می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت بیست و پنجم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
دوشنبه 31 تیر 1392-04:52 ب.ظ

سلام دوستای گلم خوبید ببخشید بازم تاخیر دارم بگذریم نماز و روزتون قبول باشه خواهشا منو 

نزنید بفرمایید ادامه داستان 








جونکی نمیدونست کجا بره و دنبال سایا بگرده فقط این ور و اونور میدویید که یکهو گوشیش زنگ خورد

جونکی : الو ......... الو چرا حرف نمیزنی ؟؟؟!!!

سایا : الو سلام اوپا منم سایا

جونکی که از تعجب به لکنت زبون افتاده بود : تو ..... تویییی کجا بودی دختر جون به لبم کردی اینوقت شب معلومه کجایی ؟؟!!

سایا : اوپا ببخش

جونکی : گفتم کجایی بگو بیام دنبالت

سایا : من تو همون مسافر خونه ای هستم که اونشب از هتل اومدم بیرون رفتم ........نه..... نیا جام خوبه

جونکی : زود باش ادرسشو بگو

سایا : نه اوپا خواهشا نیا فردا باید بریم اردو شما هم برو استراحت کن تا جا نمونی

جونکی : اخه من از کجا بدونم تو جات امنه

سایا : امنه امنه خیالت راحت باشه خداحافظ

جونکی وقتی یاد حرفهای مادربزرگ افتاد اشک تو چشاش جمع شد و هنوزم علت حرفهای اونو نمیتونست بفهمه او اون شب نرفت خونه و تا صبح تو سالن تمرین موند

صبح زود ایسان از خوشحالی ذوق زنان به جونکی زنگ زد

ایسان : سلام اوپا چطوری زود بیا بریم اردو دیر میشه ها من خیلی دوست دارم اون جزیره رو ببینم

جونکی : من سالن تمرینم بیا تا منتظر شیم بقیه هم بیان

ایسان : اخ جون الان مییام

جونکی : سایا چرا نیومده بهتره بهش زنگ بزنم

سایا : الو سلام دارم مییام

جونکی : زود باش الان همه مییان میخوای بیام دنبالت

جونگ مین : اقای لی معلومه معطل چی هستین ماشین بیرون امادس

جونکی : بله بله اقای پارک ببخشید من منتظر شاگردم هستم اون بیاد دیگه میریم

جونگ مین : شاگردت ؟؟!!

جونکی : ببخشید من عجله دارم

جونگ مین : کجا میری ؟؟

ایسان : مربی اوپا کجا رفت ؟؟!!

جونگ مین : نمیدونم تو برو اماده شو تا اوپاتم بیاد

ایسان : باشه اخ جون باورم نمیشه دارم با اوپا میرم سفر

بعد از چند دقیقه جونکی و سایا اومدن تو سالن

جونگ مین با تعجب : این دو تا چرا با همن نکنه منظورش از ما ........ ما...... سایا بود

جونکی : اقای پارک برید شاگرداتونو اماده کنید که حرکت کنیم سایا تو برو تو ماشین خسته میشی وسایلتو من مییارم

جونگ مین که از رفتار جونکی به خشم اومده بود با عصبانیت به سایا نگاه کرد و رفت

ایسان : اوپا بیا دیگه ما منتظرتیم

جونکی : سایا بیا جلو بشین

جونگ مین : من میخوام رانندگی کنم

جونکی : نه اقای پارک شما زیاد از این ماشین سر در نمییاری

ایسان : اوپا پس من مییام جلو

جونکی به سایا نگاه کرد و اشک تو چشاش جمع شد  و نشست پشت فرمون و ایسان هم سایا رو کنار زد و جلو نشست

ایسان : اوپا خیلی خوبه که ما با هم میریم سفر ولی ای کاش سایا نمییومد

جونکی با خشم به ایسان نگاه کرد و چیزی نگفت

ایسان : اوپا ؟؟؟!!!

جونگ مین : اقای لی خسته شدی بگو من میرونم

جونکی : سایا چرا ساکتی ؟

جونگ مین : ساکته که ساکته شما مشکلی داری

سایا : ببخشید اخه حرفی ندارم که بزنم

ایسان : اره دیگه بی ذوقی داریم میریم گردش ولی تو هیچ نظری نداری

جونکی : ایسان !!!!

وقتی اونها رسیدن جزیزه جونکی جاهای مختلف رو نشونشون داد

جونگ مین : جای بهتر نبود ما رو بیاری اینجا که خیلی سر بالایی داره

ایسان : اره خیلی خسته شدم

سایا نفس نفس زنان خودشو به بقیه رسوند

جونکی دستشو گرفت و کمکش کرد تا راحت تر بره بالا

جونگ مین با دیدن دست جونکی و سایا چشاش 4 تا شد و سایا با دیدن صورت متعجب و عصبانی جونگ مین سعی کرد دستشو از تو دست جونکی در بیاره ولی اون دست سایا رو محکمتر گرفت و جونگ مین هم برای تخلیه حال به اصطلاح خرابش  همش ساز نساز میزد و دوست داشت جو اونها رو ترک کنه

جونگ مین : ببینم اقای لی نمیخوای مارو ببری خوابگامونو نشونمون بدی

ایسان : دلت مییاد مربی منظره به این قشنگی میخوای بری تو خوابگاه بگیری بخوابی

جونگ مین با خودش : نگاه کن حسابی مشغول تفریحه حتی حس حسادتشم کور شده

جونکی : واقعا حواسم نبود اقای پارک شما حتما خیلی خسته ای راستی جونگ مین باید بیای تو شام درست کردن کمکم کنی

ایسان : اخ جون شام

ایسان دستشو تو دست جونکی حلقه کرد و جونگ مین هم یه چشم غره ای به سایا رفت  سایا هم با نگاه جونگ مین جا خورد

جونکی : سایا بدو دیگه بیا خوابگامونو ببین دو تا اتاق داره

جونگ مین : 2 تا ولی اینکه نمیشه

جونکی : چرا نمیشه من و تو تو اون اتاق ایسان و سایا هم تو این اتاق چطوره ؟

ایسان : من و سایا تو یه اتاق نه اوپا

جونکی : خب جونگ مین حالا بیا بریم شام درست کنیم

جونگ مین : من حوصله ندارم میرم استراحت کنم

سایا : میخواین من درست میکنم اوپا شما هم برین استراحت کنین

جونکی : نه تو مهمون منی

ایسان : اوپا منم خیلی خستم میرم بخوابم شام اماده شد خبرم کن

ایسان رفت اتاقش و سایا هم خواست بره که جونکی صداش کرد

جونکی : سایا اتاقت نرو همین جا پیش من بمون  دیشب که ندیدمت بهم خیلی سخت گذشت  چرا از خونه ما رفتی ؟؟؟!!!

سایا :  من بهتون زحمت دادم باید میرفتم

جونکی : نه تو همیشه باعث ارامش من بودی زحمت چی اگه خودت اینجوری راحت تری من حرفی ندارم

سر سفره شام

جونکی : ایسان برو مربیتو بیدار کن که روده کوچیکه روده بزرگ رو خورد

جونگ مین : خودم اومدم لازم نیست کسی خبرم کنه

جونکی : سایا بیا اینجا بشین جونگ مین شما هم رو اون صندلی بشین

جونگ مین که دید سایا پیش جونکی نشسته اخم کرد

جونگ مین : من نمی فهمم چرا سایا نمیری کره

سایا از حرف جونگ مین ناراحت شد و سرشو انداخت پایین و داشت با چنگالش غذاشو ریز میکرد که دستش لرزید و چنگال از دستش افتاد روی زمین

جونکی پیش دستی سایا رو برداشت و غذاشو براش ریز کرد

ایسان با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد یه جورایی حسودیش شد

ایسان : اوپا برا منم ریز کن اصلا چه معنی میده غذای سایا رو ریز کنی

ایسان پیش دستی سایا رو کنار زد و مال خودشو داد دست جونکی

جونگ مین هم غذاشو نخورد و رفت تو اتاقش

سایا هم با ناراحتی به جونگ مین نگاه میکرد

ایسان : اوپا حواست کجاست غذامو اماده کن

سایا هم از روی میز پاشد و رفت تو اتاقش

ایسان : اینها رو نگاه کن مثل دو تا عاشق فارغ میمونن

جونکی با خودش : نه این امکان نداره یعنی حرفهای مادربزرگ راست بود

اونشب سایا خوابش نمیبرد چون تمام رفتارهای جونگ مین مییومد جلو چشمش اینقدر این پهلو اون پهلو شد که خسته شد و مجبور شد بره بیرون

سایا چند تا نفس عمیق کشید : چه هوای خوبی چه ستاره های قشنگی بهتره قدم بزنم اینجوری شاید افکارم تخلیه شن

جونگ مین هم که خوابش نمیبرد و روی تخت کنار خوابگاه دراز کشیده بود با دیدن سایا تعجب کرد

جونگ مین : نگاه با لباس خواب کجا داره مییره اونم این وقت شب

جونگ مین هم پشت سر سایا راه افتاد ......................................



 













The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic