تبلیغات
داستان - قسمت ششم داستان رویای زیبا
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت ششم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
جمعه 4 اسفند 1391-03:27 ب.ظ

سلام دوستای گلم ببخشید داستان رو دیر میزارم انشالله خدا بخواد از این به بعد سعی میکنم جمعه ها و

 دوشنبه ها داستان رو بزارم ممنون بابت نظراتتون

این میهن خیلی داره اذیت میکنه من نمیتونم پوستر جدید بزارم ببخشید


 

سایا : سلام اقای پارک ببخشید حواسم نبود

جونگ مین : سلام خواهش میکنم هیون گفت که شما قبول شدی تبریک میگم

سایا : بله منم خیلی خوشحالم راستش همین موضوع باعث شد من حواسم پرت شه و شما رو نبینم واقعا عذر میخوام

جونگ مین : خواهش میکنم / جونگ مین اینو گفت و رفت اتاقش

سایا هم دنبالش رفت و گفت : ببخشید یه سوالی داشتم

جونگ مین : بفرمایید

سایا : حالا که من تو تست قبول شدم شما مربی من میشید ؟!

جونگ مین سکوت کرد و گفت فکر نکنم باید از منشی بپرسید ولی فکر کنم به احتمال زیاد هیونا مربیت بشه

سایا ( با ناراحتی ) : ولی من دوست ندارم خانم هیونا مربی من باشه او همش اعتماد به نفس من رو پایین مییاره

جونگ مین : به هر حال شما باید برید و با منشی ( خانم لی ) صحبت کنید

سایا : بله من میرم بهش می گم که میخوام شما مربی من باشید

سایا رفت پیش منشی

خانم لی : سایا تو قبول شدی خیلی خوشحالم برات

سایا : بله خودم هنوز شوکه ام

خانم لی : تو باید از اقای هیون تشکر کنی

سایا که اصلا از هیون خوشش نمییومد به زور لبخند زد و گفت بله واقعا ازشون ممنونم

خانم لی : کاری داشتی ؟احساس میکنم باهام کاری داری

سایا : اوه بله داشت یادم میرفت میخواستم بدونم میشه ما خودمون مربیمونو انتخاب کنیم

خانم لی : بزار ببینم برات تعیین کردن یه نه

خانم لی تو لیست یه نگاهی انداخت و گفت بله مربیتون خانم هیونا هستن

سایا:نه ولی من نمیخوام

خانم لی : شما باید از فردا بیایید و تمرین ها تونو شروع کنید در مورد برنامه های کلاسهای خانم هیونا باید براتون بگم که ساعت 7 صبح باید اینجا تو سالن تمرین اماده باشید

سایا : 7 صبح ؟!! ولی خیلی زوده

خانم لی : هیونا خیلی مقرراتییه اگه دیر بیایی خیلی عصبانی میشه

سایا که دید چاره ای نداره از خانم لی خداحافظی کرد و رفت خونه

جی مین و مادربزرگ با خوشحالی دم در خونه منتظر اومدن سایا بودن

وقتی سایا رفت تو خونه جی مین پرید و بغلش کرد

جی مین : پس شیرینیت کو ؟

مادربزرگ : میدونستم سایا فراموش میکنه برامون شیرینی بگیره به خاطر همین خودم براتون کلوچه پختم

جی مین : واقعا مادر بزرگ

سایا (باناراحتی ) : ممنون

جی مین : چته مگه قبول نشدی تو که داشتی نیم ساعت با من حرف میزدی و کلی خوشحال بودی

سایا : اره الانم خوشحالم ولی ....

مادربزرگ : پس چته اصلا بیاین یه چیزی بخورین و با هم صحبت کنید جی مین همین جور دم در سایا رو نگه داشتی که چی

سایا : نه مادربزرگ من حوصله ندارم

مادربزرگ : اگه نخوری دلم میشکنه ها

جی مین : مادربزرگ راست میگه ما خیلی وقته منتظریم توبیای

سایا : باشه به خاطر شما مییام

جی مین : خب بگو چرا سرحال نیستی ؟!

سایا : من با همه ی بدبختی اومدم سئول و تست دادم اول که قبول نشدم حالا هم که قبول شدم مربیم جونگ مین نیست

جی مین : واقعا!! پس کیه ؟

سایا : هیونا همونی که همش منو رد میکرد

جی مین : اشکال نداره حالا که قبول شدی به نظرم میتونی تو کلاسهای هیونا هم بهترین باشی

سایا : نمیدونم والا اگه اجازه بدین برم استراحت کنم فردا باید 7 صبح سر کلاس حاضر باشم

جی مین : اره برو منم چند دقیقه دیگه مییام

سایا رفت تو اتاقش و اونشب فکر میکرد که برای رسیدن به هدفش موانع زیادی رو باید رد کنه و فکر میکرد اولین مانع سر راهش هم هیونائه که باید غرور اون رو بشکنه و خودشو به جونگ مین ثابت کنه او با این فکر رفت به رختخواب و اونقدر به اسمون نگاه کرد که خوابش برد

فردا صبح وقتی سایا رفت سالن تمرین قبل از اینکه بره سر کلاس  با لبخند رفت تو اتاق جونگ مین

سایا : سلام اقای پارک خوبید من میشه ازتون خواهش کنم که اگه اشکالی تو خوانندگی داشتم کمکم کنید

جونگ مین : من ؟!! ولی شما باید با مربیتون کار کنید

سایا ( با لبخند ) : باشه هر چی شما بگید همین که شما رو میبینم خوشحالم سعی میکنم بهترین باشم تا بتونم شما رو خوشحال کنم

جونگ مین خیلی تعجب کرده بود و محو خنده ی سایا شد

سایا : من دیگه برم فکر کنم الان خانم هیونا سر کلاس باشن نمیخوام شاگرد بدی باشم

جونگ مین : اره حتما برو

سایا رفت سر کلاس و پیش یه دختری نشست که اون خیلی مهربون به نظر میومد

سایا : سلام من سایا هستم

دختر : سلام منم سوزی هستم از اشنایی با هات خوشحالم

همین که سایا و سوزی داشتن با هم حرف میزدن هیونا وارد کلاس شد

هیونا : سلام امروز روز اول کلاس شماست کلاس من مقرراتی داره و شما باید اون ها رو رعایت کنید و گرنه ....

سایا : یواشکی گفت چه بهتر اینجوری شاید مربیمون عوض بشه

هیونا با حرفت سایا رو فهمید و گفت تو حالا که تو تست قبول شدی خیلی زبون واکردی نه خیر اگر از کلاس من اخراج بشید سر کلاس هیچ مربی دیگه ای نمیتونید برید یعنی یه جورایی کلا اخراجید فهمیدی خانم

سایا : بله مجبورم که بفهمم

بعداز اینکه کلاس تموم شد هیونا به خاطر بی ادبی سایا بهش گفت که امروز باید تا بعد از ظهر وایسته و تمرین کنه اونم مجبورا قبول کرد

سایا اونقدر با انرژی تمرین میکرد که جونگ مین صداشو شنید و رفت تو کلاس

جونگ مین : خانم سایا شما هنوز دارید تمرین میکنید مگه کلاستون تموم نشده

سایا ( با لبخند ) : سلام خیلی خوشحالم که اومدین چرا کلاسمون تموم شد ولی من ....

جونگ مین خندید و گفت چیه جریمه شدی تو باید خیلی مواظب رفتارت با هیونا باشی اون خیلی سخت گیره شاید بگه شب ها هم اینجا بمونی ها

سایا خندید و گفت : مهم نیست من نمیتونم هر چی او بگه ساکت بشینم

جونگ مین : باشه پس تمرین کن من میرم مزاحمت نمیشم

سایا : نه راستی شما ناهار خوردین من خیلی گرسنه ام من یه جایی سراغ دارم که غذاهای خوشمزه داره میخواید بریم با هم ناهار بخوریم

جونگ مین : اره منم ناهار نخوردم فکر کنم فکر بدی نباشه

سایا : خیلی ممنونم که قبول کردین

جونگ مین : من میرم ماشینم رو روشن کنم شما هم زود اماده شید بیایید

سایا : چشم الان مییام

سایا که خیلی خوشحال شده بود سریع اماده شد و که بره که یکدفعه هیونو تو سالن میببنه

هیون : سلام خانم سایا فکر کنم امروز اولین روز تمرینت بود درسته

سایا : بله راستی ازتون ممنونم که تو تست قبولم کردین

هیون: خواهش میکنم ببینم الان بی کاری بیا با هم بریم جایی

سایا که نمیخواست هیون بفهمه قراره با جونگ مین بره ناهار بخوره به من من افتاده بود

هیون : خب پس بیا بریم

هیون در ماشینش رو برای سایا باز کرد و جونگ مین که تو ماشین منتظره سایا بود اونها رو که دید خیلی تعجب کرد و با خودش گفت : هیون سایا رو کجا میبره

هیون : سایا بیا جلو بشین

سایا : نه پشت راحتترم

هیون : بیا دیگه چرا تعارف میکنی

سایا تو رودربایستی موند و قبول کرد ولی از طرفی نگران بود که جونگ مین نمیدونست که او با هیون رفته

هیون : کجا دوست داری ببرمت

سایا ( با ناراحتی ): کجا ؟!! نمیدونم

هیون : نه من میخوام هر جا تو بگی ببرمت

جونگ مین که خیلی کنجکاو شده بود دنبال هیون رفت و دید که اونها جلوی یه رستوران خیلی لوکس پیاده شدن

جونگ مین : هیون پولدار ببین کجا اومده

هیون در ماشین رو برای سایا باز کرد

سایا : خیلی ممنونم

سایا وقتی ساختمون رستوران رو دید دهنش باز موند

هیون و سایا رفتن تو رستوران جونگ مین هم یواشکی رفت تو و درست پشت میز اونها نشست و سرشو کرد تو روزنامه تا هیون و سایا نبیننش

هیون : سایا چی دوست داری بخوری ؟

سایا که همه ی فکرش پیش جونگ مین بود گفت چی ببخشید حواسم نبود

هیون : ولش کن اقای گارسون بهترین غذاتونو بیارین/ راستی روز اولی که همو دیدیم رو یادته

سایا : بله یادمه اصلا از من خوشتون نمییومد

هیون : من خوشم نمییومد ولی تو هم از من خوشت نیومده بود

سایا تو دلش گفت : (الانم ازت خوشم نمییاد بعد قرنی خواستیم به ارزومون برسیم اونوقت تو زدی تو حالم توقع داره ازش خوشمم بیاد )

هیون : خداییش خیلی تو دل برویی من که ازت خوشم مییاد

سایا : شما لطف دارید ( کاش جونگ مین هم این طور فکر میکرد)

جونگ مین : چقدر این هیون ...... نکنه عاشق شده

هیون : ببینم سایا تو چی شد که خواستی خواننده شی

سایا : خب من علاقه داشتم

هیون : که اینطور

هیون و سایا بعد از غذا رفتن پارک و جونگ مین هم پشت سرشون رفت

هیون : ببینم دوست داری چرخ و فلک سوار شیم

سایا : چی چرخ وفلک نه من میترسم

هیون : ترس نداره که دختر بیا بریم

هیون دست سایا رو گرفت و رفتن تموم وسایل تو پارک رو سوار شدن و جونگ مین هم مجبور شد با اونها سوار شه

جونگ مین : اه حالم چقدر بده بیچاره سایا این هیون با این کاراش منو بگو پشت سر اینها راه افتادم پاشم برم به کارام برسم

هیون : میگم امروز خیلی بهم خوش گذشت حالا با یه بستنی چه جوری

سایا که خیلی سرش گیج میرفت گفت نه من باید برم خونه ممنون

هیون : خب بزار برسونمت

هیون سایا رو رسوند خونه

سایا : ممنونم

سایا رفت خونه ولی خیلی نگران بود که فردا به جونگ مین چی بگه و اونقدر تو فکر بود که جی مین رو که دم در منتظرش بود رو ندید

جی مین : سلام هیچ معلومه کجایی ؟

سایا : خب تمرین بودم چطور مگه ؟

جی مین : مگه تو تا ظهر تمرین نداشتی

جی مین : اره ولی .....

جی مینی : ولی چی ؟!

سایا : هیچی هیونا منو تنبیه کرد و گفت که باید تا بعد از ظهر تمرین کنم

جی مین : از دست این هیونای بدجنس بیا بریم تو مادربزرگ برات یه غذای خوشمزه پخته

سایا : ولی من اصلا اشتها ندارم

جی مین : چطور اشتها نداری این همه تمرین حتما باید گرسنه باشی

سایا : نه جی مین ببخشید من برم یه کم استراحت کنم

سایا رفت تو اتاقش و اونقدر غرق تو فکر جونگ مین بود که مادربزرگ رو ندید

مادر بزرگ : جی مین سایا چشه سابقه نداشت اینقدر ناراحت ببینمش

جی مین : نمیدونم مادربزرگ فعلا بریم شامو بخوریم من بعدا باهاش صحبت میکنم شاید مربیش اذیتش کرده

اونشب هر چی جی مین از سایا پرسید که چشه ولی اون چیزی نگفت

فردا صبح سایا رفت تمرین ولی قبل از اینکه بره سر کلاس رفت دم در اتاق جونگ مین و اینقدر منتظر موند تا جونگ مین بیاد و با ناراحتی سرش پایین بود و به در اتاق تکیه داده بود که جونگ مین رو دید که داشت مییومد سمتش ......




What is the Ilizarov method?
یکشنبه 26 شهریور 1396 01:00 ق.ظ
May I simply just say what a comfort to discover someone who actually knows what they are talking about
over the internet. You definitely know how to bring a problem to
light and make it important. More people must read
this and understand this side of your story.
I was surprised you are not more popular since you
certainly have the gift.
Do you get taller when you stretch?
شنبه 18 شهریور 1396 09:48 ب.ظ
Thanks a lot for sharing this with all folks you really realize what
you are talking about! Bookmarked. Kindly additionally discuss with
my web site =). We will have a hyperlink exchange contract among us
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 05:43 ب.ظ
Excellent post. I was checking continuously this blog and
I'm impressed! Very helpful information specially the last part :) I care for such info a lot.
I was seeking this particular information for a very long time.
Thank you and good luck.
Where is the Achilles heel?
دوشنبه 13 شهریور 1396 01:35 ق.ظ
Hey would you mind stating which blog platform you're working
with? I'm going to start my own blog in the near future
but I'm having a hard time making a decision between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.
The reason I ask is because your layout seems different then most blogs and I'm looking for
something completely unique.
P.S Sorry for getting off-topic but I had to ask!
BHW
یکشنبه 27 فروردین 1396 08:59 ب.ظ
Useful information. Fortunate me I found your site by chance, and
I am surprised why this accident didn't took place in advance!
I bookmarked it.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox