تبلیغات
داستان - قسمت نوزدهم داستان رویای زیبا
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت نوزدهم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
دوشنبه 6 خرداد 1392-03:50 ب.ظ


پنجره ی باران خورده ات را باز کن


چند سطر پس از باران


چشم هایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده


دلم برایت تنگ است

..

..

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام


 تا بوسه بارانت کند

..

..


 

 

جونکی : کجا میری سایا ؟!!

جونکی هم دنبال سایا رفت

سایا  اونقدر دویید که خودشو به جونگ مین برسونه

سایا : اقای پارک ...... اقای پارک ...... جونگ مین وایستا

جونگ مین : چیه واسه چی وایستم

سایا : شما از اجرای من خوشتون نیومد یعنی اونقدر بد خوندم

جونگ مین : مگه من چیزی گفتم ؟!!

سایا : نه ولی با رفتارتون نشون دادین ....... ولی این نهایت تلاشم بود

جونگ مین : ببین سایا چرا اصرار داری من بهت بگم تو خوبی و به درد این کار میخوری

سایا : چرا نباید اصرار کنم

جونگ مین : سایا اگه میخوای من تو رو تایید کنم وقت خودتو نگیر

جونگ مین اینو گفت و رفت

سایا هم دست و پاش بی حس شد و همونجا روی زمین نشست و هق هق گریه کرد

جونکی هم که با کلی دوییدن خودشو به سایا رسونده بود با دیدن اون تعجب کرد

جونکی : سایا چرا روی زمین نشستی ؟!! چرا یکدفعه از سالن زدی بیرون ؟!!

سایا هیچی نمیگفت و همین طور گریه میکرد

جونکی : چته سایا تو که عالی خوندی خیلی خوب بودی دختر کی بهت حرف زده ؟

جونکی دست گذاشت رو شونه ی سایا و گفت : دختر پاشو ببین همه دارن نگات میکنن پاشو یه خورده راه بریم ببینم چت شده

جونکی سایا رو از روی زمین بلند کرد

سایا : اوپا من میخوام برم کره

جونکی : بری کره ؟!! چرا یعنی نمیخوای دیگه ادامه بدی

سایا : نه من تو این مدت هم خیلی بهتون زحمت دادم نمیخوام بی دلیل اینجا بمونم

جونکی : بی دلیل چیه ؟ خودم کمکت میکنم که یه خواننده معروف شی مگه تو اینو نمیخواستی دیگه گریه نکن باشه بیا این دستمالو بگیر و اشکاتو پاک کن

سایا : نه من همه رویاهام تو خالی شده

جونکی : نه من نمیزارم رویاهات پوچ شه تو بهترین شاگرد منی حالا بیا بریم خونه مادربزرگ نگرانت میشه

وقتی اونها رفتن خونه

مادربزرگ : سلام بالاخره اومدین..... جونکی من امروز رفته بودم دکتر

جونکی : دکتر ؟!! واسه چی ؟

سایا : چیزیتون شده مادربزرگ ؟!!!

مادربزرگ : نه چشمام اب مروارید اورده دکتر گفته همین چند روز باید عمل کنم

جونکی : باشه فردا میبرمتون

سایا : اگه منم کمکی از دستم بر مییاد بگید

جونکی : برو استراحت کن تو خیلی خسته ای

مادربزرگ : راستی ایسان زنگ زده بود گفت کارت داره

جونکی : باشه بعدا بهش زنگ میزنم

سایا : مادربزرگ با اجازتون میرم استراحت کنم

مادربزرگ : اره عزیزم حتما خیلی خسته ای

وقتی سایا رفت اتاقش

مادربزرگ : جونکی من چند سالمه ؟...... نه بگو من چند سالمه ؟

جونکی : وا مادربزرگ یعنی چی نکنه داری الزایمر میگیری ؟!!

مادربزرگ : الزایمر چیه پسر دارم جدی میپرسم میخوام ببینم اصلا حواست به من هست

جونکی :معلومه که هست خب بزار بهتون بگم ....... ( با خنده )  گمونم 70 سالتونه درسته ؟

مادربزرگ : واسه چی میخندی اره درست گفتی منم ارزو دارم پسر چرا یه کاری برای ارزوی من نمیکنی

جونکی : باشه مادربزرگ شما ارزوتونو بفرمایید جونکی غول چراغ جادوئه ارزوهای همتونو براورده میکنه

مادربزرگ : بازم که شوخیت گرفته ارزوی من دامادی توئه

جونکی ( با خنده ) : منظورتون چیه ؟!!! نه فکر نکنم این ارزوی شما از دست این غول بربیاد !!!

مادربزرگ : من نمیدونم تکلیف این دختره ایسان رو معلوم کن

جونکی : باشه بهش میگم در مورد ازدواج با من فکر کنه ولی تا جایی که یادمه شما از اون خوشتون نمییومد فکر کن بهش بگم دیگه سدی نیست و راحت میتونه به ارزوش برسه چقدر خوشحال شه نه ؟

مادربزرگ : بازم شوخیت گل کرد منظورم اینه که جوابش کن تا مثل چسبولک بهت نچسبه بره پی کارش تا تو هم  سرو سامون بگیری

جونکی : خب اگه بگم بره دنبال کارش شما چه جوری به ارزوتون میرسید میدونید که من تو پیدا کردن دوست دختر خیلی تنبلم

مادربزرگ (لبخند زد ) : خب اره میشناسمت ایسانم خودش خودشو چسبوند به تو وگرنه تو ......... ولی این بحث من جدیه نمیخوام بیشتر از این طفره برم خب الان وقتی یه فرشته کنارمونه تو لازم نیست نگران چیزی باشی

جونکی : فرشته مادربزرگ دوباره رفتی تو همسایه ها بحث ازدواج منو مطرح کردی ؟

مادربزرگ : چقدر خنگی تو اخه من واسه چی باید برم به همسایه ها بگم بچه که بودی خیلی باهوش بودی اما الان دوزاریت کجه

جونکی : مادربزرگ من خیلی خستم اگه اجازه بدین.... برم استراحت کنم

مادربزرگ : استراحت ؟!! من دارم باهات حرف میزنم اونوقت تو ...

جونکی : باشه مادربزرگ جون به لبم کردی من تسلیمم بفرمایید سرتا پا گوشم

مادربزرگ : خب حالا شد .... دخترم سایا اون برازنده ی توئه شخصیت و کلا از همه نظر به هم مییاین

جونکی بدون اینکه چیزی بگه پا شد و رفت اتاقش

مادربزرگ : با توام چیش شد این ؟!! یه عمر زحمتشو کشیدم ولی انگار نه انگار اینجوری جواب زحمتامو میده

جونکی تمام شب به سایا  و صحبتهای مادربزرگ فکر میکرد و یاد گریه های غروب اون افتاد : سایا چرا گریه میکرد

فردا صبح جونکی رفت سر میز صبحونه و مادربزرگ رو که داشت با لبخند به سایا نگاه میکرد رو دید و سرشو انداخت پایین و سلام کرد و بدون هیچ صحبتی نشست پای میز صبحونه

مادربزرگ : جونکی اون قوری چای رو بده سایا

جونکی : بله بفرمایید سایا خانم

سایا که از رفتارهای جونکی تعجب کرده بود : ممنونم اوپا

جونکی : خب مادربزرگ من باید برم جایی کار دارم

سایا : یعنی سالن تمرین نمییاین؟

جونکی با مکث به صورت سایا نگاه کرد : نه به ایسان قول دادم باید برم دیدنش

سایا : بله باشه من خودم تمرین میکنم شما برید به کارتون برسید

مادربزرگ : پس حداقل سایا رو برسون سالن بعد برو

جونکی : باشه من میرم ماشینو روشن کنم شما هم بیاین

سایا : مادربزرگ خداحافظ من برم

مادربزرگ : خداحافظ دخترم .... ای کاش تو واقعا عضوی از خونواده ما میشدی

سایا : مادربزرگ شما چیزی گفتین ؟

مادربزرگ : نه دخترم برو جونکی منتظرته

سایا رفت و نشست تو ماشین ولی جونکی همش تو فکر بود و یه کلمه هم حرف نزد

سایا : اوپا چیزی شده شما امروز خیلی ساکتی

جونکی : نه دارم فکر می کنم واسه تولد ایسان چی بگیرم

سایا : خب میخواید من کمکتون کنم به خاطر همین سر میز صبحونه اونقدر تو فکر بودین ؟

جونکی : ها.......... اره شاید

سایا : میخواید همین الان بریم یه چی براش بخریم

جونکی : الان ؟ پس تمرینت چی میشه ؟

سایا : اره بعدا میرم

اونها رفتن بازار

تو بازار سایا دنبال یه چیزی بود که به ایسان بیاد

جونکی : سایا مگه تو با ایسان مشکل نداری پس چرا الان داری براش کادو انتخاب میکنی

سایا : نه اوپا اون مشکل دیگه تموم شد لزومی نداره یادش بیفتم و کینه به دل بگیرم / ببینم این گوی قشنگه انگار داره توش برف می یاد

جونکی : تو برف دوست داری ؟

سایا : اره خیلی زیاد شاید ایسانم دوست داشته باشه

جونکی : نه فکر نکنم........ اون عاشق گوشواره و اینجور چیزاست

سایا : خب اونجا یه جواهر فروشیه

وقتی سایا رفت تو جواهر فروشی جونکی اون گوی رو خرید

سایا : اوپا کجا رفتی پس فکر کنم این گوشواره ها به ایسان بیاد اخه موهاش چتریه

جونکی : او...... اومدم  اره فکر کنم بهش بیاد ولی نمیتونم بگم سلیقه تو بوده

سایا :  خب نبایدم بگید

جونکی : اره چون اون مثل تو با گذشت نیست

سایا : نه این حرفو نزنید اون هم مهربونه شاید من تند رفتم و نتونستم باهاش بسازم

جونکی : حالا بریم دیگه من میرسونمت سالن

سایا : نه من خودم میرم شما بهتره زودتر برید پیش ایسان ممکنه اگه دیر برید ناراحت بشه ..... من دیگه میرم

جونکی وقتی سایا رفت به یاد حرفهای مادربزرگ افتاد و یه نفس عمیق کشید و رفت پیش ایسان ..........

 

 

 

 




How do you treat Achilles tendonitis?
شنبه 25 شهریور 1396 04:52 ق.ظ
Hmm it seems like your website ate my first comment (it was
extremely long) so I guess I'll just sum it
up what I had written and say, I'm thoroughly enjoying
your blog. I as well am an aspiring blog blogger but I'm still new to everything.
Do you have any points for beginner blog writers? I'd definitely appreciate it.
What causes pain in the back of the heel?
شنبه 18 شهریور 1396 06:43 ق.ظ
Hi there! This article couldn't be written any better!
Reading through this post reminds me of my previous roommate!
He constantly kept preaching about this. I most certainly will send this information to him.
Fairly certain he'll have a very good read. I appreciate you
for sharing!
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 12:02 ب.ظ
Ahaa, its good discussion regarding this post at this place at this web site, I have read all that,
so now me also commenting here.
Terry
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:06 ق.ظ
This article provides clear idea designed for the new people
of blogging, that genuinely how to do running a blog.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 07:13 ق.ظ
Thanks for finally writing about >داستان - قسمت نوزدهم داستان رویای زیبا <Liked it!
Azadeh
پنجشنبه 9 خرداد 1392 11:33 ق.ظ
سلام عزیزم خوبی؟آجی بدو بیا برات از سرور دیگه گذاشتم فقط تا میتونی سریع دان کن که لینکاش پاک نشن بووووووووووووس
پاسخ yaerain lee : سلام ازاده جونم دست گلت درد نکنه شاید شب بیام عزیزم بوووووووووووووووووس
bahar
سه شنبه 7 خرداد 1392 11:48 ب.ظ
سسسلللللللللاااااااااااااااامم
وای نه سایاجونگیمثل اینکه داستانت سر دراز دارهنوزده قسمت نوشتی ولی هنوز جونگی با سایا یه زره هم مهربون نشده!
انقد دیر گذاشتی قسمت قبلیو دوباره خوندم میدونم فصل امتحاناته ولی یه کم زود بذار
راستی امتحانا کی تموم میشه نیس که من درس نمیخونم زیاد در جریان نیستم
پاسخ yaerain lee : سلام عزیزم خوشحالم که اومدی وای اره واقعا چرا اینقدر داستانم طولانی شد نگران نباش بهار جونم ........... امتحانا ؟!!! من امتحان ندارم درسم تموم شده اجی ولی گمونم تا قبل از انتخابات تموم شه بوووووووووووووووووووس .......
Azadeh
سه شنبه 7 خرداد 1392 06:19 ب.ظ
ایوووووووووووووول آجی وااااااااااااای پوسترش منو مرررررررررررررررررررررررررررررررررگ مرسی آجی از حرفای نورا میشه فهمید چیه این قسمت
پاسخ yaerain lee : فدات شم زن دایی جونم
nora
دوشنبه 6 خرداد 1392 08:01 ب.ظ
آجیییییییییییییییییییییییییی من خیلی دوس دارم جونگ مین و سایا بهم برسن خیلی بهم میان ایسانم بره با هیون نمیشه؟ داییت و برا ما نگه دار 4 تا زن داره بسشه
پاسخ yaerain lee : بلی من هم دوست دارم این دو تا به هم برسن ولی خوب باید دید سرنوشت چی رو براشون میسازه {لبخند} ولی چرا ایسان رو بدیم به هیون این دو تا که از هم دورن و همو نمیشناسن نگران نباش اجی درست میشه میخوای همه رو پر بدیم تو بیای دایی رو بگیری {نیشخند}
nora
دوشنبه 6 خرداد 1392 07:33 ب.ظ
سلااااااااااااام آجییییییییی وای چه شعره قشنگی من غششششششششششش برم داستان و بخونم بوووووووووووس
پاسخ yaerain lee : سلام عزیزم خواهش میکنم برو که رفتی بووووووووووووووووووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox