می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت بیستم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
جمعه 10 خرداد 1392-05:45 ب.ظ

سلام دوستای گلم بفرمایید ادامه داستان




ایسان : سلام جونکی تعجب اومدی باید پیغام بفرستم برات تا بیای

جونکی : ببخشید درگیر کارامم

ایسان : میگم چرا خودت مربیم نمیشی اینطوری بیشتر پیش همیم بهتره جونگ مین مربی سایا شه تو هم مربی من

جونکی سکوت کرد و چیزی نگفت

ایسان : چیه راضی نیستی ؟؟!!!

جونکی : چ........... چی نه اینطور نیست برای عوض کردن مربی باید با کمپانیت صحبت کنی دست من نیست

ایسان : پس من منتظرم که تو هم چی رو ردیف کنی راستی اوپا بیا بریم بگردیم

جونکی : نه وقت ندارم اومدم کادو تولدتو بدم برم

ایسان : ای وای حیف شد یعنی انقدر کار داری خب حداقل وقت یه رستوران رفتن رو که داری

جونکی : نه باید برم بیا کادو امیدوارم خوشت بیاد

ایسان : نمیخوام اصلا همین طور خشک و خالی اخه نمیشه که ولی باشه فکر کنم باید تسلیمت بشم برو به کارات برس ولی بهم قول بده که یه روزتو کمپلت خالی کنی بریم گردش ........ باشه ؟!!

جونکی : باشه هر موقع کارام کمتر شه بهت میگم فعلا

ایسان میره سالن تمرین و جونگ مینو میبینه

جونگ مین : ایسان شما به یک اردو دعوت شدی

ایسان : اردو ؟!!! اخ جون با شما باید بریم

جونگ مین : هر کی با مربیش شایدم چند تا گروه با هم برن از کمپانی های مختلف

ایسان : من دوست دارم با اوپا جونکی برم میشه ؟

جونگ مین : شابد بشه فعلا برو تمرین

ایسان با خوشحالی رفت تمرین و سایا رو دید که داشت تمرین میکرد

سایا : سلام ایسان خوبی خیلی وقته ندیدمت

ایسان : چه پروروئه این !!!

سایا : چیزی گفتی ؟!!

ایسان : اره گفتم تو خیلی رو داری فکر کردی کی هستی ؟

سایا : من فکری نکردم

جونگ مین که جر و بحث اونها رو دید گفت : بسه ایسان چرا به کارت ادامه نمیدی چرا مثل بچه ها افتادین به جون هم

ایسان : اخه مربی این .......

جونگ مین : سایا تو هم برو به کارت برس

ایسان : اما مربی من شروع نکردم سایا شروع کرد به جرو بحث

جونگ مین : باشه حالا هر کی شروع کرد مهم نیست این بچه بازی ها رو تمومش کنید

سایا : منظورتون چیه ؟

ایسان خندید و سایا با ناراحتی به جونگ مین نگاه کرد و سالن رو ترک کرد

ایسان : اینم که همش قهر میکنه مربی اصلا نمیدونم واسه چی از کره اوردینش

جونگ مین رفت تو اتاقش و در رو محکم بست

ایسان : هیچ معلومه اینها چشون شد

سایا رفت خونه و جونکی رو دید که  داشت با مادربزرگ در مورد عمل چشمش حرف میزد

مادربزرگ : جونکی من فردا باید چشمم رو عمل کنم

جونکی : باشه نگران نباشید خودم میبرمتون

سایا سلام کرد و رفت طبقه بالا

مادربزرگ : سایا بیا یه دقیقه بشین کارت دارم

سایا : ببخشید من یه مقدار خستم اجازه بدید برم استراحت کنم

جونکی با چهره گرفته سایا خیلی ناراحت شد ولی چیزی نگفت

مادربزرگ : ببینم بهش گفتی ؟؟

جونکی : مادربزرگ بس کنید چی رو برم بگم

مادربزرگ : همون حرفهایی که بهت گفتم دیگه برو پیشش ببین چرا ناراحته

جونکی رفت طبقه بالا و صدای گریه سایا رو شنید

جونکی : سایا چی شده دررو باز کن

سایا : سرشو از روی زانوهاش بلند کرد و درست چشمش خورد به گوی برفی که روی میز تحریرش بود

جونکی : سایا در رو باز میکنی یا خودم بشکونمش

سایا از پشت در پاشد و جونکی اومد تو اتاق

سایا : اوپا .........؟؟!!!

جونکی با دیدن گونه های خیس سایا داد زد سرشو و گفت : چته چرا همش گریه میکنی چرا دلیل ناراحتیهاتو نمیگی من غریبه ام که نباید بدونم تو چرا گریه میکنی

سایا که تا اون روز صدای بلند جونکی رو نشنیده بود تعجب کرده بود و مات و مبهوت به جونکی نگاه میکرد

جونکی رفت جلوی میز تحریر و گوی رو برداشت و رفت سمت سایا

سایا که از تعجب زبونش بند اومده بود گفت : او.... اوپا مواظب باشین گوی رو نشکونین که ایسان ناراحت میشه

جونکی : چرا باید ایسان ناراحت بشه چرا همش فکر دیگرانی چرا فکر این نیستی که دیگران ناراحتت کنن فقط مواظبی کسی ازت نرنجه پس کی میخوای فکر خودت باشی

سایا : فکر خودم ؟؟!!!

جونکی : اره این چندمین باره که میبینم گریه میکنی و دلیلشو نمیگی

سایا : هیچی فشار کار باعث میشه ببرم و گریم بگیره همین

جونکی با عصبانیت دست سایا رو میگیره و میبره تو حیاط

سایا : اوپا چرا عصبانی هستید من ......

جونکی : حالا بگو ببینم چته ؟

سایا : باور کنید چیزیم نیست الان که اومدم تو هوای ازاد حالم بهتره

جونکی که خودش از رفتار تندش تعجب کرده بود کلافه شد و نشست رو زمین

سایا : اوپا چی شده فکر کنم به جای من حال شما خوب نیست ببخشید اگه با گریم ناراحتت کردم

جونکی چیزی نگفت

سایا : اوپا نمیخواستم اینو الان بهتون بگم ولی من تا چند روز دیگه برمیگردم کره

جونکی با این حرف تعجب کرد و از روی زمین پا شد

جونکی : تو هیچ جا نمیری فهمیدی دیگه هم به من نگو اوپا

سایا : ولی او.......... پا

جونکی : اره درست شنیدی نمیخوام دختر مورد علاقم بهم بگه اوپا دیگه نمیخوام اوپات باشم

سایا که از حرفهای جونکی سر در نمییاورد گفت : یعنی چی منظورتونو نمیفهمم

جونکی گوی برفی رو کوک کرد و داد دست سایا

جونکی : من میخوام مرد تو باشم نه اوپات

سایا سکوت کرد و سرشو انداخت پایین

جونکی : ببخش سرت داد زدم ولی بهم حق بده که ببینم کسی رو که دوست دارم داره از چیزی عذاب میبینه ولی بهم نمیگه

سایا : اوپا دلیلی نداشت که من شما رو درگیر مسائل خودم کنم من باید برگردم کره

جونکی سایا رو بغل کرد : مادربزرگ تو رو خیلی دوست داره تو اخلاقت خیلی خوبه راستش تا حالا به کسی اینقدر علاقمند نشدم

سایا : اوپا خواهش میکنم .......بزارین برم

جونکی : تو هیچ جا نمیری منم الان ازت جواب نمیخوام تو میتونی فکر کنی و فکر کنم تا الان دیگه منو شناخته باشی

جونکی دست به سر سایا کشید و رفت اتاقش

سایا که از حرفهای جونکی داشت خل میشد نشست رو زمین

سایا : همش تقصیر جونگ مینه من قرار نبود کارم به اینجاها بکشه حالا چه کار کنم اوپا مرد خوبیه اما من هدفم چیز دیگه ایه حالا هم که با این رفتارهای جونگ مین این محاله پس باید بی معطلی برگردم کره تا اوپا همه چی رو جدی نگرفته

فردا صبح مادربزرگ اماده شد تا برای عمل چشم بره

سایا : من هم باهاتون مییام

جونکی از پله ها اومد پایین و سایا با خجالت سلام کرد

جونکی با لبخند جواب داد : نه سایا تو برو به تمریناتت برس من میرم

ایسان هم که میدونست مادربزرگ قراره چشمشو عمل کنه رفت دم در خونه جونکی ولی با دیدن سایا تعجب کرد

ایسان : اوپا سایا اینجا چه میکنه

جونکی : تو اینجا چکار میکنی نگفتم نیا

ایسان : حالا که میبینی اومدم الانم تا نگی سایا چرا اینجاست من نمیرم

جونکی : ایسان سایا فقط اومده کمک مادربزرگ حالا ما عجله داریم سایا سوار شو بریم

ایسان : اره جون خودت اوپا تو گفتی منم باورم شد دارم برات حسابی.............











The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات