تبلیغات
داستان - قسمت سیزدهم داستان رویای زیبا
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت سیزدهم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
دوشنبه 12 فروردین 1392-09:23 ب.ظ

سلام دوستای گلم ببخشید که دیر داستانو میزارم پوستر هم خیلی سادس چون حجم برای

اپلود ندارم مجبور شدم یه پوستر ساده بزنم ببخشید بفرمایید ادامه داستان



وقتی که سایا رفت هتل هیون تو لابی نشسته بود

هیون : کجا بودی تو این بارون لباساتم که خیسه برو سریع عوض کن

سایا : کجا عوض کنم

هیون : اه اره ما که هنوز اتاق نگرفتیم / اقا میشه یه اتاق به ما بدید

سایا : یک اتاق نه اقا لطفا دو تا اتاق بدین

مسئول هتل : ما فقط یک اتاق داریم که یک تخت بیشتر نداره

سایا : یعنی چی اقا یه خورده بیشتر بگردین

هیون : خب چرا این قدر اصرار میکنی گفت که فقط یک اتاق داره اقا لطفا کلیدشو بدین

سایا : اما ......

هیون : نگاه سر تا پا خیسی بدو بریم لباساتو عوض کن وگرنه سرما میخوری

هیون کلید رو گرفت و از پله ها بالا رفت سایا هم دنبالش رفت و میگفت اخه چه جوری یه اتاق و دو نفر

هیون : چرا چه جوری حالا بزار اتاقش رو ببینم شاید بزرگ باشه

وقتی هیون در اتاق رو باز کرد دید یک اتاق کوچیک بود که تخت هم به زور جا شده بود

سایا نشست رو تخت و گفت نگاه چقدر کوچیکه

هیون : اینقدر غرغر نکن برو لباساتو عوض کن

سایا : اخه من چه جوری تو این اتاق لباسام رو عوض کنم

هیون : یعنی برم بیرون

سایا : اره خب پس چی

هیون : من رومو میکنم اون ور تو لباساتو عوض کن

سایا : نه خیر

هیون : یعنی به من اعتماد نداری

سایا : این چه حرفیه این طوری راحت نیستم

هیون : باشه من میرم بیرون میترسم بیشتر از این صبر کنم تو تو این لباسای خیس سرما بخوری

سایا : ممنون

هیون رفت بیرون و سایا لباساش رو عوض کرد

هیون در زد و گفت چقدر طولش میدی بدو دیگه

سایا : چیه چرا این قدر هولم میکنی

هیون : من خیلی خسته ام میخوام بخوابم

سایا : بیا تو دیگه کارم تموم شد

هیون اومد تو اتاق و سریع رو تخت دراز کشید

سایا : تو میخوای رو تخت بخوابی؟!

هیون : نه پس برم تو بالکن بخوابم زیر بارون خوبه

سایا : پس من کجا بخوابم

هیون : من چه بدونم

سایا : تو خیلی اخلاقت عوض شده از وقتی از ژاپن اومدی

هیون : اره تو هم اگه کسی رو دوست داشته باشی اینجوری لهت کنه همین شکلی میشی

سایا : چی میگی من کی لهت کردم حالا لطفا یه فکری به حال جای خواب من کن

هیون : باشه پس تو بیا رو تخت بخواب من ...

سایا : تو کجا بخوابی زمینش که جا نداره

هیون :پس چه کار کنیم خب میخوای من برم تو بالکن بخوابم

سایا : اما داره بارون مییاد چه جوری میخوای بری تو بالکن بخوابی

هیون : اه پس چه کار کنیم

سایا : میخوای تخت رو نصف کنیم

هیون : با چی با اره

سایا خندید و گفت نه منظورم اینه که بیا این پارچه رو وسط تخت وصل کنیم

هیون : باشه فکر کنم چاره ای نداشته باشیم

هیون پارچه رو وصل کرد / حالا بگیر بخواب من خیلی خسته ام

سایا : راستی با هیونا صحبت کردی

هیون : اره ولی فایده ای نداشت بزار فکرامو بکنم بعد بهت میگم

سایا : باشه

سایا داشت لباساشو مرتب میکرد و میزاشت تو کمد

هیون هم گرفت خوابید

سایا : هیون خوابیدی ببین چقدر خسته بود

فردا صبح هیون زودتر از سایا از خواب پاشد

هیون : سایا پاشو میخوای تا ظهر بخوابی

سایا : باشه بزار پنج دقیقه دیگه بخوابم

هیون : پاشو کلی کار داریم

سایا : کار چی ؟

هیون : پاشو میخوام بعد مدتها باهات برم گردش

هیون به زور سایا رو از خواب بیدار کرد

هیون : راستی کلی میس کال داری ببین کیه

سایا پاشد و گوشی شو برداشت

سایا : وای جی مین اینقدر دیروز داد و بیداد کردی که یادم رفت به جی مین بگم نمیرم خونه حتما کلی نگرانم شده

سایا به جی مین زنگ زد

جی مین : معلومه کجایی

سایا : ببخشید من جزیره جیجوام

جی مین : اونجا چه کار میکنی

سایا : اومدم خونه بهت میگم

هیون : بدو بیا بریم صبحونه بخوریم

سایا وهیون رفتن تو سالن غذاخوری سایا جونگ مین و هیونا رو دید

سایا : بیا بریم رو اون میز بشینیم که جونگ مین و هیونا هم هستن

هیون : مثل اینکه تو اصلا متوجه نیستی که هر چی بدبختی میکشیم از اونهاست نه خیر بیا بریم رو اون میز پشتی بشینیم

سایا : ولی جونگ مین چه تقصیری داره

هیون : میگم کجا دوست داری بریم بگردیم

سایا : نمیدونم هر جا که قشنگتره

بعد از صبحونه جونگ مین اومد جلو میز سایا و هیون

جونگ مین : سلام دیشب خوب استراحت کردین

هیون : فکر نکنم به کسی ربطی داشته باشه

سایا : اره خیلی ممنون

هیونا : جونگ مین امروز باید یه سر بریم جزیره

هیون : چه جالب ماهم داریم میریم اونجا

سایا : خب اینجوری خیلی خوبه بیاین باهم بریم

جونگ مین : اره فکر خوبیه

هیون : نه خیر هر کی واسه خودش بره

سایا : هیون بیا دیگه بیا با هم بریم

هیون : باشه به خاطر تو ها

سایا : متشکرم هیون

جونگ مین : هیون ماشین کیو کوچیکه بیا با ماشین ما بریم

هیون : نه من و سایا با ماشین کیو مییام شما دو تا هم با ماشین خودتون

جونگ مین یه نگاهی به سایا کرد و چیزی نگفت و رفت سوار ماشین خودش شد

اونها وقتی رسیدم جزیره

جونگ مین از ماشین پیاده شد و یه زیرانداز انداخت رو زمین

هیونا : جونگ مین هیچ معلومه چکار میکنی من میخوام زودتر برگردم سئول واسه چی با اینها اومدیم

جونگ مین : خب یه روز که عیبی نداره

هیونا : من که از کارات سر در نمیارم

جونگ مین : هیون داره مییاد

هیون : من و سایا میریم یه جای دیگه

جونگ مین : کجا هیون تو که گفتی مییای جزیره

سایا : اره هیون بزار یه خورده تو جزیره بمونیم

بالاخره سایا تونست هیون رو راضی کنه

هیون : من میخوام چایی رو اتیش درست کنم

جونگ مین : من میرم چوب بیارم

سایا : منم میرم کمک جونگ مین

جونگ مین و سایا رفتن چوب بیارن

جونگ مین : سایا چی شد صحبت هیونا با هیون به کجا کشید بالاخره مییای سر تمرین یا نه

سایا : نمیدونم هیون گفت بعدا بهم میگه

جونگ مین : از دست هیون همه چی رو بزرگ میکنه

سایا : شاید نیام شاید برگردم سر همون کارم تو مغاره

جونگ مین : پس اونقدر زود بی خیال هدفت شدی

سایا : هدفم ؟!!{ تو دلش میگه اخه هدفم تویی } ها نمیدونم

جونگ مین : من نمیدونستم دعوات با هیونا بالا گرفته ولی خب میدونی که مسئول کمپانی بابایه اونه

سایا خندید و گفت نه جونگ مین مهم نیست

هیون : معلومه کجایید رفتین دوتیکه چوب بیارین زود باشین دیگه

سایا : اومدیم بیا بریم هیون عصبی بشه ترسناک میشه

جونگ مین خندید و گفت : اره واقعا همین طوره

سایا چوبها رو برداشت و داد به هیون

جونگ مین اون روز همش با حسرت به صورت سایا نگاه میکرد

هیونا : جونگ مین ما باید بریم هیون تو و سایا کی مییاین

هیون : ما فعلا اینجا میمونیم

سایا : نه واسه چی !

هیون : همین که گفتم

جونگ مین : هیون مگه تو نمیخوای برگردی ژاپن ؟!!

هیون : فعلا یه فکرایی دارم ببینم چی میشه

هیونا : اره خوب فکر کن چون کمپانی پدر من جایی برای ادمی مثل سایا نداره

جونگ مین با تعجب به هیونا نگاه کرد ولی چیزی نگفت

هیونا :پاشو بریم جونگ مین

جونگ مین و هیونا رفتن و سایا و هیون هم رفتن هتل .............





foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 09:01 ق.ظ
Wow, wonderful blog layout! How long have you been blogging for?
you made blogging look easy. The overall look of your
site is fantastic, let alone the content!
Can you get an operation to make you taller?
یکشنبه 12 شهریور 1396 09:03 ب.ظ
Spot on with this write-up, I honestly believe that this site needs much more attention. I'll probably be back again to read more,
thanks for the info!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 06:55 ق.ظ
Excellent pieces. Keep posting such kind of information on your
page. Im really impressed by your site.
Hi there, You've performed an excellent job. I'll definitely digg it and for my part recommend
to my friends. I am confident they'll be benefited from this site.
...
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 05:30 ب.ظ
این پیام مال من نیست ولی بخونیدش: تو رو به امام زمان قسم می دم این پیام رو بخون.دختری از خوزستانم که پزشکان از علاجم نا امید شدند.شبی خواب حضرت زینب (س)را دیدم در گلوم اب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به بیست نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اتقاد نداشت کارشو از دست داد.مرد دیگری اعتقاد داشت 20 میلیون به دست اورد. به دست کس دیگری رسید عمل نکرد پسرشو را از دست داد.اگه به حضرت زینب اعتقاد داری این پیامو واسه 20 نفر بفرست............ 20 روز دیگه منتظر یک معجزه باش...بفرستیا.......
s
شنبه 7 اردیبهشت 1392 01:48 ب.ظ
جالببود ممنون
پاسخ yaerain lee : خواهش میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox