می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت بیست و چهارم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
دوشنبه 17 تیر 1392-03:17 ب.ظ

سلام دوستای گلم بفرمایید ادامه داستان    




تو سالن تمرین جونگ مین داشت برنامه اردو رو ردیف میکرد ایسان هم با بی حوصلگی داشت تمرین میکرد

جونگ مین : ایسان اگه بخوای اینجوری تمرین کنی اردو بی اردو ها

ایسان : اخه مربی تو که نمیدونی من دلم از دست اون دختره خونه دستی دستی اوپامو عاشق خودش کرد

جونگ مین ( با عصبانیت ) : بس کن انقدر دنبال خیالات باطل نباش جونکی واسه چی باید عاشق یه دختری بشه که چند روز بیشتر نیست که دیدتش بهت قول میدم اینطور نیست تو هم به جای این فکرها تمریناتت رو انجام بده

جونگ مین اینو گفت و با لبخند از سالن رفت بیرون ولی لبخندش زیاد رو صورتش نموند و یاد جونکی و سایا افتاد که انروز تو محوطه بیمارستان با هم بودن و دست و پاش بی حس شد و نشست رو نیمکت

جونگ مین : نکنه ایسان راست میگه حالا چه کار کنم نکنه سایا هم جونکی رو دوست داره اونوقت دیگه .....

سایا تو بیمارستان از خستگی گوشه تخت مادربزرگ خوابش برد

جونکی اومد تو اتاق / نگاه مادربزرگ هم خودش خوابیده هم سایا رو خوابونده حتما انقدر حرف زده که خستش کرده

جونکی رفت جلو و دست کشید رو سر سایا 

سایا هم چشاشو باز کرد و وقتی جونکی رو دید شوکه شد و خودشو جمع و جور کرد

جونکی : چرا اینجا خوابیدی ؟؟؟!! حتما خیلی خسته شدی پا شو برسونمت خونه

جونکی سایا رو رسوند خونه

جونکی : راستی وسایلتو جمع کن فردا میریم اردو

سایا : اردو ؟؟؟!! کجا ؟؟؟

جونکی : اره تو یکی از جزیره های اطرافه

جونکی از سایا خداحافظی کرد و رفت پیش مادربزرگ

تو راه جونگ مین بهش زنگ زد

جونکی : سلام اقای پارک شمایید

جونگ مین با سرسنگینی : اره منم ببخشید میخواستم بگم برای اردو فردا اماده باشید

جونکی : بله ما حتما مییایم

جونگ مین : منظورتون از ما کیان ؟!! الو ........ الو ..... اقای لی / اه قطع کرد نکنه میخواد سایا رو هم بیاره

جونکی با خوشحالی رفت اتاق مادربزرگ / سلام مادربزرگ کی مرخص میشی فردا میخوایم بریم اردو

مادربزرگ بدون اینکه چیزی بگه پشتشو کرد به جونکی و چیزی نگفت

جونکی که لبخند روی صورتش خشک شد  : مادربزرگ چی شده چرا باهام قهری ؟؟!!!

مادربزرگ : هیچی من رو امروز مرخص کن دیگه حوصله ندارم اینجا بمونم

جونکی : اره اتفاقا خیلی خوب میشد امروز مرخص شید ما فردا با خیال راحت میریم اردو

جونکی با خوشحالی رفت پول بیمارستان رو تسویه کرد

جونکی : خب مادربزرگ پاشید بریم اینم نامه مرخص شدنتون

مادربزرگ که سکوت و ناراحتی تو چهرش موج میزد با صورتی که ناامیدی ازش میبارید به صورت شاد جونکی نگاه کرد و تو راه خونه هم هیچ حرفی باهاش نزد

جونکی : مادربزرگ فکر کنید فردا میریم اردو تو همون جا ازش خواستگاری میکنم راستی حالا که چشمتون بهتره بیاین بریم پاساژ و یه حلقه بگیریم خواستگاری با حلقه دیگه فکر کنم قبول کنه و بعد اردو جشن بگیریم

جونکی ماشینو کنار خیابون پارک کرد

جونکی : اون پاساژ بهترین جواهرا رو داره

مادربزرگ : اما اونجا خیلی گرونه

جونکی : شما که هیچ وقت قیمت هدیه براتون مهم نبود چرا الان اینو میگید اونم برای سایا

مادربزرگ با اصرار جونکی یه حلقه خرید

وقتی رسیدن خونه جونکی شروع کرد در مورد خواستگاری و عروسی حرف زد اما مادربزرگ خودشو زده بود به خواب و جوابی نمیداد

جونکی : من برم سایا رو صدا کنم شام بخوریم موافقین ؟؟؟ ما از بعد از ظهر تا حالا هیچی نخوردیم شما هم همین طور

وقتی جونکی رفت طبقه بالا رفت تو اتاق سایا اما اون تو اتاقش نبود

جونکی : سایا ........ سایا ......... کجایی من که اونو رسوندم خونه پس کجا رفته

جونکی تمام اتاقا رو گشت ولی از سایا خبری نبود که نبود

جونکی : مادربزرگ سایا نیست شما نمیدونید اون کجا رفته

مادربزرگ چیزی نگفت

جونکی : چیزی شده خواهش میکنم بگید اون کجاست شما الان سه ساعته که با من یه کلمه هم حرف نزنید اگه نگید اون کجاست میرم تموم شهر رو زیر و رو میکنم ها

هر چی جونکی از مادربزرگ خواهش کرد اما اون چیز ی نگفت جونکی عصبانی شد و رفت بیرون اما مادربزرگ جلوشو گرفت

جونکی از تعجب چشاش از حلقه زده بود بیرون و اشک تو چشاشو موج میزد

مادربزرگ : تو جایی نمیری ............... فهمیدی ؟؟؟

جونکی : چی دارین میگین هیچ معلومه منظورتون چیه اون دختر تو این کشور کسی رو نداره من باید برم پیداش کنم

مادربزرگ : من باعث شدم تو به اون فکر کنی حالا ازت میخوام دیگه فکر نکنی

جونکی دست و پاش بی حس شد و تکیه داد به دیوار

جونکی که نتونست طاقت بیاره پا شد و دوباره دویید سمت در

مادربزرگ داد زد و گفت : با تو ام جونکی تو این 30 سال رو حرف من حرف نزدی حالا چرا لج میکنی میگم دیگه حق نداری راجع به اون دختر فکر کنی اونوقت تو ..........

جونکی : واسه چی  ؟؟؟ حداقل دلیل این حرفاتونو بگید اگه نگین دیگه منو نمیبینید

مادربزرگ : چشمم روشن پسر چته ؟؟؟

جونکی : مادربزرگ شما چتونه چرا این حرفها رو میزنید نکنه ایسان اومده خودشو براتون شیرین کرده و پشیمونتون کرده

مادربزرگ : ایسان ؟؟!! هه ......... نه من اصلا اونو ندیدم این تصمیم خودمه

جونکی : نه این امکان نداره

مادربزرگ : چرا امکان داره پسرکه ساده اون تو رو نمیخواد دوستت نداره اون کسی دیگه رو دوست داره فهمیدی حالا چرا من نمیخوام دیگه بهش فکر کنی

جونکی : نه محاله اون منو دوست داره اون منو اوپای خودش میدونه نه من نمیتونم بدون سایا زندگی کنم من باید پیداش کنم

جونکی رفت بیرون تا سایا رو پیدا کنه مادربزرگم هر چی داد و بیداد کرد نتونست اونو منصرف کنه ...............






mina
چهارشنبه 26 تیر 1392 05:15 ب.ظ
خیلییییییییییییییییییییییی باحال بود اونی منتظر بقیشم
پاسخ yaerain lee : سلام عزیزم خواهش میکنم چشم انشالله میزارم

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات