می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت پنجم داستان عشق پاک

نوشته شده توسط:yaerain lee
سه شنبه 7 شهریور 1391-06:35 ب.ظ

شبی از پشت یک تاریکی غمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفری صدا کردم. تمام شب برای با
 
طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 
 تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم.
 
 
سلام اجی های گلم خوبید بابت نظراتتون ممنونم  بفرمایید ادامه داستان
جونگ مین : خانم لطفا ۲ تا نوشیدنی هم برامون بیارید

خانم مغازه دار : چشم اقای پارک

جونگ مین  رو به یون هی می کنه : چقدر ساکتی راستی اسمت چی بود ؟

یون هی : اسمم ؟ لی یون هی

جونگ مین : چه اسم قشنگی

یون هی : ممنونم

جونگ مین : من دیروز مغازه ایل وو بودم و اون در مورد تو باهام صحبت کرد دقیقا مشکلات چیه ؟

یون هی : مشکلم ! بابام صاحب یک شرکت خیلی بزرگ بود که ورشکسته شد و بدهکاراش می خوان

بندازنش زندان منم  درسمو ول کردم و رفتم سر کار ولی مطمئنا نمی تونم بدهی بابام رو با کار کردن

بدم

جونگ مین :مگه بدهیش چقدره ؟

یون هی : ۲۰ میلیون وون

جونگ مین : چقدر زیاد

یون هی : اره واقعا زندگیمون رو هواست

جونگ مین : حالا نودلتو بخور درست میشه

یون هی : وای من باید برم خونه بابام عصبانی میشه

جونگ مین : ولی تو که هنوز نودلتو نخوردی اگه عجله داری باشه بریم من میرسونمت /خانم پولتونو

گذاشتم روی میز بریم یون هی

یون هی و جونگ مین سوار ماشین شدن

یون هی : ممنونم اقای پارک امروز خیلی به من محبت کردید

جونگ مین : خواهش میکنم خونتون کجاست ؟ بگو تا دم در خونتون برسونمت

یون هی : نه ممکنه پدرم شما رو ببینه تو همین خیابون من پیاده میشم

جونگ مین : باشه هر جور راحتی

یون هی : خیلی ممنونم اقای پارک خداحافظ

وقتی جونگ مین رفت یون هی دوباره توی فکر به خودش میگه یه حس عجیبی دارم نمیدونم اسمشو

چی بزارم

یون هی میره خونه و به باباشو مامانش سلام میکنه

پدر یون هی : معلومه کجایی ؟ از فردا حق نداری بری بیرون زنگ زدم مغازه ی ایل وو اونجا نبودی

یون هی : پدر من یه جایی کار داشتم

پدر یون هی : تو ! تو  توی این سن کم کجا با کی کار داشتی  ها

یون هی : پدر من بچه نیستم ۱۸ سالمه

پدر یون هی : همین که گفتم از فردا حق نداری بری بیرون

یون هی : پدر !

پدر یون هی: همین که گفتم

یون هی ناراحت می شه و می ره اتاقش و در و میبنده

مادر یون هی : چرا با یون هی این طوری حرف زدی اون درسشو ول کرده داره کار می کنه تا بدهی های

تو رو بده

پدر یون هی : لازم نکرده خودم یه راهی دارم که شاید دیگه لازم نباشه نگران بدهیم باشم

مادر یون هی : چه راهی ؟

پدر یون هی : صبر کن خانم

یون هی تو اتاقش گریه میکنه و تموم لحظه هایی که با جونگ مین بود و به یادش مییاره و وجودش اروم

 میشه

فردا صبح یون هی اماده میشه که بره سرکار ولی پدرش گفت : معلومه یادت نیست دیشب بهت چی

گفتم من امروز باید برم جایی تو هم حق نداری بری بیرون فهمیدی؟

یون هی :( با ناراحتی) چشم پدر

وقتی پدر یون هی رفت بیرون گوشی یون هی زنگ زد

یون هی :بله بفرمایید

ایل وو : کجایی ؟! نکنه امروزم نمییای

یون هی : ایل وو بابام گفته حق نداری از خونه بری بیرون

ایل وو : بابات اره دیروز عصبانی بود و زنگ زد مغازه سراغتو گرفت منم نتونستم بگم که تو نیستی ولی

خودش فهمید

یون هی : عیب نداره ایل وو

ایل وو : یون هی من میخوام ببینمت دلم برات تنگ شده

یون هی : چه کار کنم من اصلا امروز حق ندارم برم بیرون

ایل وو : باشه مییام دم در خونتون از پشت پنجره ببینمت

یون هی : نه ایل وو اگه بابام ببینتت ..

ایل وو : همین الان مییام چون بابات تازه رفته تا بخواد بیاد من میرم

یون هی : باشه فقط زود بیا

ایل وو : اوکی پس بای تا من بیام

یون هی که غمگین بود می ره تو بالکن و منتظر ایل وو میشه بعد نیم ساعت دید ایل وو با یه بادبادک

اومده اولش تعجب کرد ولی خیلی خوشحال شد 

ایل وو : یون هی بادبادک اوردم برات چون فکر کردم تنها هدیه ای که میتونم تا بالای پنجره ی اتاقت

بفرستم بادبادک باشه

یون هی : ( خندید ) ایل وو ممنونم همین که به فکرم بودی و تنهام نزاشتی

ایل وو : من که یه دوست بیشتر ندارم قابلتو نداره من برم تا توام تو دردسر نیوفتی

یون هی : ایل وو ای کاش می تونستم جبران کنم

ایل وو: بی خیال امیدوارم فردا از نزدیک ببینمت یعنی پاشی بیای سر کار

یون هی : نمیدونم ازه خداکنه بابام بهم اجازه بده خیلی دوست دارم بیام

ایل وو : باشه من برم خداحافظ

یون هی : خداحافظ ایل وو

ایل وو رفت مغازه نزدیک در مغازه که شد ماشین جونگ مینو دید تعجب کرد رفت جلو و دید کسی تو

ماشین نیست در مغازه رو باز کرد یهو دید جونگ مین با یه دسته گل پشتشه

ایل وو : سلام اقای پارک (تعجب) این گلها رو برای من اوردی

جونگ مین : ( خندید ) واسه تو هه واسه چی واسه ی تو باید بیارم ها

ایل وو : خب امروز توی این مغازه فقط منم

جونگ مین :یعنی چی مگه امروز یون هی نیست ؟!

ایل وو : داستانش مفصله بفرمایید تو یه نوشیدنی بخورید براتون تعریف کنم ......

 

 

خب اجی های گلم این قسمتم تمومید بوس بای

 

 

 





The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic