می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت بیست و یکم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
دوشنبه 13 خرداد 1392-05:18 ب.ظ

سلام دوستای گلم خوبید بفرمایید ادامه داستان

و قسمت بیست و دوم به بعد با کمی تاخیر گذاشته میشه میانه اونی ها







ایسان با عصبانیت رفت سالن تمرین و کارهارو برعکس انجام میداد

جونگ مین : ایسان چرا اینقدر عصبانی هستی چرا اینطوری تمرین میکنی ؟؟؟

ایسان : هیچی مربی فقط یه کم ناراحتم

جونگ مین : جای ناراحتی خودتو واسه اون اردو که گفتم اماده کن

ایسان : نه مربی اصلا تمرکز ندارم میخوای بی خیال شیم

جونگ مین : نه خیر بدو برو سراغ تمرین

تو مطب دکتر مادربزرگ رفت چشمش رو نشون داد و دکتر گفتش امروز باید عمل بشه

جونکی : مادربزرگ من پیشتون می مونم نگران نباشید همون لحظه گوشی جونکی زنگ زد و از طرف کمپانی به یه جلسه دعوت شد

سایا : اوپا چیزی شده ؟؟

جونکی : اره وای چه کار کنم باید برم جلسه حالا به مادربزرگ چی بگم بهش قول دادم پیشش بمونم

سایا : اشکال نداره اوپا شما برید من وایمیستم

جونکی : نه تو هم باید بری تمرین نمیشه که .....

سایا : عیب نداره اوپا شما برید به کارتون برسید

جونکی : اخه زحمتت میشه

سایا : این چه حرفیه شما این همه به من لطف کردی منم باید جبران کنم

جونکی : وظیفم بود جبران چیه ؟؟ باشه پس مواظب خودت باش

تو سالن تمرین ایسان اصلا حال و حوصله تمرینو نداشت و همش یاد سایا و جونکی می افتاد

جونگ مین : چته ایسان مثل قبل نیستی چیزی شده ؟؟

ایسان : مربی من امروز حوصله ندارم

جونگ مین :چرا ؟؟؟؟ ب
گو شاید بتونم کمکت کنم

ایسان : مربی گفتنش به شما چی رو درست میکنه ولی خب چون اصرار میکنید باشه شما اوپا جونکی رو میشناسید ؟؟
 
جونگ مین : اره چرا نمیشناسم ناسلامتی ما با هم همکاریما

ایسان : بله اصلا حواسم نبود

جونگ مین : خب بگو ببینم چی شده نکنه عاشقش شدی

ایسان : ببینم شما این دختره رو از کره اوردین

جونگ مین : دختره اها منظورت سایاست خب اره چطور مگه ؟؟

ایسان : اه اره خودشه ....

جونگ مین : خب الان این دو جریان چه ربطی به هم دارن

ایسان : خب اون مزاحم اوپای من میشه وقت و بی وقت میره خونه اون

جونگ مین با شنیدن این حرف حسابی عصبانی شد و گفت : ببینم الان اون کجاست ؟؟

ایسان : جونکی رو میگید خب فکر کنم سر تمرین باشه

جونگ مین : نه جونکی به من چه سایا رو میگم اون کجاست بدو بگو ببینم

ایسان : مربی چیه چرا یکدفعه عصبانی شدین حتما اون دختره شما رو هم اذیت کرده نه ؟

جونگ مین : ایسان زود میگی کجاست یا نه

ایسان : نمیدونم ولی فکر کنم رفته دکتر چشم پزشکی

جونگ مین : اونجا واسه چی چشمش چیزی شده نکنه به خاطر تمرینای زیاده الان حالش چطوره اصلا کدوم دکتر رفته بگو برم ببینم چشه

ایسان : مربی چقدر نگرانید نه حالا فهمیدم دوستش دارین برای خودش که نرفته به خاطر مادربزرگ جونکی رفته

جونگ مین یه نفس عمیق کشید و گفت خیالم راحت شد ولی بعد چند ثانیه اخماش رفت تو هم : جونکی واسه چی به خاطر خونواده اون داره خودشو عذاب میده

جونگ مین کتشو از روی میز برداشت و رفت بیرون

ایسان : مربی کجا میرید وایستید منم بیام حتما رفته حال سایا رو بگیره منم باید برم تکلیفم رو با این دختره روشن کنم ...... مربی صبر کنید

ایسان رفت و سوار ماشین جونگ مین شد

جونگ مین اونقدر عصبانی بود و تند رانندگی میکرد و ایسان هم از ترس چشماشو بسته بود و دستگیره بالا سرشو محکم گرفته بود

ایسان : مربی تو رو خدا یواش تر من دارم از ترس سکته میکنم

جونگ مین : چرا چشاتو بستی بگو از کدوم طرف برم

ایسان : باشه شما اگه یواشتر برید منم چشمامو باز میکنم

جونگ مین : باشه حالا ادرسو بگو

ایسان : چشاشو باز کرد و مطب دکتر رو دید / فکر کنم همین جا باشه

جونگ مین یکهو ترمز کرد و نزدیک بود ایسان با سر بره تو شیشه

ایسان ( با عصبانیت) : مربی معلومه دارین چه کار میکنین

جونگ مین پیاده شد و دویید سمت مطب

ایسان : صبر کن منم بیام اه از دست این جونگ مین و سایا

جونگ مین سریع رفت تو سالن و دید که سایا رو صندلی نشسته

سایا با دیدن جونگ مین تعجب کرد

سایا : اینجا چه کار میکنید؟؟!!!

ایسان : اصلا خودت اینجا چه کار میکنی اصلا مادربزرگ جونکی به تو چه ربطی داره

جونگ مین : ایسان شلوغش نکن

ایسان : مربی شما اومدین مشکل منو رو حل کنید یا طرف اونو بگیرید

سایا ( با خنده از روی تمسخر ) : طرف منو بگیره نه ایسان نترس اون طرف هر کی رو بگیره طرف منو نمیگیره

جونگ مین که از شدت عصبانیت اشک تو چشاش جمع شده بود دست سایا رو گرفت و برد بیرون

سایا : جونگ مین چه کار میکنی

جونگ مین : عادت کردی نه ؟

سایا : به چی عادت کردم

جونگ مین : که مظلوم نمایی کنی و همه رو سمت خودت بکشی مگه جونکی مربیت نیست واسه چی هر روز میری خونش تا بدونه که اینجا کسی رو نداری و هواتو داشته باشه ؟؟؟

سایا : کی گفته من .......... ایسان گفته اون هر چی گفته اشتباهه

جونگ مین : اشتباه ؟؟!!! نه اون درست میگه اون از هیون اینم از جونکی

سایا : جونگ مین چرا بدون تحقیق قضاوت میکنی من چرا باید کاری کنم که جونکی هوامو داشته باشه کاش منو شناخته بودی اونوقت اینجوری نمی گفتی الانم اگه اومدی دوباره منو تحقیر کنید من باید برم مادربزرگ اگه من نباشم نگران میشه فعلا

جونگ مین : تو هیچ جا نمیری

سایا : نرم ؟ وایستم اینجا و به حرفهایی گوش بدم که نباید گوش بدم نه شرمنده جونگ مین

سایا که از حرفهای جونگ مین ناراحت بود و نمیدونست چرا نتونسته از هیچ راهی به جونگ مین بفهمونه چه حسی داره اشک تو چشاش جمع شد و پشت کرد به جونگ مین و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه رفت تو سالن

جونگ مین هم باعصبانیت سوار ماشین شد و رفت

ایسان : فکر نکنم از این مربی ابی گرم بشه ناسلامتی اومده بود تکلیف منو روشن کنه معلوم نیست کجا گذاشت و رفت بهتره خودم دست به کار بشم

ایسان سایارو تو سالن دید و رفت سمتش

ایسان : ببین خانم سایا برای اخرین بار میگم واسه چی تو دور و بر مادربزرگ جونکی میپلکی میخوای جونکی رو راضی کنی که ....

سایا : ببخشید ایسان شما حق نداری هر چی به ذهنت میاد رو بگی منم قراره به زودی برگردم کره الانم فقط به خاطر محبتهای مادربزرگ هست که دارم ازش پرستاری میکنم

ایسان : اخ جون پس داری میری کره اره حتما برو چون به نفعته

سایا بدون اینکه جواب ایسان رو بده رفت تو اتاق مادربزرگ

ایسان که کلی ذوق کرده بود داشت از مطب میرفت بیرون که جونکی رو دم در میبینه  و جونکی هم از دیدن اون تعجب میکنه ...................

















سه شنبه 14 خرداد 1392 01:12 ب.ظ
خیلی باحال بود
پاسخ yaerain lee : سلام عزیزم خواهش میکنم

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات