تبلیغات
داستان - قسمت بیست و سوم داستان رویای زیبا
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت بیست و سوم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
دوشنبه 10 تیر 1392-01:57 ب.ظ

سلام دوستای گلم بفرمایید ادامه داستان البته با دانلود اهنگ داستان ببخشید دیر


گذاشتم میخواستم ببینم اهنگ قشنگ که به داستان بیاد چیه فکر کنم این خوب باشه شما هم


دان کنید و نظرتونو بدین ممنونم








وقتی جونکی رسید بیمارستان سایا رو روی نیمکت محوطه دید

جونکی : سلام ببخش دیر اومدم مادربزرگ خوبه اصلا خودت چطوری ؟

سایا : ممنونم مادربزرگم خوبه دکتر گفت یکی دو روز دیگه مرخص میشه

جونکی : واقعا ؟!! چه خوب اگه وقت داری بیا یه کمی قدم بزنیم

سایا : اوپا الان باید برم سر تمرین شما هم بهتره برید پیش مادربزرگ

جونکی : باشه میرم ولی دوست دارم الان با تو حرف بزنم

جونگ مین که پشت سر جونکی اومده بود انقدر هول بود که با سر رفت تو شیشه در ورودی و جونکی و سایا رو که دید رفت پشت دیوار

جونگ مین : اخ سرم نگا تو رو خدا همش برام دردسر درست میکنن

جونکی : سایا تو در مورد اردو کسی بهت چیزی گفته

سایا : اردو ؟!!! نه واسه چی الان فکر کنم تمرین مهمتر باشه اوپا با اجازه من میرم

جونکی پرید جلوی سایا و با دو دستش شونه های سایا رو گرفت و روی نیمکت نشوند

جونگ مین : مردیکه این چه رفتاریه خجالت نمیکشه

سایا که از رفتار جونکی تعجب کرده بود : اوپا ؟؟!!!

جونکی خندیدو نشست روبروی سایا :  چیه تعجب کردی ؟؟ کجا میخوای بری ؟؟!!! من میگم میخوام باهات حرف بزنم اونوقت تو .......

سایا هم چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین

جونگ مین هم با دیدن این صحنه دست و پاش یخ کرد و اشک تو چشاش جمع شد

جونکی : سرتو بیار بالا چرا همیشه از من خجالت میکشی ببینم با من راحت نیستی

سایا : نه اوپا اینطور نیست

جونکی : پس به چشمای من نگاه کن

سایا هم سرشو اروم بالا اورد و به چشمای جونکی نگاه کرد برق مهربونی چشمای جونکی وجود سایا رو لرزوند و اون نتونست به نگاهش ادامه بده و از جاش پا شد

جونکی هم از روز زمین پاشد : چی شده سایا من تو رو ناراحت کردم ؟؟!!!

سایا با صدای پر بغض : نه اوپا - خواهش میکنم اینقدر با من مهربون نباش

جونکی خندید : چیه میترسی عاشقم بشی

سایا با تعجب : اوپا ؟؟!!!

جونکی : پس اگه میترسی عاشقم بشی من باید سعی کنم این اتفاق بیفته

جونگ مین : ا وا اینها کجا رفتن

جونکی : چرا همیشه از این حرفهای من فرار میکنی

سایا : فرار ؟؟!!

جونکی : اره هر بار میخوام سر موضوع رو باز کنم طفره میری ببینم از من بدت مییاد ؟؟

سایا رفت تو فکر

جونکی : حواست با منه ؟!!

سایا به خودش اومد : اره اوپا بهتره برین پیش مادربزرگ حتما میخواد شما الان پیشش باشید

جونکی : باشه میرم ولی اول تو باید جواب منو بدی

سایا : خواهش میکنم

جونکی : باشه پس اگه فکر میکنی این حرفهای من الان تو رو ناراحت میکنه فعلا چیزی نمیگم ولی من نسبت به حرفم جدیم میمونه تو و قلبت که بتونی منو بپذیری قول میدم نزارم تو زندگیت عذاب بکشی عذابی که احساس میکنم الان داره شونه هاتو له میکنه - جونکی اینو گفت و رفت

سایا هم نشست روی نیمکت و زار زار گریه کرد

سایا با خودش : عذاب ؟؟!! تو چه میدونی من چقدر عذاب کشیدم به خاطر احمقیتم

جونگ مین : این چرا داره گریه میکنه نکنه جونکی بهش حرفی زده و ناراحتش کرده بهتره برم پیشش - اخ نه اگه برم نمیگه واسه چی اینجایی

سایا رفت خونه و روی تخت دراز کشید ولی انقدر افکار مشوش به ذهنش فشار میاورد که نمیزاشت استراحت کنه اون انقدر رو تخت وول خورد که کلافه شد و پا شد نشست و به جی مین زنگ زد تا شاید حالش بهتر شه

جی مین : به به سایا خانوم رفتی که رفتی ها نکنه یادی از ما کنی ها

سایا : نه جی مین من واقعا درگیر بودم

جی مین : بله دیگه با جونگ مین رفتی ما رو میخوای چکار

سایا سکوت کرد

جی مین : چته چرا طبق معمول وقتی خلاف میلت حرف میزنم سکوت میکنی

سایا : نه جونگ مین تلختر از اونیه که فکرشو کنی

جی مین : واقعا یعنی نتونستی علاقتو بهش نشون بدی

سایا : علاقه ؟؟!!! اون همش منو ضایع میکنه اصلا فرصت نمیده

جی مین : الان کجایی ؟ هتل ؟

سایا : نه خونه مربیمم

جی مین : مربیت ؟!! یعنی تو و مربیت فکر کنم اقای جونکی بود تو یه خونه اید

سایا : نه خونه ی مادربزرگشه اونم هست ولی نه امشب نیست یعنی اوپا مییاد خونه ؟

جی مین : چی داری با خودت میگی ببینم خوش میگذره

سایا : اره جی مین ولی متاسفانه دوباره گرفتار شدم

جی مین : گرفتار ؟؟!!

سایا : اره  اون از تو کره که هیون گیر داده بود اینم اینجا که جونکی گیر میده

جی مین : واقعا ؟!! چطور ؟؟!! نکنه اینو هم عاشق خودت کردی ؟!!!!!

سایا : وای نگو تو رو خدا جونکی که اصلا با هیون قابل مقایسه نیست

جی مین : خب جونگ مین که تو رو نمیخواد نباید فرصت به این خوبی رو از دست بدی اگه جونکی واقعا میخوادت به نظرم کیس خوبیه بهش فکر کن انقدرم دنبال رویات نباش دنبال واقعیت باش

سایا : نه من نمیتونم حتی اگه جونگ مین ازم متنفر باشه

جی مین : خب حالا خوبه خودت میگی متنفر پس ول کن یه عمر میخوای با نفرتی که اون بهت داره زندگی کنی

سایا که نتونست در مقابل حرفهای جی مین طاقت بیاره گوشی رو قطع کرد و رو تخت دراز کشید و زد زیر گریه

جونکی اومد خونه

سایا وقتی متوجه اومدن جونکی شد نخواست که اون متوجه گریش بشه سریع اشکاشو پاک کرد و با یه لبخند که به زور نشسته بود رو لباش از پله ها رفت پایین

جونکی :سلام خوب استراحت کردی ؟ بیا از بیرون شام خریدم

سایا : من شام نمیخورم .......... با اجازت میرم پیش مادربزرگ

جونکی : نمیشه که.......... بدون شام نمیزارم بری بیا بخور خودم میرسونمت

بعد شام جونکی سایا رو رسوند بیمارستان  تو راه سایا خیلی ناراحت بود و از پنجره ماشین به بیرون نگاه میکرد و جونکی هم از حالی که سایا داشت نگران بود و سعی میکرد که سکوت سایا رو به هم نزنه

وقتی رسیدن پیش مادربزرگ

مادربزرگ : سلام دختر گلم بالاخره روی ماهتو دیدم نبودی گفتم شاید خستت کردم

سایا : نه مادربزرگ چشاتون خوبه

مادربزرگ : اره اما تو چرا اینقدر چشات قرمزه گریه کردی ؟؟!! نکنه من نبودم جونکی اذیتت کرده بزار مرخص بشم حسابی حالشو جا مییارم

جونکی که صدای مادربزرگ رو شنید رفت تو اتاق : مادربزرگ به من مییاد کسی رو اذیت کنم اونم سایا رو

مادربزرگ : نیا پسر نیا تو که دلم از تو خونه برو میخوام با دختر گلم تنها باشم 

سایا : چرا دلتون ازش خونه ؟؟!!

مادربزرگ : هیچی باهاش شوخی کردم اون بچه خوبیه خودم تربیتش کردم به دل نمیگیره ولی واقعا دلم از این خونه که فکر ایندش نیست منم که دیگه پیرم و ناتوان هی میگم یه فکری به حال خودت کن ولی گوش نمیده

سایا : اوپا زرنگه حتما فکر خودش هست

مادربزرگ : نه اون تا ایسان پیششه فکر جدیی نمیکنه

سایا : ایسان  ؟؟؟ اون دختر خوبیه خیلی هم به اوپا مییاد

مادربزرگ : نه اخلاقاشون به هم نمی خوره من که هی به جونکی میگم ولش کن گوش نمیده  اونو ولش کن خودت چی

سایا : خودم ؟؟!!

مادربزرگ : اره خودت ببینم نوه ی منو قبول داری اون تو این مدت فکر کنم تونست خودش رو ثابت کنه

سایا : ایشون مربی خوبین

مادربزرگ : منظورم این نیست که اونو تایید کنی منظورم اینه که اونو به عنوان مرد ایندت قبول داری

سایا که نمیدونست چه جوابی به مادربزرگ بده سرشو انداخت پایین

مادربزرگ : قربون حیات بشم ولی من جدی گفتم

جونکی که پشت در داشت حرفهای اونها رو گوش میداد با این حرف مادربزرگ رفت تو اتاق

جونکی : اره مادربزرگ جدی گفت

مادربزرگ با عصبانیت : باز که تو اومدی پسر قبلا حرف گوش کن تر بودی

جونکی : بله بنده تسلیم

جونکی یه نگاهی به سایا کرد و زد رو شونش و با لبخند ملیحی از اتاق رفت بیرون ........................













foot issues
شنبه 25 شهریور 1396 01:24 ق.ظ
I am sure this post has touched all the internet viewers, its really really good post on building up new website.
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 11:55 ق.ظ
Fastidious respond in return of this query with solid
arguments and describing the whole thing concerning that.
How do you get rid of Achilles tendonitis?
یکشنبه 12 شهریور 1396 09:42 ب.ظ
Amazing! This blog looks exactly like my old one!
It's on a totally different topic but it has pretty much the same layout and design. Great
choice of colors!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 05:42 ق.ظ
Superb post however , I was wanting to know if you could write
a litte more on this topic? I'd be very thankful if you could elaborate
a little bit further. Thanks!
Azadeh
سه شنبه 18 تیر 1392 01:55 ب.ظ
آجی الان که هست تو آرشیوت
پاسخ yaerain lee : نه نیست منظورم لیست موضوعاته چه کار کنم ازاده یه راهنمایی کن
Azadeh
سه شنبه 18 تیر 1392 01:54 ب.ظ
آجی تموم شدو رفت دیگهههههههههه شوهرم از دستم رففففففففففففففففففففففت
پاسخ yaerain lee : بلییییییییییییی بلییییییییییییییییی
Azadeh
سه شنبه 18 تیر 1392 01:52 ب.ظ
آجیییییییییییییییییییی چرا خبرم نکردی گریهههههههههههههههههههههههههه
پاسخ yaerain lee : گلیه نکن گلیم میگیره ها اشکال نداره .........
nora
شنبه 15 تیر 1392 06:09 ب.ظ
از دسته این جونگ مین
داییت و میکشم
پاسخ yaerain lee : نه نورا رحم کن
nora
شنبه 15 تیر 1392 06:07 ب.ظ
سلام اجییییییییییییییییی آهنگش خیلی دلنشین بود
پاسخ yaerain lee : سلام اجی نورا جونم خوبی راست میگی فدات شم
مینا
شنبه 15 تیر 1392 03:28 ب.ظ
خیییییییییییییییییییییییییییلی خوشمل بود اونی جوووووووووووونم زود بقیشم بنویس
پاسخ yaerain lee : قربونت برم عزیزم چشم
sayeh
پنجشنبه 13 تیر 1392 12:32 ب.ظ
ba ghaesmate 14 dastanam montazeretammmm
پاسخ yaerain lee : اومدممممممممممممممممم
♥♫♥خاطره♥♫♥
سه شنبه 11 تیر 1392 11:43 ق.ظ
اپم اونی
پاسخ yaerain lee : سلام عزیزم چشم
رزیتا
دوشنبه 10 تیر 1392 04:49 ب.ظ
سلام عزیز خوبی؟ چقدر وبلاگ خوبی داری ولی حیف نیست که کسی از وبلاگت بازدید زیاد نمی کنه؟ بیا وبلاگت را داخل سایت من ثبتش کن تا از سایت من که بازدیدش بالاست اون کسانی که میان سر میزن بهم وبلاگ تو را هم می بینند و بهت سر می زنند

رزیتا
پاسخ yaerain lee : سلام عزیزم چشم انشالله مزاحمت میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox