می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت دوم رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
پنجشنبه 12 بهمن 1391-05:04 ب.ظ

سلام بچه ها بفرمایید ادامه داستان

 

 

اونشب وقتی پدر سایا اومد خونه او مثل قبل دیگه دم در نرفت و ناراحت گوشه ای نشسته بود

پدر سایا : سلام دخترم کجایی ؟ یعنی هنوز نیومدی

پدرش رفت اتاق سایا و دید که اوا یه گوشه نشسته و زانوهاشو بغل کرده

پدر سایا : چته چرا ناراحتی

سایا : هیچی پدر فقط خسته ام

پدر سایا : خب حتما کارهای شرکت سخت بوده باید عادت کنی

سایا : منظورتون چیه واسه چی باید عادت کنم مگه قراره هر روز بیام شرکت

پدر سایا : خب اره مگه یادت نیست گفتم منشی رو انداختم بیرون

سایا : نه یعنی من هر روز باید سوهیون رو ببینم

پدر سایا : اره خب مگه چیه اون طرح ها رو میده و تو هم بکش

سایا: نه نمیشه سریع یه منشی استخدام کنید من نمیخوام بیام شرکت

پدر سایا: چرا نه نمیشه تو طرح های رو خوب میکشی نه فعلا تو کارها رو انجام بده

پدر اینو گفت و رفت تو پذیرایی و رو مبل نشست

سایا هم رفت کنار پدرش نشست و گفت پدر بزار جدی در مورد تصمیمم باهاتون حرف بزنم من میخوام برم سئول از نظر جا هم نگران

نباش جی مین گفت که میتونم برم پیش او و مادربزرگش / خواهشا موافقت کنید

پدر سایا : نه

سایا : پدر چرا نه قول میدم تلاش بکنم تا شما رو خوشحال کنم

پدر سایا : خندید و گفت تو خوشحالم کنی سوهیون رو چی اگه بری اون .......

سایا : پدر اون چی دیگه در موردش چیزی نگید او خیلی....

پدر سایا : خیلی پسر خوبیه میدونم از سرتم زیاده

سایا : پدر

پدر سایا : شوخی کردم

سایا : پدر من با اجازتون نهایتا چند روز دیگه میرم سئول

پدر سایا : جدی که نمیگی ؟

سایا : چرا بابا همه ی حرفام جدی بود من تصمیمم رو گرفتم

پدر سایا : ولی اینو بدون که رفتی سئول دیگه رو حمایت های پدرت حساب نکن نه مالی نه عاطفی

سایا : پدر.........

پدر وقتی این حرف را زد رفت اتاقش و در رو محکم بست

فردا صبح طبق معمول سوهیون رفت دنبال سایا تا با هم برن شرکت

سایا : سوهیون فکر کنم خودم ادرس شرکت رو بلد باشم

سوهیون : اومدم بابت دیروز عذر خواهی کنم من کیف پولم رو یادم رفته بود با خودم بیارم

سایا اخم کرد

سوهیون : چیه ؟

سایا : هیجی من امروز شرکت نمییام

سوهیون : شرکت نمییای ؟

سایا : نه باید برم دنبال کارام 1 الی 2 روز دیگه میرم سئول

سوهیون : مگه بابات اجازه داد

سایا : اره گفت به شرطی که ازش کمک مالی و عاطفی نخوام

سوهیون : تو بدون پول چه جوری میخوای بری سئول

سایا : تو دلت برای خودت بسوزه من خودم میتونم از پس خودم بربیام

سوهیون : سایا

سایا : چیه نکنه امروز میخوای برام دردسر درست کنی

سوهیون : نه من هیچ وقت دردسر درست نمیکنم بابت سوءتفاهم دیروز عذر خواهی کردم راستی اگه خواستی میتونی رو کمک

منم حساب کنی

سایا : نه لازم نکرده تو دست و پا چلفتی چه جوری میخوای به من کمک کنی

سایا اینو گفت و رفت

سوهیون که خیلی ناراحت شد رفت شرکت که بابای سایا رو وسط راه دید

پدر سایا : سوهیون چرا تنهایی پس سایا کجاست مگه من بهت نگفته بودم بری دنبالش

سوهیون : سرشو گرفت پایین و گفت شرمنده اقا

پدر سایا : شرمنده واسه چی اینو میگی یعنی یادت رفته بود

سوهیون : نه اقا مگه میشه من خانم سایا رو فراموش کنم ایشون جایی کار داشتن

پدر سایا : که اینطور پس نمییاد شرکت

سوهیون سکوت میکنه

پدر سایا : خب نمیخواد به نفعش سکوت کنی من که میدونم اون دختر میخواد خلاف خواسته ی من بره سئول

شب وقتی پدر سایا رفت خونه خیلی عصبانی بود اون شب حتی یه کلمه حرفم با سایا نزد ولی سایا هی تلاش میکرد رضایت و

لبخند رو روی لبهای پدرش ایجاد کنه ولی هر چی حرف میزد و شوخی میکرد پدرش هیچ روی خوشی نشون نمیداد که یکدفعه سایا

 گفت پدر من کارام درست شده من فردا میرم سئول

پدر : چی تو هیچ جا نمیری فهمیدی

پدر اینو گفت و رفت تو اتاقش

صبح زود سایا یه نامه مینویسه و میزنه رو در یخچال و میره فرودگاه

اون روز پدر سایا دیر از خواب بیدار شد و با عجله لباسشو پوشید که بره شرکت و اونقدر عجله داشت که اصلا نامه ی سایا رو ندید

تو فرودگاه سایا خیلی خوشحال و خندون رفت و نشست روی صندلی تا نوبت پروازش برسه و یکدفعه یه خانمی رو میبینه که اومد و

کنارش نشست

سایا خیلی تعجب کرد اون خانم معلم کلاس دوم ابتداییش بود سایا به اون خانم سلام کرد

سایا : سلام خانم معلم شما اینجا چه کار میکنید

خانم : سلام بله شما ؟

سایا با لبخند خودشو معرفی کرد و گفت من سایام یعنی منو نشناختین

خانم : خب بچه ها بزرگ میشن ما پیر اونها شاید ما رو بشناسن بزار ببینم اره تازه داره یادم مییاد سایا ی شیطون همونی که هر

روز یه خرابکاری تو مدرسه میکرد و منم مجبور بودم به مامانش بگم که فردا بیاد مدرسه

سایا خندید و گفت وای شما همه چی یادتونه

خانم : ببینم تو داری میری جایی اونم تنها

سایا : اره خانم دارم میرم دنبال ارزوهام

خانم : ارزوهات یعنی برای رسیدن به ارزوهات داری تنها سفر میکنی

سایا : بله خانم معلم راستی شما کجا میرید

خانم : دارم میرم سئول وقتی بازنشسته شدم رفتم اونجا یه مغازه گرفتم و دارم توش اشپزی میکنم نودل و کیمچی و از این جور

غذاهای ساده میپزم

سایا : خانم چه جالب منم دارم میرم سئول که خواننده بشم

خانم : خواننده بشی ؟!! واقعا بهت مییاد

سایا و خانم معلم کل سفر با هم بودن و در مورد تمام دوران که از هم بی خبر بودن حرف زدن

بعد چند ساعت سایا به سئول رسید و به دوستش جی مین زنگ زد .........




marikyu68
دوشنبه 23 بهمن 1391 03:04 ب.ظ
چه جالب ! آره خانومی میخوام همین رشترو ادامه بدم منم از آشناییت خوشبختم
پاسخ yaerain lee : سلام ماری جونم انشالله موفق باشی گلم
marikyu68
یکشنبه 15 بهمن 1391 04:30 ق.ظ
سلام خانومی ببخش دیر جوابتو میدم و اینجا البته خب خوب شد با وبت آشنا شدم دنبال وب داستان دبل اس هم بودم میخواستم همونجا جوابتو بدم نمیدونم چرا نمیشد من گرایش جنگلداری ام الانم نزدیک امتحان ارشدمه تو چی؟
پاسخ yaerain lee : سلام ماری جونم خوبی خواهش میکنم خیلی خوشحال شدم عزیزم میدونی چرا پرسیدم رشتت چیه و چه گرایشی اخه خودم من هم رشتم منابع طبیعی هست با گرایش جنگلداری خوشبختم از اشناییت عزیزم اینجا متعلق به توئه بازم بیا خوشحال میشم راستی میخوای ارشدم همین رشته رو بخونی من که خیلی برام سخت بود این رشته

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic