می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت هشتم داستان عشق پاک

نوشته شده توسط:yaerain lee
شنبه 15 مهر 1391-01:13 ب.ظ

سلام اجی های گلم  این پوستر مال تمرین خوانندگی یون هی هست که داشت برای جونگ مین

 می خوند

اینم اهنگی که یون هی می خونه واسه جونگ مین دان کنین خیلی خوشمله

 

اهنگ یون هی

ایل وو : سلام یائه رین خوبی چه خبرا از یون هی چه خبر؟

یائه رین : یون هی بازم یون هی من چه می دونم

ایل وو : چرا این قدر عصبانی هستی مگه چیزی شده

یائه رین : اره خانم می خواد خواننده شه اومده با من تمرین می کنه جونگ مین شده مربی جفتمون

همه توجهش هم جدیدا شده یون هی

ایل وو : هه هه پس موضوع اینه

یائه رین : ول کن دیگه بزار برم خونه

ایل وو : باشه ولی اینقدر عصبانی نباش خب جونگ مین قراره کاری واسه بدهی باباش کنه

یائه رین : نه اینطور نیست می ترسم یه علاقه ای باشه

ایل وو :نه بابا علاقه چیه خب برو دیرت میشه

یائه رین : باشه پس فعلا خداحافظ

ولی روز به روز توجه جونگ مین به یون هی بیشتر می شد یه روز که روز تمرین نهایی بود یائه رین زودتر

 از یون هی می ره واسه تمرین / تو سالن جونگ مین رو می بینه می ره جلو و  سلام می کنه

جونگ مین : سلام یائه رین تا یون هی نیاد کار رو شروع نمی کنیم راستی یائه رین امروز چندم

دسامبره ؟

یائه رین : ( ناراحت ) ۱۸ دسامبر چطور مگه ؟

جونگ مین : چه طور نمی دونی ۲ روز دیگه تولد دوست صمیمیته

یائه رین : دوست صمیمی ! خب چه کار کنم

جونگ مین : هیچی برو حاضر شو الان که یون هی بیاد میریم تمرین امروز اخرین روز تمرینه منم کلی کار

 دارم بجنب دختر

وقتی یائه رین میره سالن یکدفعه گوشیش  زنگ می خوره

یائه رین : بازم این دخترست

یون هی : سلام یائه رین جونم من امروز نمی تونم بیام اخه یه مشکلی برام پیش اومده

یائه رین : چه مشکلی ؟! چیزی شده ؟

یون هی : نگران نباش بعد از اینکه تمرینت تموم شد بیا دم در خونمون بابام نمی زاره بیام بیرون بیا می

 خوام باهات حرف بزنم

یائه رین : باشه من ساعت ۵ جلو در خونتونم

یائه رین : اقای پارک امروز یون هی نمییاد

جونگ مین : نمی یاد یعنی چی مگه نمیدونه امروز روز اخه تمرینه

یائه رین : چرا ولی

جونگ مین که دست پاچه شده بود گفت : چی شده ؟!!

یائه رین : اقای پارک نگران نباشید قراره برم امروز پیشش

جونگ مین : حتما دوباره باباش نمیزاره بیاد همین الان برو تمرین امروز تعطیله

یائه رین : شما نمی یایید ؟

جونگ مین : نه تو برو نمی خوام باباش منو ببینه می ترسم دیگه نزاره اون بیاد تمرین

یائه رین لباسشو عوض کرد و یکسره رفت دم در خونه ی یون هی

جونگ مین که طاقت نیاورد سریع از سالن رفت بیرون و پشت سر یائه رین می ره و مواظب بود که یائه

 رین متوجه نشه که او هم اومده

یائه رین وقتی رسید دم در خونه ی یون هی به گوشیش زنگ زد و یون هی اومد دم در خونه و یائه رین

رو بغل کرد و گریه می کرد

یون هی : یائه رین ببخش نمی تونم بگم بیای تو

یائه رین : اشکال نداره فقط بگو چی شده از نگرانی هلاک شدم امروز تمرین نکردیما

یون هی : یائه رین یادته بهت چی گفته بودم راجع به حل مشکل بابام

یائه رین : اره گفتی خودش یه فکری کرده به تو هم گفته درستو بخونی

یون هی : اره گفته بود اما.......

یائه رین : بگو دیگه جون به لبم کردی دختر

یون هی : باشه الان بهت میگم

یائه رین : اره دختر خوب بگو شاید بتونیم امروز به تمرینمونم  برسیم

یون هی : پدرم گفته که باید ازدواج کنم

یائه رین : ازدواج !!!! با کی ؟

یون هی : با دوستش که قرار بود بدهیشو بده

یائه رین : حالا چه کار می خوای کنی ؟

یون هی : نمیدونم بابام دیگه نمی زاره بیام تمرین واقعا نمی دونم چه کار کنم

جونگ مین که پشت دیوار وایستاده بود وقتی این حرفها رو شنید خیلی شکه شد و بی حس روی زمین

نشست

یائه رین : خب اگه وضع طرف خوبه ازدواج کن

یون هی : چی داری می گی من کلی ارزو دارم

یائه رین : ارزو / خب یه ازدواج خوب هم یه ارزوئه دیگه

یون هی : اما اون سن بابامو داره من نمیخوام تازه من کسی دیگه ای رو دوست دارم

جونگ مین با خودش می گه یعنی کی رو دوست داره ؟

یائه رین : واقعا نمی دونم واست چه کار کنم می خوای سخت مخالفت کن شاید این تنها راه باشه

یون هی : نمیدونم شاید باید فقط سکوت کنم

یائه رین : امروز نمی یای تمرین ؟

یون هی : نه فردا مییام

یائه رین : باشه پس منم فردا میرم فعلا برم خونه خداحافظ تو ام این قدر ناراحت نباش

جونگ مین با ناراحتی تو خیابون قدم میزد که چشمش به یک مغازه جواهر فروشی می خوره یادش می

 افته که تولد یون هی ۲ روز دیگس با خوشحالی می ره سمت مغازه اما یکدفعه یادش می افته که اون

داره ازدواج می کنه اما دلش نیومد رفت داخل مغازه و یه گردنبند به شکل ستاره دید و خریدش و با

ناراحتی اومد بیرون و یکسره رفت پیش کمپانیش تا تقاضای بازی در سریال ژاپنی رو قبول کنه و بره ژاپن

یون هی هم اینقدر ناراحت بود که بعد از رفتن یائه رین رفت پیش ایل وو

ایل وو : سلام دختر معلومه کجایی دیگه پیش ما نمی یای

یون هی : ببخشید ایل وو واقعا بابام دیگه نزاشت بیام سر کار

ایل وو : خب الان مشغول چه کاری هستی ؟

یون هی : دارم درس می خونم چند جلسه هم رفتم تمرین خوانندگی

ایل وو : اه اره یائه رین گفت که با هم می رین تمرین اقای پارکم مربیتونه

یون هی : اره اما من یه مشکلی دارم

ایل وو : چه مشکلی ؟!!

یون هی : کسی قراره بدهی بابامو پرداخت کنه

ایل وو : خب این که مشکل نیست مگه قرار نبود کسی کمک کنه بدهی باباتو بده

یون هی : نه یعنی اره ولی شرط این مرد این هست که با من ازدواج کنه

ایل وو : نه

یون هی : اره منم از وقتی شنیدم حالم بده

ایل وو : مگه قرار نبود اقای پارک کمکت کنه

یون هی : چرا ولی پدرم مغروره قبول نمی کنه فقط راهی که خودش می گه رو قبول داره

ایل وو : حالا میخوای چه کار کنی ؟

یون هی : من نمی دونم من کسی دیگه ای رو دوست دارم .....

 

 





The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات