می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت بیست و دوم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
پنجشنبه 6 تیر 1392-12:47 ب.ظ

سلام دوستای گلم خوبید بابت تاخیرم معذرت میخوام  واقعا ببخشید که منتظرتون گذاشتم

بفرمایید ادامه داستان









جونکی : ایسان اینجا چه کار میکنی ؟؟!!!

ایسان : هیچی اوپا منتظر تو بودم بیای بریم بگردیم

جونکی : بگردیم ؟؟!! تو این وضعیت که مادربزرگ چشمشو عمل کرده توقع داری بیام بریم بگردیم خیلی بی ملاحظه ای ایسان

ایسان ( با ناراحتی ) : اوپا ؟؟؟!!!!

جونکی بدون اینکه چیزی بگه رفت اتاق مادربزرگ و سایا رو دید که داره به مادربزرگ اب میده و پشتش بالش میزاره

جونکی با خوشحالی رفت پیششون : سلام سایا ..... سلام مادربزرگ

سایا : سلام کارتون تموم شد ؟

جونکی : اره ممنون که به مادربزرگ میرسی

سایا : خواهش میکنم پس اگه کارتون تموم شده من برم خونه

جونکی : اره اره حتما برو استراحت کن خیلی خسته شدی

سایا کیفشو برداشت که بره که جونکی جلوشو گرفت : سایا در مورد خواهشم که یادت نرفته

سایا : اوپا ؟؟!!! الان وقت این حرفها نیست برین به مادربزرگ برسین

جونکی : باشه فقط گفتم که یادت نره راجع بهش فکر کنی

سایا تو راه همش به حرفهای جونگ مین فکر میکرد

مادربزرگ : جونکی اومدی ؟؟؟ سایا کجاست طفلک خیلی خستس بفرستش خونه

جونکی : اره من اومدم همین الان رفت خونه

مادربزرگ : اون دختر خیلی مهربونیه واقعا باید ببینی لیاقتشو داری یا نه دوست ندارم باهاش ازدواج کنی و بعدش اذیتش کنی

جونکی ( با تعجب ) : چی ؟؟ !! اذیت ؟؟!!!! دست شما درد نکنه به من مییاد کسی رو اذیت کنم ........ نه ببینم شما دیدین که کسی رو اذیت کرده باشم

مادربزرگ : نه ندیدم ولی از این به بعد هم باید مثل سابق باشی و بدونی که تحت هر شرایطی به همه کمک کنی و مهربون باشی مثل سایا که میدونم غمی تو دلشه ولی همیشه لبخند میزنه و به همه کمک میکنه

جونکی با خنده : اره درست مثل من

مادربزرگ : از دست تو پسر باشه تو هم خوبی ولی باید تو خوب تر بودن از همه سبقت بگیری

جونکی : چشم قول میدم نگران نباشید

سایا که خیلی خسته بود و خواب بود و هرچی ساعت زنگ زد متوجه نشد ولی یکهو چشاشو باز کرد و با نگرانی از جاش پاشد

سایا : وای دیر شد باید برم بیمارستان

سایا با عجله خودشو رسوند بیمارستان و جونکی رو تو راهرو دید

جونکی : سلام چیه چرا اینقدر دوییدی بشین یه لیوان اب بیارم نفست بیاد سر جاش

سایا : نه ممنون من نگران بودم که بد قول بشم و شما دیرتون بشه برید سر کارتون من میرم پیش مادربزرگ

جونکی : اگه یکی دو ساعت پیشش بمونی ممنون میشم اخر شب مییام نمیخوام نصفه شب اینجا بمونی

وقتی جونکی خواست بره ایسان رو دید که با ناراحتی داشت مییومد تو راهرو

جونکی : ایسان باز که اومدی

ایسان : اره اومدم بهت بگم که خیلی تغییر کردی اصلا فکرشم نمیکردم

جونکی : چی داری میگی من تغییر کردم یا تو که تو این شرایط ازم توقع گردش و تفریح رو داری من باید برم سالن تمرین

ایسان داد زد و گفت : نه تو تغییر کردی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

جونکی بدون اینکه چیزی بگه رفت و سوار ماشین شد و ایسان که عصبانی بود و از دست سایا لجش گرفته بود رفت تو اتاق مادربزرگ تا به قول خودش حال سایا رو بگیره

سایا که سرگرم کارهای مادربزرگ بود وقتی متوجه ایسان شد گفت : سلام ایسان خوش اومدی حتما اومدی عیادت

ایسان که خشم از چهرش میبارید : تو خیلی نامردی من که میدونم تو باعثه همه مشکلات منی

سایا : ایسان اگه میخوای دعوا راه بندازی برو بیرون اینجا مریضا دارن استراحت میکنن

ایسان : من حالیم نیست تو اوپا رو از من گرفتی حالا داری ادای ادمهای با ملاحظه رو در مییاری

سایا : چی داری میگی اشتباه میکنی

ایسان : نه من اشتباه نمیکنم اون همه توجهش به توئه

سایا : نه اون حتما تو فکر کارای کمپانیشه برو و باهاش حرف بزن ......... صحبت کردن همیشه بهترین راهکاره

ایسان با عصبانیت : بله پس چی فکر کردی جنابعالی نگینم خودم میرم پیشش

ایسان اینو گفت و رفت

ایسان : فکر کرده کیه فکر کرده میتونه یه روزه بیاد و زندگی چند ساله ی منو خراب کنه از همون اول فهمیده بودم که یه ریگی تو کفششه

ایسان رفت سالن تمرین و دید جونکی در حال تمرینه

ایسان : میخوام باهات حرف بزنم

جونکی به تمرینش ادامه داد و طوری رفتار کرد که انگار ایسانو ندیده

ایسان عصبانی شد و دوباره داد زد سرش و گفت : با توام چرا اون گوشیتو از تو گوشیت در نمییاری

جونکی بازم بی توجهی کرد

ایسان که خیلی به خشم اومده بود گوشی رو از تو گوش جونکی در اورد

جونکی : چیه ایسان چته ؟؟

ایسان که از شدت خشم اشک تو چشاش جمع شده بود نشست روی زمین و زار زار گریه کرد

جونکی : پاشو زشته ابرومو بردی پاشو بریم بیرون حرف بزنیم

جونکی که زورش به ایسان نمیرسید و هر چی میگفت ایسان گریشو ادامه میداد یه داد زد سرشو و گفت باشه بیا بریم بگردیم

ایسان با شنیدن این حرف لبخند زد و دست جونکی رو گرفت و از سالن رفتن بیرون

جونکی دستشو از تو دست ایسان در اورد : بگو ببینم چته واسه چی اونجوری گریه میکردی قصد ابرو بردن منو داشتی

ایسان : نخیر اخه تو چند روزه بهم بی محلی میکنی بهم حق بده که گریه کنم

جونکی : اخه تو توقع داشتی تو اون وضعیت بریم بگردیم

ایسان : خب دیگه ........... ولی خداییش تا کی میخوای الاف اون پیر زن بشی

جونکی : پیر زن چیه ایسان حرف دهنتو بفهم اون مادربزرگمه یه عمره داره واسم زحمت میکشه

ایسان : دیدی گفتم بی محلی میکنی اره دیگه اون مادربزرگته اون دختره هم که یه روزه اومده بین ما حتما عزیزترین کساتن منو باش

جونکی : ایسان بس کن دیگه تحمل این رفتاراتو ندارم من هر چی میگم تو به لج بازی خودت ادامه میدی بهتره برم سر کارم

ایسان : منو باش اگه رفته بودم امریکا الان بهترین خواننده شده بودم باید میرفتم کمپانی پدرم نه اینجا به امید این اقا ......... واقعا که وقتم رو تلف کردم .................. اه

جونکی رفت تو سالن و به سایا زنگ زد

جونکی : ببخشید سایا من تا نیم ساعت دیگه مییام

سایا : باشه اگه کار دارین من میتونم بمونم

جونکی : باشه ممنونم پس 1 ساعت دیگه خوبه من یه خورده کارم مونده

جونگ مین که تو سالن داشت قدم میزد جونکی رو دید و بدون هیچ توجهی از کنارش گذشت

جونکی : سلام اقای پارک اردو یادتون نره

جونگ مین : بله میدونم ناسلامتی خودم مسئول هماهنگ کردنش هستما

جونکی : بله ببخشید اصلا حواسم نبود

جونگ مین : بله لطفا از این به بعد حواستونو جمع کنید

جونکی ادای احترام میکنه :بله با اجازتون من میرم باید برم پیش مادربزرگم اخه تازه چشمشو عمل کرده

جونکی از جونگ مین خداحافظی کرد و از سالن رفت بیرون

جونگ مین با صدای بلند : بله فقط یادتو باشه اردو از فردا شروع میشه .... چی گفت داره میره پیش مادربزرگش وای حتما سایا هم اونجاست

جونگ مین هم پشت سر جونکی رفت ...........







سحر
یکشنبه 9 تیر 1392 04:48 ب.ظ
مرسیییییییییییییییییییییی عزیزم خییییییییییلی باحال بود ممنون که ادامشو نوشتی من که خیلی منتظر بودم زود بقیشو هم بنویس اونی جووووووووووونم
پاسخ yaerain lee : خواهش میکنم عزیزم ببخشید که منتظرت گذاشتم بووووووووووووووووس

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات