می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت ششم داستان عشق پاک

نوشته شده توسط:yaerain lee
شنبه 15 مهر 1391-01:07 ب.ظ

سلام اجی های گلم خوبید  با قسمت بعدی داستان در خدمتتون هستم

 

جونگ مین قبول کرد و رفتن تو مغازه

جونگ مین : سریع موضوع رو برام تعریف کن من خیلی نگرانم

ایل وو : نگران نباشید چیز مهمی نیست بزارین اول نوشیدنیتونو بیارم

جونگ مین که دستپاچه بود گفت بگو دیگه چرا این قدر طفره می ری ؟

ایل وو : باشه اقای جونگ مین چرا این قدر نگرانی ؟! پدر یون هی عصبانیه دقیقا بعد از این که با شما بود

 و دیر رفت خونه و مغازه هم نیومده بود و گفته که امروز حق اومدن به بیرون رو نداره منم الان دارم از

پیش او مییام رفته بودم دم در خونشون دیدنش

جونگ مین که خیلی ناراحت شد گفت : بیچاره یون هی چقدر پدرش سخت گیره راستی یادم رفت ایل

 وو من عجله دارم باید برم سر تمرین فقط اومده بودم بهش بگم که چه جوری می تونیم بدهی پدرشو

بدیم

ایل وو : واقعا نمیدونم که باباش بزاره دیگه بیاد یا نه

جونگ مین : باشه من شماره موبایلمو بهت میدم هر موقع اومد بهم بگو بیام ببینمش راستی این

دسته گل رو به یون هی بده من دیگه برم فعلا خداحافظ

ایل وو : چشم اقای جونگ مین خداحافظ

بعد از رفتن جونگ مین ایل وو به یون هی زنگ زد

ایل وو : سلام یون هی جونگ مین اومده بود مغازه

یون هی : واقعا راست میگی ؟!!!

ایل وو : اره واست یه دسته گل هم اورده بود و می خواست در مورد حل کردن مشکل بابات باهات حرف

بزنه

یون هی : واقعا!!! وای خدای من دسته گل واسه من !!!!

ایل وو : چیه فکر کردی اومده بود خواستگاریت

یون هی : خواستگاری !!

ایل وو : خب بسه اگه ادامه بدم خیالاتی میشی و فکر می کنی که اره جونگ مین عاشقته و می خواد

ازت خواستگاری کنه ول کن یون هی

یون هی : خب ایل وو دیگه چی گفت ؟

ایل وو : همین دیگه خب خداحافظ

یون هی : ایل وو .... ایل وو

یون هی هر چی ایل وو رو صدا کرد جز صدای بوق تلفن صدایی نشنید یون هی اول اخماش رفت تو هم

ولی بعد لبخندی زد و گفت وای پرنس من با یه اسب سفید اومده بود دنبالم !!من نبودم اه یون هی بد

شانس تو همیشه وقتیکه باید باشی نیستی فکر کن وای اگه دسته گل رو به خودم می داد من اون

لحظه وا میرفتم بهتره به یائه رین زنگ بزنم بهش بگم

یائه رین : سلام یون هی کجایی چی شده که این وقت روز بهم زنگ زدی من الان سر تمرینم

یون هی : نمیدونی چی شده اول بهم بگو خیلی بد شانسی بعد بگو خیلی خوش شانسی

یائه رین : معلومه چته یعنی چی

یون هی : یائه امروز که مغازه نبودم جونگ مین رفته بود پیش ایل وو

یائه رین : خب رفته باشه حتما رفته  نوشیدنی و رشته بخوره

یون هی : نه به خاطر من رفته بود تازه با یه دسته گل

یائه رین : واقعا !!!!

یون هی : یائه ای کاش بودم اگه بودم خودش دسته گلو بهم میداد

یائه رین : اره واقعا ببینم یون هی حتما یادت رفته که رابطه تو و جونگ مین فقط برای کمک به حل

مشکل باباته

یون هی : خب اره مگه من گفته بودم برام گل بیاره

یائه رین : یون هی ناراحت نشو ببخشید من باید برم سر تمرین فعلا

یون هی : باشه برو خداحافظ

وقتی یون هی از یائه رین خداحافظی کرد باباش اومد خونه و یون هی رو صدا کرد

یون هی : بله پدر چه زود برگشتید

پدر یون هی: اره بیا اینجا بشین باهات کار دارم

یون هی : بله پدر

پدر یون هی : ببین دیگه لازم نیست بری مغازه اون پسره ایل وو

یون هی : واسه چی پدر مگه چیزی شده

پدر یون هی : نه همین که گفتم مگه باید چیزی شده باشه حرف منو گوش کن نمی خوام بری سر کار

یون هی : پدر خواهش میکنم ایل وو پسر خوبیه مغازشم تو یه جای امنه چرا نمیزاری برم اونجاکار کنم

پدریون هی: ببین یون هی اگر حرفم رو گوش نکنی تو خونه حبس میشی فهمیدی؟

یون هی : پدر پس باید چه کار کنم چه جوری بدهی رو بدیم که تو رو نبرن زندان

پدر یون هی : خب من دارم یه فکری به حال بدهیم می کنم دیگه

یون هی : پدر وقتی من سر کار نرم باید تمام وقت درس بخونم فردا میرم مدرسه دوست ندارم بی کار

 باشم

پدر یون هی : اره فعلا برو مدرسه تا ببینم چه کار باید بکنم

یون هی : فعلا برم مدرسه ؟ من سال اخرم باید برای رفتن به دانشگاه هم ازمون بدم

پدر یون هی : چرا بچه این قدر سر رفتن به مدرسه و درس خوندن با من کل کل می کنی برو یه چیزی

بیار بخورم

یون هی : چشم پدر دیگه دیگه در این مورد حرف نمی زنم میرم براتون نودل درست کنم

مادر یون هی : سلام من اومدم

یون هی : سلام مادر حتما خیلی خسته ای من می رم براتون غذا بیارم

مادر یون هی : سلام دخترم امروز سر کار نرفتی ؟

یون هی : نه مادر پدر نزاشت برم

مادر یون هی : اشکال نداره دخترم برو درس بخون از فردا برو مدرسه حتما پدرت می دونه چطور بدهیشو

 بده تو عصه نخور

یون هی : چشم مادر

یون هی : مادر غذا حاضره برم پدر رو هم صدا کنم شما هم برید لباستون رو عوض کنین

یون هی میره جلو در اتاق پدرش دید اون داشت با تلفن صحبت می کرد

یون هی ناخداگاه گوششو برد نزدیک در اتاق پدرش

پدر یون هی : سلام اقای کیم خوبید نه هنوز بهش نگفتم ولی گفتم دیگه سر کار نره شما پولو به

حسابم بریز تا من در این مورد باهاش حرف بزنم پدر تلفن رو قطع کرد و اومد سمت در که یون هی یکه

خورد و گفت پدر من اومده بودم بهتون بگم که غذا امادست

پدر یون هی : خب بریم بخوریم

یون هی : پدر داشتید با کی حرف می زدید

پدر یون هی : با همکارم چطور مگه :

یون هی : هیچی پدر بریم غذا سرد می شه

بعد از خوردن غذا یون هی میره بیرون ناخداگاه میره محل تمرین جونگ مین وایمیسته و زل می زنه به در

 ورودی یکدفعه می بینه که جونگ مین داره از در می یاد بیرون یون هی دست و پاشو گم می کنه میره

پشت دیوار قایم میشه و از پشت دیوار به جونگ مین نگاه میکنه یکدفعه می بینه یائه رین دنبال جونگ

مین می دوییدیون هی خیلی ناراحت شد دید که جونگ مین سوار ماشینش شد و رفت و یائه رینم

داشت برایش دست تکون می داد یون هی عصبانی شد رفت جلوی یائه رین و....... 

 

 

 

 

 

 خب اجی های گلم این قسمتم تمومید منتظر نظرات قشنگتون هستم

 





The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات