می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت هفدهم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392-08:07 ب.ظ

سلام دوستای گلم امید به خدا ادامه داستانو بفرمایید ادامه مطلب





سایا رفت ایفون رو برداشت و دید که جونکی پشت دره

سایا : اقای لی شمایید ؟!!!

جونکی : اره درو باز کن

سایا در رو باز کرد

جونکی : سلام ایسان نیست ؟

سایا : نه رفته بیرون به منم گفته که غذا درست کنم

جونکی ( خندید) : ای وای هیچی نشده سوارت شده حتما هیچی هم تو خونه نداره عیب نداره بیا این چیزهایی که خریدم رو ببر تو اشپزخونه و باهاش یه غذای خوب درست کن

سایا : اما ......

جونکی : چیه حتما اشپزیت خوب نیست پس با من بیا اشپزخونه ببین یه غذای خوشمزه بهت یاد بدم که انگشتاتم باهاش بخوری چطوره ؟؟؟

سایا : شما غذا درست کنی ؟!!!!!

جونکی : اره اگه دوست داری بیا کمکم اون هویجهارو خورد کن منم برم کدو ها رو پوست کنم اما به ایسان نگی که کمکت کردم ها میخوام ببینه چه دست پختی داری

سایا : بله حتما .... ایسان گفت که شما براش خرید میکنید

جونکی : اره من و ایسان از دبیرستان با هم دوستیم خونوادش رفتن امریکا اما اون به خاطر من اینجاموند

سایا : پس خیلی دوستتون داره !!!!

جونکی : اره منم دوستش دارم خب حالا بیا رشته ها رو بریز تو اب / راستی تو هم میتونی منو اوپا صدا کنی اینطوری راحت تری

ایسان اومد خونه و با دیدن جونکی تو اشپزخونه تعجب کرد

ایسان : من اومدم وای اوپا تو هم اینجایی ؟؟!!!!

ایسان رفت و دستشو حلقه کرد دور دست جونکی و خودشو لوس کرد : برو بشین تو چرا اینجایی سایا مگه تو خودت کار بلد نیستی واسه چی از جونکی کار میکشی ؟!!!

جونکی : نه دیدم دست تنهاست خواستم کمکش کنم

ایسان : نه برو بشین سایا برامون قهوه بیار شامتم زود درست کن

سایا ( تو دلش میگه ): اه دوباره این اومد با این افاده هاش

همین طور چند روز پی در پی ایسان اینقدر کار مینداخت رو دست سایا که اون کلافه شده بود و یه روز تصمیم گرفت که از اونجا بره

ایسان : چیه چرا لباساتو میریزی تو چمدونت حتما میخوای برگردی کره فهمیدی که به درد خوانندگی نمیخوری اره ؟!!! خب هنوزم دیر نشده

سایا : نه دیگه تحمل دستور دادناتو ندارم تو هر روز کارهای زیادی میندازی رو دستم تا الانم اگه صبوری کردم و بهت هیچی نگفتم فقط به احترام جونکی بود

ایسان : برو برو تو خیابونها نمایش خیابونی بازی کن چون تو به درد خوانندگی نمیخوری

سایا : من دیگه توهینهای تو رو تحمل نمیکنم من نوکر تو نیستم

ایسان : زود برو بیرون وگرنه خودم تو رو با چمدونت پرت میکنم

سایا چمدونش رو برداشت و رفت سالن تمرین

جونگ مین : سایا تو چرا چند روزه نیستی

سایا : چی بگم والله ..... وقت نداشتم

جونگ مین (خندید ) : به به تو اومدی ژاپن که خواننده شی اونوقت وقت نداری چه کاری مهم تر از تمرینه واست

سایا : الان داری تحقیرم میکنی من دیگه تحمل تحقیر شدن ها رو ندارم اصلا اشتباه کردم اومدم اینجا

جونگ مین : اره تو اشتباه کردی تو خیلی اشتباه کردی تو باید به حرف هیونا گوش میدادی نه از حمایت های هیون استفاده میکردی و می اومدی ژاپن هنوزم دیر نشده میتونی برگردی

سایا که دیگه تحمل این حرفها رو نداشت با گریه از سالن تمرین زد بیرون و تموم روزو میدویید و گریه میکرد اون حتی متوجه باورن نشد و سرتا پا خیس شده بود جونکی که سوار ماشین بود وقتی سایا رو دید خیلی تعجب کرد و ماشینشو نگه داشت و دویید دنبالش ولی سایا از لابه لای ماشینها رد میشد و اصلا به هیچ ماشینی توجه نداشت که نزدیک بود یه موتوری اونو بزنه که جونکی پرید و بغلش کرد

جونکی : سایا چته حواست کجاست چرا گریه میکنی

سایا که همین طور گریه میکرد نمیتونست چیزی بگه

جونکی : تو سر تا پا خیس شدی بیا بریم لباساتو عوض کن حتما چیزی هم نخوردی

سایا : نه من چیزی نمیخوام ولم کن اوپا میخوام تنها باشم

جونکی سایا رو برد یکی از بهترین و گرونترین رستورانهای اطراف

جونکی با لبخند : چی دوست داری سفارش بدم برات

سایا سکوت کرد و چیزی نگفت

جونکی : اقای گارسون بهترین غذاتونو بیارین

سایا : من چیزی نمیخورم .....

جونکی : خب بیا تا غذا رو مییارن از این فلفلا بخور خیلی شیرینه

جونکی یکی از فلفلا رو گذاشت دهنش و به روی خودش نیاورد که تنده وقتی سایا اونو خورد دهنش اتیش گرفت

جونکی خندید و یه لیوان اب داد بهش : شوخی کردم فضات عوض شه

سایا : اوپا ولی من اصلا حوصله شوخی رو ندارم

جونکی : واقعا معذرت میخوام میخواستم روحیت عوض بشه راستی نگفتی چرا گریه میکردی اونم زیر اون بارون شدید

سایا : چیزی نیست

جونکی : ببینم نکنه ایسان باز اذیتت کرده

سایا : شاید تقصیر خودمه من کم تحملم من باید رویامو رها کنم و برگردم خونمون ولی همچنان اصرار بیجا دارم فکر کردم میتونم بهش برسم واقعا فکرای خامی داشتم

جونکی : تو میتونی به رویات برسی با اینکه دقیقا نمیدونم رویات چیه و نمیخوام کنجکاوی کنم ولی اگه رویات خوانندگی باشه من به عنوان مربیت کمکت میکنم بهت قول میدم

سایا : نه تو و نه هیچ کس دیگه نمیتونه کمکم کنه

جونکی : کس دیگه رو نمیدونم ولی من میتونم........ انقدر مرد هستم که تو رو به رویات برسونم

سایا : من هر چی میگم نه شما حرف خودتونو میزنین

جونکی : بگذریم نگفتی ایسان اذیتت کرده ......نکنه دوباره گفته برام ناهار و شام بپز شایدم یه ظرفشویی پر ظرف گذاشته سرت اره ؟؟؟ شایدم دیگه نمیخوای بری خونش

سایا : اره درست حدس زدین من با اون ابم تو یه جوب نمیره

جونکی : کجا میخوای بری ؟

سایا : نمیدونم شاید برگردم کره

جونکی : نه اگه برگردی ثابت کردی که نمیتونی تو باید ثابت قدم باشی تا به رویات برسی رویا نه هدفت اینجوری بهتره .........برای امشبم اصلا ناراحت نباش بیا بریم پیش مادربزرگ من اونم که خیلی دوستت داره کلی خوشحال میشه

سایا : وای چمدونم ....... وقتی داشتم با جونگ مین حرف میزدم تو سالن جا گذاشتم

جونکی : جونگ مین ؟!!! جونکی فهمید که شاید علت گریه های سایا جونگ مین باشه : عیب نداره فردا اول وقت برات مییارمش

سایا و جونکی رفتن خونه و مادربزرگ از دیدن سایا خیلی خوشحال شد و وقتی ماجرای سایا رو فهمید گفت هر چقدر دوست داره میتونه اونجا بمونه

مادربزرگ : جونکی بدو پسر اتاق سایا رو بهش نشون بده همون اتاق طبقه دوم که وسایلاشو تازه چیدم به نظرم برای سایا مناسب باشه

سایا : ممنون مادربزرگ

جونکی : چشم مادربزرگ سایا بیا طبقه بالا و استراحت کن به حرفهای منم خوب فکر کن اونوقت میتونی رو هدفت ثابت قدم باشی و حرف هیچ کس تو رو سست نکنه ..... نگران وسایلتم نباش فردا اول وقت میگم برات بیارن

سایا : مگه فردا نمیریم تمرین

جونکی : نمیدونم اگه دوست داشتی  من حاضرم

سایا : اره اوپا من که دوست دارم

جونکی : باشه برو اتاقت و استراحت کن منم به خانم کیم میگم شامتو بیاره اتاقت

سایا : خانم کیم ؟!!

جونکی : اره اون پیش خدمت مادربزرگه / راستی اتاق من طبقه پایینه اگه کاری داشتی بهم بگو

سایا : ممنون اوپا

جونکی رفت طبقه پایین و ایسانو دید .........












The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic