تبلیغات
داستان - قسمت سوم داستان رویای زیبا
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت سوم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
سه شنبه 17 بهمن 1391-08:20 ب.ظ

سلام دوستای گلم  بفرمایید ادامه داستان

جی مین : سلام سایا خوبی

سایا : اره ادرس خونتونو بده

جی مین : ادرس مگه رسیدی سئول؟

سایا : من الان رسیدم

جی مین : راست میگی الان تو فرودگاهی ؟ میام دنبالت

جی مین به مادربزرگش میگه که سایا اومده سئول مادربزرگ هم خوشحال میشه و سریع میره تو اشپزخونه تا یه غذای خوشمزه بپزه

جی مین هم سریع اماده شد و رفت فرودگاه

تو فرودگاه سایا رو دید که داشت براش دست تکون میداد

جی مین دویید و رفت بغل سایا

جی مین : سایا بالاخره اومدی دلم برا ت تنگ شده بود الان چند ساله ندیدمت

سایا : منم همین طور حالا منو تو این فرودگاه نگه داشتی که از دل تنگیت بگی

جی مین : اوه ببخشید حواسم نیست وقتی دیدمت محو لبخندت شدم تو اصلا تغییر نکردی مثل همیشه لبخند میزنی

سایا : خب حالا نمیخوای یه ماشین بگیری بریم من خیلی ذوق زده ام دوست دارم همین امروز برم تست خوانندگی بدم

جی مین : تو خسته ای بریم خونه استراحت کن بعدا خودمم باهات مییام

جی مین و سایا یه تاکسی میگیرن و میرن خونه

جی مین : سایا تعریف کن چه جوری پدرتو راضی کردی

سایا : پدرم اون که راضی نشد منم یه نامه نوشتم براش و اومدم چ

جی مین : یعنی بدون اجازه اومدی؟!!

سایا : بابام صد سالم بگذره راضی نمیشه اون واسم یه شرط گذاشت گفت که کمک مالی نمیکنه منم قبول کردم

جی مین : واقعا قبول کردی چه جوری میخوای خرجتو درمیاری

سایا : خب میرم سر کار خدا رو چی دیدی شاید خیلی زود عضو گروه خوانندگی شدم

جی مین : ار ولی تا اون موقع چه کار میخوای کنی

سایا : جی مین حالا امروز روز اولی کوفتم نکن فعلا برا چند روز پول دارم

جی مین و سایا رسیدن دم در خونه  / مادربزرگ جی مین دم در منتظره اونها بود

سایا با دیدن مادربزرگ جی مین خیلی خوشحال شد رفت جلو و سلام کرد

مادربزرگ با مهربونی او رو بغل کرد و گفت سایا مهربون پس تویی بفرما تو من براتون به غذای خوشمزه پختم

مادربزرگ : جی مین چمدونهای سایا رو بیار تو

سایا : نه مادربزرگ خودم مییارم جی مین زحمتش میشه

مادربزرگ : تو مهمونی نگران نباش جی مین چمدونتو مییاره تو برو دست و صورتت رو بشور تا بیای منم غذا رو روی میز میچینم

سایا با خوشحالی رفت که دستاشو بشوره به خودش گفت چه مادربزرگ مهربونی خوش به حال جی مین من هیچ وقت چنین آغوش گرمی رو تجربه نکرده بودم

جی مین که میبینه سایا از دستشویی نمییاد بیرون در میزنه میگه سایا بدو دیگه غذا سرد میشه

سایا به خودش مییاد و میگه باشه الان اومدم

مادربزرگ :بیا سایا تعریف کن جی مین خیلی در موردت برام گفته گفته میخوای خواننده بشی

سایا : بله مادربزرگ من فردا میرم تست بدم دعا کن قبول شم

جی مین : بیا حالا غذاتو بخور فکرشم نکن فردا دانشگاه نمیرم باهات مییام

سایا با خوشحالی گفت واقعا ممنونم جی مین

مادربزرگ : بیا هر چقدر از این غذاها میخوای بخور

سایا وقتی غذا مادربزرگ رو خورد کلی خوشش اومد

سایا : مادربزرگ چه دست پختی داری من تا حالا غذایی به این خوشمزگی نخورده بودم

مادربزرگ خندید و گفت حالا یه روزم میگم تو درست کنی

جی مین : نه مادربزرگ من قبلا غذای سایا رو خوردم

سایا : مگه چیه غذام خیلی هم دلت بخواد

مادربزرگ : خب دعوا نکنین

جی مین و سایا زدن زیر خنده و گفتن مادربزرگ ترجیح میدیم همیشه خودتون غذا بپزین

بعد غذا مادربزرگ گفت : شما دو تا برید با هم صحبت کنید این مدت که پیش هم نبودید حتما خیلی حرفها دارید من خودم سفره رو جمع میکنم

جی مین : نه مادربزرگ ما هم کمک میکنیم

سایا : راست میگه مادربزرگ

جی مین : نه تو برو استراحت کن خسته ای فردا هم باید بری واسه تست

سایا تشکر کرد و رفت اتاق جی مین

فردا صبح زود جی مین زودتر از سایا از خواب بیدار شد و رفت که سایا رو بیدار کنه

جی مین : سایا پاشو دیر میشه ها

سایا : بزار یه کم دیگه بخوابم

جی مین: بخوابی پاشو اومدی سئول که بخوابی؟!!

سایا : بیدار شو و رفت که لباس هاشو پوشید و کیف و موبایلشو برداشت اما وقتی به موبایلش نگاه کرد دید که پدرش بهش زنگ زده بود و او متوجه نشده بود سایا که فهمید حتما پدرش نامه رو خونده و میخواد دعواش کنه فعلا ترجیح داد که زنگ نزنه

جی مین : بدو دیگه سایا کجایی

مادربزرگ : صبحانه رو اماده کردم بیایید بخوریم بعد بریم

سایا : نه مادربزرگ دیر شده یه چیزی تو راه میخوریم

مادربزرگ : پس بیایید این غذا رو با خودتون ببرین

سایا و جی مین غذا رو از مادربزرگ گرفتن و سایا دویید تا یه تاکسی بگیره

جی مین : سایا صبر کن منم بیام باهات

وقتی رسیدن دم در کمپانی سایا یه نگاهی به ساختمون کرد و گفت وای چه ساختمونی جی مین بدو من باید برم تو دیگه طاقت ندارم به نظرت امروز جونگ مینو میبینم

جی مین : صبر کن چقدر امروز میدویی من عادت ندارم این قدر بدوام

سایا : خب به خاطر اینکه تو همیشه ساکتی و یه گوشه میشینی عدم تحرک این عواقبم داره دیگه خانم

سایا رفت تو سالن و هیون رو میبینه

سایا : سلام من اومدم که تست بدم

هیون که از سایا خوشش نیومده بود گفت ما تست نمیگیریم شما هم بفرمایید برید

سایا : این چه وضع حرف زدنته اقا اما من کلی راهو اومدم تا تست بدم با نه گفتن شما هم بیخیال نمیشم

سایا اینو گفت و از پله ها بالا رفت

جی مین ببخشید اقا دوستم خیلی ذوق زده است

هیون : معلومه هیچی ندیده است تا ذوق زده

سایا وقتی رفت طبقه 2 چشمش به اتاق جونگ مین افتاد رفت و در زد

جونگ مین : بفرمایید

سایا با شنیدن صدای جونگمین دست پاچه شد و احساس میکرد پاهاش دیگه رمق نداره

سایا : سلام

جونگ مین : سلام خانم کاری دارید .....

 

 

 

 




foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 12:01 ب.ظ
This post will assist the internet users for building up new
website or even a weblog from start to end.
How can you get taller in a week?
یکشنبه 12 شهریور 1396 07:12 ب.ظ
Thanks on your marvelous posting! I definitely enjoyed reading it,
you will be a great author. I will ensure that I bookmark your blog and will eventually come back someday.

I want to encourage you to continue your great posts,
have a nice weekend!
پارک سایا مین
دوشنبه 30 بهمن 1391 07:48 ق.ظ
یعنیییییییییییییییی من الان زنده نیستممممممممممممم یائه ...
پاسخ yaerain lee : اجی من فدات چرا؟ اجی ببخشید این کامنتتو دیر دیدم اجی کلا امروز رو تو تقویمم یادداشت میکنم روز خیلی خوبیه خدا رو شکر روزی که تو باشی برام بهترین روزه ممنونم به خاطر اومدنت
Azadeh
یکشنبه 22 بهمن 1391 11:29 ب.ظ
آجی آهنگو از یه جا دیگه آپلود کردم ببین میتونی دان کنی حتما خبرشو بهم بده
http://uploadboy.com/xcfnlu910fs3.html
پاسخ yaerain lee : سلام اجی جونم ببخش امروز اصلا خونه نبودم ممنونم چشم
nora
یکشنبه 22 بهمن 1391 04:41 ب.ظ
وااااااااااااااااای بیچاره سوهیون دلم سوخت. حسابی کنجکاو شدم. منتظره بقیشم آجییییییییییییی
پاسخ yaerain lee : انشالله میزارم بقیشو اجی
Azadeh
یکشنبه 22 بهمن 1391 02:56 ب.ظ
آجی بیا نظرتو جوابیدم...برنامه جونکیم گذاشتم بووووووووووووووووووووس
پاسخ yaerain lee : ازاده جونم کماسمیدا اجی خودم اومدممممممم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
nora
یکشنبه 22 بهمن 1391 01:32 ب.ظ
سلام گلم داستانتو خوندم قشنگ بود عزیزم. فقط قسمته اولش کجاس!ندیدم! از قسمته 2 خوندم!
پاسخ yaerain lee : سلام عزیزم ممنونم هست تو همون صفحه میانه اسمش به انگلیسی بود فارسیش کردم میتونی بری بخونیش
آنی
شنبه 21 بهمن 1391 03:07 ب.ظ
تخخخخخخخخخخ
جدی نگیر من این روزا زیادی جو گیر شدم هفته پیش داشتم یه رمان میخوندم آخرش دختره خودکشی کرد چیزی نمونده بود منم برم خودمو بکشم اینو گفتم که یه موقع این وسط با احساسات من و کیو بازی نشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ yaerain lee : ای بابا چی میگی تو نه من از داستان های غمگین خوشم نمییاد تازشم با احساس داداشم و زن داداشم هم بازی نمیکنم
آنی
شنبه 21 بهمن 1391 03:06 ب.ظ
آفرین به این دختر با اراده از این جراتها هم نداشتیم به همه ی زندگیمون پشت پا بزنیم بریم سراغ عشقمون!!!!!!
هــــــــــــــــــــــــی روزگار.............
پاسخ yaerain lee : چرا انی تو میتونی بیا بزن برو کره منم پشت سرت اومدم
آنی
شنبه 21 بهمن 1391 03:05 ب.ظ
هههه سلام به به جمع پسران تو این داستان جمعه پس از همین الان بگم هیچ کس حق نداره نقش مقابل کیو باشه ها وگرنه خودم پوست سرشو که نه ولی میتونم موهاشو بتراشم!!!!!!!!
پاسخ yaerain lee : سلام انی کجایی تو دختر نترس کسی نیست که جای تو رو بگیره
Azadeh
شنبه 21 بهمن 1391 01:28 ب.ظ
سلام آجی جونم خوبی؟آپم بیا بوووووووووس
پاسخ yaerain lee : ازاده جونم اجی اومدم با تاخیر البته ببخش
Azadeh
پنجشنبه 19 بهمن 1391 05:22 ب.ظ
آجی این قسمتش عالی بود بی صبرانه منتظرم برا قسمت بعد...راستی آجی آپم واینکه بیوگرافیم برات گذاشتم از خودم البته تو جواب نظرت...آجی اگه دوست داشتی تاریخ تولدتم بهم بگو تو پست ثابت بوووووووووس
پاسخ yaerain lee : سلام اجی خوبی ممنونم چشم الان مییام اوکی بووووووووووووووووووس
Azadeh
چهارشنبه 18 بهمن 1391 09:02 ب.ظ
وای آجی مرسسسسسییییییییی برم بخونم بد نظرمو بگم آجی راستی آپم حتما سر بزن
پاسخ yaerain lee : سلام عزیزم خواهش میکنم برو بخون گلم الان مییام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox