تبلیغات
داستان - قسمت شانزدهم داستان رویای زیبا
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت شانزدهم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
شنبه 21 اردیبهشت 1392-11:30 ق.ظ

سلام دوستای گلم ببخشید کامیم قاطی کرده بنده

مجبور شدم یه پوستر ساده بزنم راستی این

قسمت یه کم ویرایش شده اگه دوست داشتین

 یه بار دیگه بخونید انشالله از دوشنبه ادامه

داستانو میزارم
بابت تاخیرم عذر میخوام
تصاویر زیباسازی ، كد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچك دات نت www.pichak.net




سایا برگشت و دید که جونکی داره مییاد تو سالن هتل

سایا از پله ها رفت پایین و گفت : سلام اقای جونکی شما اینجا .....

خانم : اره نوه ی منه

جونکی : شما تو این هتل هستید

خانم : مگه شما همو میشناسید

سایا : بله اقای جونکی مربی من هستن

خانم : وای خیلی خوشحالم / حالا که همه اینجایید بریم یه قهوه بخوریم

سایا : نه من باید برم با هتل تسویه حساب کنم

خانم : تسویه حساب ؟ یعنی داری برمیگردی کره

سایا : نه  ولی این هتل خیلی گرونه باید برم یه جای ارزونتر

جونکی : ارزونتر ؟!!! ولی این هتل ارزونترینه

سایا : یعنی چی ؟!! یعنی من نمیتونم جای ارزونتر پیدا کنم !!

خانم لی : حیف شد حالا که دختر خوبی مثل تو رو دیدم دیگه این هتل واسه من نیست وگرنه برات مجانی حساب میکردم

سایا : خیلی متشکرم تو این مدت هم بهتون زحمت دادم

گوشی جونکی زنگ خورد

جونکی : سلام ایسان تویی نه فعلا کار دارم نمیتونم بیام

خانم لی : دوباره اون دختر معلومه با تو چه کار داره

جونکی : مادربزرگ ایسان دوستمه

سایا : من دیگه برم مادربزرگ .... راستی اقای جونکی من فردا شاید بعد از ظهر بیام تمرین

جونکی : باشه فعلا به کارات برس

سایا رفت اتاقش و به جونگ مین زنگ زد

سایا : میشه امروز بیایی با هم بریم بیرون من میخوام یکسری وسیله بخرم ولی اینجارو خوب بلد نیستم

جونگ مین : نه من امروز کار دارم

سایا ( تو دلش میگه ) : اه چقدر این بد خلقه باشه ........ باشه پس فعلا

سایا : پس من کجا برم تو این کشور غریب دلم به این جونگ مین هم خوش بود که اینجوری رفتار میکنه

سایا رفت و با پذیرش هتل تسویه حساب کرد و کل روز  رو دنبال جای مناسب گشت ولی نتونست جایی رو پیدا کنه اون اونقدر راه رفته بود که از خستگی روی نیمکت گوشه خیابون ولو شد همون لحظه که داشت از خستگی پاهاشو میمالید جونکی بهش زنگ زد

جونکی : سلام سایا یادت نره فردا صبح بیا سالن تمرین باید این اهنگ جدید رو با هم تمرین کنیم

سایا که صداش خیلی ناراحت بود قبول کرد

جونکی : چرا ناراحتی چیزی شده

سایا : نه چیزی نشده

سایا همون لحظه چشمش به یه مغازه نودل فروشی افتاد که یه خانم مهربونی با لبخند از مشتری هاش استقبال میکرد او با خوشحالی رفت تو مغازه و اونشب همونجا موند

فردا صبح زود رفت سالن تمرین با یه عالمه ساک و وسیله

جونکی وارد سالن شد و با دیدن اون همه وسیله تعجب کرد

جونکی : تو هر روز با چمدونت مییای تمرین یا اسباب کشی کردی ؟

سایا : من دیشب از اون هتل اومدم بیرون چون واقعا هزینش برام سنگین بود

جونکی : چرا دیشب بهم نگفتی بزار ببینم چه کار میتونم واست کنم / بیا فعلا تمرین کنیم تا من یه جایی برات پیدا کنم

سایا : اما من .......

جونکی : نگران اجارش نباش اگه بشه بری خونه دوستم اونوقت دیگه اجاره نمیخواد بدی

سایا : دوستتون ؟!!!!

جونکی خندید : نگران نباش اون یه دختره

سایا : اها .... ممنون ....... فعلا برم تمرین که عقب نیوفتم

بعد از ظهر جونکی به ایسان گفته بود که بیاد سالن تمرین

ایسان : این جونکی کجاست چه کار مهمی باهام داره حتما میخواد قرار و مدار عروسی رو بزاره

جونکی وقتی ایسان رو دید گفت : تو اومدی برو تو سالن الان منم مییام

جونکی به سایا گفت که بره پیش ایسان و خودش هم رفت و اونا رو به هم معرفی کرد

ایسان : اوپا کار مهمتو که گفتی بگو ولی یه سوال ازدواج من و تو به این خانم چه ربطی داره خانم لطفا برید بیرون ....

جونکی : صبر کن ایسان من که هنوز چیزی نگفتم

ایسان که اصلا از سایا خوشش نیومده بود : نه اوپا من نمیخوام پس من میرم بیرون کارتو بیا بهم بگو

جونکی دست ایسان رو گرفت و نزاشت که بره بیرون

جونکی : کارم با تو در مورد این خانمه

ایسان : این خانم ؟!!!! نه اوپا باورم نمیشه که میخوای قول و قرارمونو به خاطر این دختر بهم بدی نکنه عاشقش شدی نکنه میخوای بگی منو دیگه نمی خوای

ایسان نشست رو زمین و زار زار گریه کرد

جونکی : ایسان پاشو زشته الان همه مییان اینجا ابرومو بردی این حرفها چیه که میزنی چرا واسه خودت میبری و میدوزی من که چیزی نگفتم

سایا : ببخشید من باعث سوء تفاهم شدم

جونکی : نه این چه حرفیه که میزنی ایسان پا شو دیگه

ایسان : پس اگه این طور نیست چی میخوای بگی ؟؟

جونکی : این خانم شاگرد منه و از کره اومده میتونی بزاری یه مدت کوتاه بیاد و با تو زندگی کنه

ایسان : با من ؟!!!! ........ حتما میخوای بگی که هووی من بشه روت نمیشه مستقیم بگی

جونکی که از دست ایسان کلافه شده بود : نه ...... نه ... اصلا این طور نیست حالا میزاری یا من یه فکر دیگه کنم

ایسان : وای نه اگه نزارم چه کار میکنی میترسم ببری خونه خودت ..........

جونکی با عصبانیت : اره امکانش هست اگه بخوای همین جوری به افکار خامت ادامه بدی ممکنه ببرمش خونه خودم ...........

ایسان : نه اوپا باشه هر چی تو بگی

جونکی : ممنون / سایا دیگه نگران نباش میتونی بری خونه ایسان

ایسان با غرور به سایا نگاه کرد و گفت : ببینم چند سالته ؟!!

سایا : 21 سالمه چطور مگه ؟؟

ایسان : من 25 سالمه فکر نمیکنی خیلی زوده و تو کم تجربه ای که بخوای خواننده بشی

جونکی : ایسان سایا خسته اس ببرش خونه منم باید برم به کارام برسم

سایا : شما هم خواننده ای

ایسان : اره من الان شاگرد اقای جونگمینم البته قرار بود شاگرد جونکی بشم ولی به خاطر اینکه جونکی دلش نمییاد ازم ایراد بگیره نخواست که مربی من بشه

سایا : که اینطور

ایسان : حالا بیا بریم خونه که جونکی اگه بیاد ببینه نرفتیم کلی عصبانی میشه ها وسایلتم سنگینه حتما زود باش بردار بریم

سایا : اره خیلی سنگینه باشه بریم

وقتی ایسان و سایا رسیدن خونه ایسان سریع شروع کرد به تقسیم کار

ایسان : ببین سایا ظرف شستن با توئه چون من پوست دستم خراب میشه اشپزی هم با تو چون من اصلا حوصله ندارم بخوام سر گاز وایستم  خونه تکونی هم هفته ای یه بار یادت نره لباسارم تو بشور لباسشویی خرابه فعلا

سایا که خیلی ناراحت شده بود : ببخشید پس تو چی گفتی تقسیم کار ولی اینطوری همه کارا بر عهده منه که

ایسان : اخ گفتی یادم افتاد خرید ............ البته جونکی انجام میده ولی اگه وقت نکرد تو خودت باید بری وسایلی که لازمه رو تهیه کنی / تقسیم کار چیه همین که ازت اجاره نمیگیرم برو خداتو شکر کن دختر الان هم به جای اینکه وایستی با من کل کل کنی برو یه چی بپز که روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد من برم یه کم استراحت کنم

سایا رفت اشپزخونه و دید که کلی ظرف تو ظرفشوییه

سایا : وای چقدر ظرف فکر کنم یه سه سالی ظرفا رو نشوسته اینکه یه 3 ساعتی وقت میخواد تا بشورم

ایسان : خب چی درست کردی اه هیچی که درست نکردی من برم بیرون یه کاری دارم میترسم وایستم اینجا دعوامون بشه نمیخوام اوپا ناراحت بشه تو هم سریع کارارو کن ولی اینجور که معلومه دستت تو کارا کنده

سایا که از حرفهای ایسان عصبانی شده بود تا اومد یه چی بگه ایسان رفت بیرون و در رو محکم بست

سایا : عجب دختریه ها بیچاره جونکی اگه با این ازدواج کنه تا اخر عمر باید کلفتیشو کنه از خود راضی

سایا دستکش رو از دستش در اورد و پرت کرد تو ظرفشویی : اصلا به من چه منو باش اومدم اینجا واسه رسیدن به رویام یا کلفتی

سایا رفت رو مبل دراز کشید و به فکر رویاش بود که با صدای زنگ در به خودش اومد .............









foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 07:14 ق.ظ
I think this is among the most vital info for me. And i am glad reading
your article. But wanna remark on few general things, The site style is
ideal, the articles is really great : D. Good
job, cheers
What do you do for a strained Achilles tendon?
یکشنبه 12 شهریور 1396 11:55 ب.ظ
I was recommended this web site by my cousin. I am not certain whether or not this publish is written by way of him as
no one else recognise such certain about my problem. You're
amazing! Thanks!
Matthew
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:23 ق.ظ
Hello this is kinda of off topic but I was wondering if blogs use WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.
I'm starting a blog soon but have no coding skills so I wanted to get guidance from someone
with experience. Any help would be greatly appreciated!
bahar
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 01:36 ب.ظ
سلام عزیزم خواهشا ادامشو
زود بذار
پاسخ yaerain lee : سلام عزیزم چشم میزارم همین الان ...........باور کن بهار تهران بودم میخواستم برم خونه خواهرم فقط به خاطر اینکه به تو قول داده بودم نرفتم و اومدم خونه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox