تصمیم خودمو گرفتم تا چند روز دیگه هم برمیگردم کره

سایا اینو گفت و رفت سمت خوابگاه

جونکی که تموم شب را داشت دنبال سایا میگشت با دیدن سایا رفت پیشش

جونکی وقتی چشای قرمز و پر اشک سایا رو دید تعجب کرد : تا الان کجا بودی اتفاقی افتاده ؟؟؟!!!

سایا بدون اینکه چیزی بگه سرشو انداخت پایین و هیچی نتونست بگه و جونکی جونگ مین رو دید که داشت با ناامیدی به سمت خوابگاه می اومد

جونکی : نکنه با جونگ مین بحثت شده ببینم نکنه چیزی گفته که تو اینجور به هم ریختی

سایا رفت تو اتاقش

جونگ مین وقتی رسید دم در خوابگاه با دیدن جونکی با خشم زل زد تو چشاش

جونکی : چیزی شده جونگ مین چرا عصبانی هستی

جونگ مین با جونکی درگیر شد و یه مشت محکم زد تو دهنش

آیسان با سرخوشی از اتاقش اومد بیرون و جونکی رو صدا زد ولی بادیدن اون صحنه سریع دویید پیش اونها : جونگ مین معلومه داری چه کار میکنی .......... اوپا حالت خوبه

جونکی از جاش پاشد ولی هنوز کامل بلند نشده بود که جونگ مین دوباره اونو زد

جونکی عصبانی شد : چیه چته  مثل اینکه خیلی اتیشی شدی فکر میکنی من نمیتونم تو رو بزنم

جونگ مین : بیا بزن ببینم چند مرده حلاجی اصلا کی باشی که بخوای منو بزنی

آیسان : اوپا خواهش میکنم بس کن اصلا من یه دقیقه نبودم ها معلوم نیست اینجا چه خبره

سایا که سرو صدای اونها رو شنید از اتاق اومد بیرون و با دیدن لب خونی جونکی رفت پیشش و داد زد : چی شده جونگ مین معلومه داری چه کار میکنی ؟؟؟!!!!!

جونگ مین با خشم رفت سمت سایا و هر بار که نزدیکتر میشد سایا یه قدم عقب میرفت ویهو دید که چسبیده به دیوار ( اخ ) جونگ مین هم دستشو زد به دیوار و تو چشای سایا خیره شد و گفت اره بزار بگم چمه بزار همه بدونن نکنه خجالت میکشی جلو اوپات بگم

جونکی با  دیدن عکس العمل جونگ مین تعجب کرد و خواست از جاش پاشه

آیسان : اوپا بزار کمکت کنم اصلا من نمیدونم این مربی چشه که یکهو اتیش گرفت نکنه اون دختره در موردت بدی گفته و اقا هم غیرتش گل کرده و این جوری خواسته جبران کنه هی بهت میگم واسه این شاگردات دل نسوزون و بهشون محبت نکن یه روزه صاحب پیدا میکنن و مییان دربو داغونت میکنن تو که گوشت به این حرفها بدهکار نیست

جونکی که اصلا حواسش به حرفهای آیسان نبود و دست اونو کنار زد و رفت و دست جونگ مین رو از دور سایا کشید کنار و با خشم به صورت جونگ مین زل زد

سایا : اوپا ؟!!!!!!!!!

جونگ مین : جونکی تو حق نداری از این به بعد به سایا نزدیک بشی فهمیدی ؟؟؟!!!

سایا : جونگ مین ؟؟!!!!!

جونگ مین : چیه نکنه دوستش داری نکنه اوپاتو دوست داری و شرمت میشه که اینها رو بگم ولی میگم من سایا رو دوست دارم و عاشقشم تو هم حق نداری از این لحظه خودتو دایه مهربانتر از مادر بدونی واسش اقای جونکی بساطتو جمع کن و برو دنبال کارت سایا من میرم وسایلمو جمع کنم که فردا اول صبح بریم تو هم برو اماده شو نمیزارم یه لحظه دیگه این اقا فکرایی کنه که میتونه تو رو واسه خودش کنه

جونگ مین اینو گفت و رفت اتاقش

جونکی با شنیدن حرفهای جونگ مین دست و پاش بی حس شد و اشک تو چشاش جمع شد و رو به سایا کرد و گفت : ببینم سایا راسته که تو جونگ مین رو دوست داری یعنی مادربزرگم راست میگفت نه من باورم نمیشه این امکان نداره

آیسان که گیج  و مبهوت شده بود و مغزش از این حرکات ارور داده بود وقتی بی قراری جونکی رو دید دیگه باورش شده بود که ........

 با چشای پر اشک و از روی ناباوری : اوپا  /...... اوپا ........ نه نگو که راسته نگو که چیزی که انتظارشو نداشتم داره اتفاق مییوفته تو سایا رو دوست داری نه این امکان نداره نه بگو که دروغه خواهش میکنم بگو

جونکی که همونجور اشک تو چشاش بود و غرور مردونش اجازه سرازیر شدنشونو نمیداد سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت و آیسان که با سکوت جونکی احساس کرد که جوابشو گرفته و دیگه تو دل اون جایی نداره رفت و زد زیر گوش سایا : تو یه جادوگری تو اوپای منو ازم گرفتی تو قلب اونو دزدیدی تو یه احمقی و انو هل داد و گریه کنان رفت تو اتاقش

اونشب سکوت سنگینی فضای خوابگاه رو گرفته بود جونکی و سایا هم تموم شب تو محوطه موندن و هیچ کدومشون هیچ حرفی نمیزدن ......................









The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic