تبلیغات
داستان - قسمت هفتم داستان رویای زیبا
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت هفتم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
دوشنبه 7 اسفند 1391-05:41 ب.ظ

سلام دوستای گلم خوبید بفرمایید ادامه داستان

 

جونگ مین با لبخند : سلام سایا خوبی

سایا که از رفتار جونگ مین تعجب کرده بود گفت بله خوبم ببخشید من دیروز.....

جونگ مین : اشکال نداره حتما برات کاری پیش اومده نتونستی بیای

سایا که نمیدونست چی بگه از جونگ مین تشکر کرد و رفت سر کلاس و با خودش میگفت چه اخلاقی خوبی داره اصلا به روی خودش نیاورد که من باهاش نرفتم بیرون اها نکنه براش مهم نیست اره حتما همینطوره

وقتی سایا رفت سرکلاس جونگ مین رفت تو سالن تا کاراشو با منشی هماهنگ کنه که هیون رو دید

هیون : سلام جونگ مین

جونگ مین با سرسنگینی به هیون سلام کرد

هیون : چته جونگ مین

جونگ مین : هیچی کلی کار دارم ببخشید

هیون : معلومه این چشه

اونروز سایا تو کلاس خیلی سرحال نبود و هیونا به خاطر اینکه اون اصلا حواسش به کار نبود تا غروب جریمش کرد بعد از تمرین جی مین چون خیلی نگران سایا بود رفت دنبالش

جی مین رفت دم در کلاس

سایا با دیدن جی مین تعجب کرده بود و رفت پیشش

سایا : جی مین تو اینجا چه کار میکنی مگه دانشگاه نداری

جی مین : چرا ولی رفتار دیشب تو منو نگران کرد تو خیلی سرحالی همیشه ولی دیشب یه جوری بودی

جی مین تو راه هی اصرار میکرد که سایا بگه چشه

سایا : دیروز قرار بود با جونگ مین برم بیرون اما هیون اصرار کرد که باهاش برم رستوران منم نتونستم به جونگ مین بگم که نمیتونم برم و از طرفی هم نتونستم به هیون بگم که میخوام با جونگ مین برم بیرون

جی مین : اوه که این طور این که ناراحتی نداره خب یه دفعه دیگه برو

سایا : چی میگی این دفعه هم اتفاقی شده بود که نشد ...

جی مین : پس بگو چرا ناراحتی حالا ناراحت نباش بخند .....بخند دیگه

وقتی اونها رفتند خونه مادربزرگ یه شام خوشمزه پخته بود و میز رو اماده کرده بود

سایا : با لبخند رفت و به مادربزرگ سلام کرد

مادربزرگ : عزیزم من دیشب خیلی برات ناراحت بودم

سایا : ببخشید مادربزرگ خسته بودم

مادربزرگ : خب خدا رو شکر گفتم شاید مشکلی برات ایجاد شده

سایا : نه مادربزرگ با وجود شما و جی مین من از هیچ مشکلی نمیترسم

مادربزرگ : خب بیاین زود شام بخورید تا سرد نشده

فردا صبح جی مین به سایا گفت که نره تمرین تا دوتایی برن نمایشگاه

سایا :اما من اگه نرم تمرین کی میخواد جواب هیونا رو بده

جی مین : بیخیال بیا بریم دیگه قراره با دوستام برم نمایشگاه دوست دارم تو هم بیای

سایا : پس بزار یه زنگ بزنم به منشی بگم که به هیونا بگه اگه همین جوری نرم ممکنه دیگه تو کلاس رام نده

سایا رفت و سریع به منشی زنگ زد

منشی : چشم خیالت راحت باشه

سایا : متشکرم

سایا و جی مین سوار تاکسی شدن و رفتند دم در نمایشگاه و اونجا منتظره دوستای جی مین شدن تا با هم از نمایشگاه دیدن کنن

تو سالن تمرین هیون با خوشحالی رفت دم در کلاس سایا

هیونا از کلاس اومد بیرون

هیون : سلام هیونا خوبی خیلی وقته ندیدمت کارا خوب پیش میره

هیونا: بله چیه اقای کیم این ورا اونم سر کلاس حتما کارتون خیلی مهمه

هیون : اوه اره راستی ببخشید سر کلاست مزاحمت شدم

هیونا : بله حالا خوبه خودتون میدونید بفرمایید کارتونو بگید من خیلی عجله دارم بچه ها منتظرن باید برم سر کلاس

هیون : چرا اینقدر عصبانی هستی میشه بگی سایا بیاد یه دقیقه ببینمش

هیونا : نه من عصبی نیستم ببینمبا سایا چه کار داری؟

هیون : لازمه بهت بگم چه کارش دارم؟

هیونا : نه مهم نیست بگی اون الان سر کلاس نیستش

هیون : یعنی چی سر کلاس نیست اما من کارش دارم

هیونا : ولی اون امروز سر تمرین نیومده

هیون که دید هیونا برخوردش خیلی بده دیگه چیزی نگفت و یه سره رفت پیش منشی

منشی : سلام اقای کیم این وقت روز کاری داشتید؟!

هیون : اره دیروز نتونستم بیام دیگه ولی امروز دیگه نتونستم طاقت بیارم

منشی تعجب کرد و گفت طاقت چی شما که اینجا زیاد نمیومدید

هیون : ها اره خب نه چیزی نیست خواستم بهت بگم نمیدونی سایا چرا امروز نیومده

منشی : چرا صبح زنگ زد گفت میره نمایشگاه

هیون : نمایشگاه ؟!! یعنی اون الان اونجاست

منشی : بله فکر میکنم اونجا باشه

هیون با عجله رفت بیرون تا بره نمایشگاه ولی همون لحظه دید که جونگ مین و کیو دارن با هم حرف میزنن

کیو : هیون کجا با این عجله ؟!!

هیون : ببخشید بچه ها من باید برم جایی

جونگ مین : بله جدیدا هیون کارهایی داره

کیو : راستی هیون من و جونگ مین داریم میریم نمایشگاه تو هم مییای

هیون : چی شماها دارین کجا میرین

کیو : نمایشگاه اخه امروز روز اخرشه بیا بریم دیگه هیون

هیون که دید چاره ای نداره قبول کرد

جونگ مین : هیون فکر کنم کار مهمی داشتی نمیخوای بری و به کارات برسی

هیون : نه خب با شما مییام

جونگ مین : اخه خیلی عجله داشتی

هیون خندید و گفت : مهم نیست

کیو : بریم دیگه داره دیر میشه ها

هیون : اره بریم تا دیر نشده

وقتی رسیدن نمایشگاه هیون همش دنبال سایا میگشت و از کیو و جونگ مین جدا شد تا بتونه راحت تر دنبال اون بگرده که یکدفعه دید کنار در نمایشگاه جونگ مین و کیو با سایا و جی مین بودند

هیون : سریع رفت پیش اونها

هیون بدون هیچ صحبتی گفت : سایا تو اینجایی

سایا : سلام شما همگی اینجایید خیلی خوبه من و جی مین هم اومدیم از نمایشگاه دیدن کنیم اخه امروز روز اخره نمایشگاهه

هیون : اره منم به این دلیل اومدم

جونگ مین : اره جون خودت

کیو : خیلی خوبه همه با همیم میگم ناهار بریم بیرون

هیون : حالا کو تا ناهار

تو نمایشگاه هیون سعی میکرد کنار سایا راه بره

هیون : نگاه سایا این تابلو ها چقدر قشنگن

سایا : اره خیلی قشنگه

وقتی سر جونگ مین و کیو به دیدن تابلو ها گرم بود هیون سایا رو گشوند یه گوشه و گفت : بیا با همدیگه بریم جایی

سایا با تعجب : کجا ؟

هیون : نمیدونم هر جایی باشه فقط من و تو باشیم من صبح رفتم کلاست اما نبودی منشی گفت اینجا یی منم اومدم ببینمت نمیدونی دیروز هر چی خواستم کارام رو هماهنگ کنم نتونستم بیام ببینمت

سایا : اما الان همه اینجان تازه قول دادیم ناهار با هم باشیم به نظرت این درسته که دعوت اونها رو رد کنی

جونگ مین که مشغول دیدن تابلو ها بود چشمش به هیون و سایا افتاد که دارن یه گوشه با هم حرف میزنن سریع رفت پیششون

جونگ مین : هیون بیا بریم یه تابلو قشنگ اونجاست

هیون دست سایا رو گرفت و بردش تا با هم از تابلهایی که جونگ مین میگفت دیدن کنن

جونگ مین از رفتار هیون خیلی تعجب کرده بود اخه تا حالا هیون رو اینقدر سرحال ندیده بود

کیو : چیه جونگ مین چته چرا اینجوری زل زدی به هیون

جونگ مین : نمیدونم از صبح خیلی مشکوک شده اون از صبح که خیلی هول بود اینم از حالا که از وقتی که سایا رو دیده گل از گلش شگفته الانم که دست سایا رو گرفته

کیو : خب بگیره تو چرا ناراحتی ؟

جونگ مین : نمیدونم شاید به خاطر اینکه هیون رو تا حالا اینجوری ندیدم

کیو : امان از عاشقی

جونگ مین : چی داری میگی هیون محاله

کیو : چر محاله چون تا حال اونجوری ندیدیش مگی خب ادمها عوض میشن

جون مین : رفت تو فکر و گفت نمیدونم چرا اونها وقتی باهمن من حسودیم میشه

موقع ناهار هیون رفتارهایی میکرد که تا حالا هیچکی ازش ندیده بود مثلا مدام به سایا میگفت دیگه چی دوست داره سفارش بده یه پی میگفت که از غذاهای رو میز باید بخوره

جونگ مین که حسابی از کارهای هیون عصبانی شده بود گفت : هیون حالت خوبه نه فکر کنم امروز خوب نباشی

هیون : نه جونگ مین امروز اتفاقا حالم عالیه هیچ وقت اینقدر خوب نبودم

جونگ مین : نه تو خیلی عوض شدی اصلا هیون سابق نیستی

هیون : نه من خودمم  راستی سایا برم برات بستنی بگیرم

سایا  یه نگاهی به جونگ مین کرد و دید که خشم از چهرش میباره

سایا : نه هیون ممنونم میل ندارم

کیو : راست میگه سایا بنده خدا هیون انقدر اذیتش نکن از وقتی نشسته یه پی دادی به خوردش

جونگ مین که دیگه تحمل رفتارهای هیون رو نداشت بدون اینکه چیزی بگه پاشد و رفت بیرون ........

 

 




How do you get taller in a day?
یکشنبه 12 شهریور 1396 10:49 ب.ظ
If you are going for finest contents like me, just visit this website every day because it gives
quality contents, thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox