تبلیغات
داستان - داستان راز قسمت آخر
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

داستان راز قسمت آخر

نوشته شده توسط:Ana Marya
چهارشنبه 13 دی 1391-11:53 ق.ظ

 

سلام دوستان خوبید چه خبرها؟!!!!!!!

بالاخره به قسمت اخر داستان رسیدیم خوشحال شدین ؟!! کلافه شدین؟!!

به هر حال از همه ممنون که تا اینجا از ما حمایت کردین و داستان من رو خوندین از همتون ممنونم امیدوارم ازمون راضی باشید خوبی بدی دیدید حلال کنید من رفتم تا بعد امتحاناتم به سایت کیو جونگ هم رای بدید نشون بدیم تعدادمون توی ایران زیاده و چقدر دابل رو دوست داریم..........

بعـــــــله خب دیگه از هر چی بگذریم نوبت به داستانه خودتون که دیگه میدونید ادامه مطلب

 

 

پسرای سربازمون رو ببینید...

m553_84365978897021541853.jpg

 

 

به امید روزی که دوباره همشون کنار هم باشن...

 

lavfl7cg2x9cpxggfds.jpg

 

9rjy690p92kgju88w79b.jpg

 

برید ادمـــــــــــــــه...

 

 

 

 

 

 

مدتی از همه ی آشنایی ها گذشته بود و تقریبا همه چیز به خوبی پیش میرفت که ظاهرا اولین پیشنهاد ازدواج رو سوهی دریافت کرده بود البته این اولین باری نبود که یونگ سنگ به سوهی پیشنهاد ازدواج میداد ولی به خاطر تردیدی که سوهی رو همیشه درگیر کرده بود این فرصت رو به نوعی از دست داده یا شاید ترجیح میداد که مدت بیشتری رو با هم دوست باشند ولی دوباره پیشنهاد دادن یونگ سنگ تردید عجیبی رو توی ذهنش ایجاد کرده بود ...

-ستی به نظر تو من باید چه جوابی بدم فکر نمیکنم اگه یک بار دیگه هم جواب دادنم رو عقب بندازم کار درستی باشه ؟

-چی؟درست شنیدم یونگی دوباره بهت پیشنهاد ازدواج داده؟

-آره خب قبل تر در موردش باهات حرف نزده بودم ؟

-نه !یعنی خیلی وقته که پیشنهادش رو تکرار کرده و تو الان داری به من میگی؟

-البته که نه ...نه خیلی وقت ولی چند روزی میشه من فکر کردم بهت گفته بودم بعد هم توبسکه این روزا با هیون خوش و خرم شدین و سرگرم تفریحات اصلا وقت خالی نداری که...!!

-خب آره ما خیلی خوب شدیم میدونی من خیلی خوشحالم ولی تو بحث رو عوض نکن بگو ببینم کی میتونیم توی مراسمتون باشیم من خیلی دلم کیک عروسی میخواد...

-چی؟؟دیوونه شدی !من هنوز نمیدونم چه جوابی بدم بعد تو دلت رو صابون میزنی واسه کیک عروسی اگه هوس کردی کیک بخوری میتونی بری شیرینی فروشی...

-نه صبر میکنم کیک شما رو میخورم ...چون خوب میدونم که شما دوتا چقدر همدیگه رو دوست دارین و تردید تو بخاطر شکستیه که توی عشق اولت داشتی ولی مطمئن باش هیچ وقت خوشبخی و خوشحالی رو که الان توی زندگیت داری هرگز توی عشق اولت نداشتی من و تو خیلی وقته که همدیگه رو میشناسیم تو بخاطر عشق اولت خیلی سختی کشیدی خیلی روزها رو با ناراحتی پشت سر گذاشتی ولی روزهایی رو که با یونگیبودی رو نگاه کن به عقب برگرد هیچ وقت شده روزی به خاطر دوست داشتن یونگ سنگ ناراحتی داشته باشی و یونگ سنگ کنارت نباشه...؟

به همه ی ما نگاه کن من و هیون خیلی باهم خوب شدیم حتی اگه باهم ازدواج نکنیم من که مطمئنم بهترین خاطرات رو از عشق خواهم داشت هیونگ و هانا ...هانا دیگه مشکل تنهایی پدرش رو نداره و بالاخره باهم ازدواج میکنن چون این تصمیم رو حتی در ابتدای دوستیشون داشتند

من شنیدم که جونگ مین مین هی رو به مادرش نشون داده و هردو باهم به هوسان رفتند و خانواده مین هی رو دیدند من فکر میکنم حتی این دو تا هم که مدت طولانی نیست باهم دوست شدن ممکنه باهمدیگه ازدواج کنند ...

ستی در حالی که حرفش رو تموم میکرد یه کلاه آفتاب گیر با لبه پهن به سرش گذاشت و توی آـیینه ی نسبتا بزرگی که روی دیوار نصب بود خودش رو برانداز کرد که سوهی به طرفش نزدیک شدو سرش رو روی شونه ی ستی گذاشت و هر دو به آیینه روبروشون خیره شدن بعد از مکث کوتاهی سوهی به ستی نیم نگاهی انداخت و گفت یعنی فکر میکنی باید به حرف دلم گوش کنم من واقعا نمیخوام به گذشته ام برگردم ولی حتی هنوز هم فکر میکنم ممکنه توی زندگیم تاثیر داشته باشه

-تو به چی شک داری در حالی که میتونی به راحتی صدای قلبت رو بشنوی ...

من دیگه باید برم تو هم بهتره به جای اینکه همینطور اینجا بشنی و فکرای بیهوده داشته باشی بهتره تلفنت رو برداری و به یونگ سنگ زنگ بزنی و باهاش قرار بذاری و جواب مثبت رو اعلام کنی من واقعا میخوام زودتر کیک عروسیتون رو بخورم!!!

-دختر دیوونه ! تو فقط به خاطر کیک عروسی خوشحالی ...

-راستی امشب کیو جونگ توی شبکه اجرا داره بیشترخواننده ها دعوت شدن خبر داری؟؟

-آره ما هم هستیم قراره فقط تماشاچی باشیم...

-پس امشب بازم همدیگه رو میبینیم!!

***

قرار بود کیوجونگ اجرای آهنگی رو که به صورت سولو و تکی خونده بود رو توی یکی از شبکه های تلویزیونی کره داشته باشه یک اجرای زنده البته همیشه توی این برنامه خواننده های دیگه ای هم حضور داشتند

موقع اجرای برنامه نزدیک بود و تقریبا تمام مهمانان که به این برنامه دعوت شده بودند توی محل اجرا حاضر بودند یه مکان نسبتا بزرگ برای اجرا و صندلی هایی که برای مهمانها در اطراف تعبیه شده بود و نیم دایره ای بلند تر به عنوان سن که خواننده و رقاصه ها رو به خوبی به همه نشون میداد و مورد دید و در اصل نقطه عطف سالن بود لحظه اجرا نزدیک بود که جونگ مین ، هیونگ رو مخاطب خودش قرار داد و پرسید که واقعا کیو جونگ تصمیم داره دوست دخترش رو به همه معرفی کنه ؟؟

-حتما همین قصد رو هم داره شب گذشته شنیدم که با دوست دخترش حرف میزد و گفت منتظر یه سورپرایز باشه ...

-پس حتما معرفیش میکنه من که خیلی مشتاقم بدونم بعد از چند ماه از دوستیشون میگذره چطور میخواد

معرفیش کنه!!

اجرا شروع شد و بعد از شنیده شدن صدای موسیقی کیو جونگ روی صحنه حاضر شد و پشت سرش رقاصه ها با لباس های یکدست مشکی با گل های قرمز و سفید و دامن های کوتاه مشکی که با کت قرمز رنگ و پیرهن و شلوار مشکی کیو جونگ هماهنگ به نظر میرسید ...

کیو جونگ مشغول خوندن آهنگ بود درحالی که نگاهش رو از کیمیا برنمیداشت کیمیا با پوشیدن پیرهن کوتاه مشکی و حاشیه قرمز واقعا زیبا به نظر میرسید و ا زدیدن کیو جونگ کسی که به تازگی بهش علاقه مند شده بود صمیمانه لذت میبرد و لبخندی که از شوق به لبهاش داشت زیباییش رو دو چندان کرده بود!!

کیو جونگ در حال خوندن آهنگ بود که از روی سن پایین اومد و با این کارش صدای تشویق تماشاچی ها رو چند برابر کرد او از صحنه پایین اومد و مستقیم به سمت کیمیا رفت و دست کیمیا رو که شوکه شده بود نگه داشت و ازش خواست که همراهش برقصه و کیمیا با لبخند شیرینش درخواستش رو قبول کرد وهمراهش به روی صحنه رفت و همراه همدیگه مشغول رقص شدند و در حین رقصیدن بود که کیو جونگ دست کیمیا رو گرفت و به طرف خودش کشید و این رقص سکسی جنبه عینیت پیدا کرد و کیو جونگ واقعا کیمیا رو بوسید و صدای همه ی هوادارها و تماشاچی بلند شد همه دست میزدند و هورا میکشیدند ولی کیمیا روی صحنه خشکش زده بود و با صدای هیاهویی که بین تماشاچی ها بود به خودش اومد و رقص روادامه داد تا آهنگ به پایان خودش رسید کیو جونگ میخواست دستش رو بگیره و به همه معرفیکنه ولی کیمیا با سرعت از سن پایین رفت و از استودیو شبکه خارج شد...

همون شب کیو جونگ با وجود اینکه کیمیا حتی از استودیو هم خارج شده بود از همه معذرت خواست و گفت که کسی که روی صحنه بوسیده دوست دخترشه و به تازگی باهمدیگه آشنا شدند اما خودش فکر میکنه که خیلی بیشتر از حد معمول دوستش داره و نمیتونه بدون اون زندگی کنه و اینکه حتما خیلی مضطرب شده که اینطور ما رو ترک کرده و همینطور از طرفدار هاش درخواست کرد که اگه دوستش دارند لطفا به عشقش احترام بگذارند ...

بعد از اون شب کیو جونگ نتونست کیمیا رو ببینه و تماس های مکررش با اون نتیجه ای نداشت و واقعا دلیل کارش رو نمیفهمید ...

فردای اون شب کیمیا شروع به کار کرد و در عرض یک روز تمام کارهایی رو که قولش رو به هدیه برای نمایشگاه داده بود تموم کرد و عصر همون روز بچه روباه بیچاره ای رو که از پیش خواهر ویلماآورده بود و حالش نسبتا خوب شده بود رو با خودش همراه کرد و به سمت جنگل رفتند در بین راه کمی بتونه و به طول و عرض کوتاهی شیشه تهیه کرد

موقعی که به کلبه ی خواهر ویلما رسید نیازی نبود که دنبالش باشه یا منتظرش بمونه خواهر ویلما در حالی که خرگوش زخمی رو که توی تله شکارچی ها گرفتار شده بود رو باعجله به کلبه اش میبرد و به محض دیدن کیمیا با خوشحالی صداش کرد و به داخل دعوتش کرد و کیمیا هم به شوخی خواهر ویلما رو مخاطب قرار داد و گفت: اگه بیاییم داخل که این روباه کوچولو خرگوش بینوا رو یه لقمه میکنه ...

پیرزن بالبخندی گفت: نیاز نیست نگران باشی هر کدوم جای مخصوص خودشون رو دارند

کیمیا شیشهو بتونه ای رو که گرفته بود با احتیاط به دست گرفت و وارد کلبه کوچک و گرم خواهر رحانی تارک دنیا شد

-اوه ، چرا شیشه گرفتی؟

-خب دفعه قبل که پیشتون بودم دیدم که قسمتی از شیشه اتاقتون شکسته و فصل سرما نزدیکه بهتره که درست بشه...

-وای خدای من تو و کیو جونگ واقعا به هم خیلی شبیهید اونم فکر میکنه باید هر موقع که به دیدنم میاد کاری برای من انجام بده ولی شما دو نفر بهتره بدونید من همینکه شما رو میبینم همه ی درد های توی دنیا رو فراموش میکنم و خوشحالم پس همیشه باهم به دیدنم بیایید ...

-خوشحالم که اینو میشنوم ولی فکر نکم دیگه بتونیم باهمدیگه به دیدنتون بیاییم

خواهر ویلما که مشغول بستن زخم پای خرگوش بود خشکش زد و با تعجب به کیمیا نگاه کرد و پرسید که چرا این حرف رو زده ولی کیمیا جوابی نداد و چکش کوچکی رو به دست گرفت و شیشه قبلی رو که گوشه اش شکسته لود رو کاملا خرد کرد و اضافاتش رو بیرون کشید و شیشه جدید رو جایگزین کرد و بعد از جا امداختن به خودش افتخار کرد و به خواهر ویلما نگاه کد و گفت خواهر نمیخوای منو درست و حسابی تشویق کنی کارم خیلی خوب شد ....

-آره ولی فکر نمیکنم به خوبی کیو جونگ شده باشه سال پیش اون شیشه ها رو عوض کرد اگه حالا بیاد و ببینه که شیشه درست شده حتما خیلی توی ذوقش میخوره !!بیا دخترم مردم دهکده این روزها که به عید سال نو نزدیکه خیلی به دیدنم میان و کلوچه ها ی خوشمزه ای میارند بهتره تو هم از مزه ی خوبش بی نصیب نمونی...

-ممنونم خواهر ولی اگه من اینجام دلیلش اینه که میخواستم رازی رو که توی دو ماه گذشته از شما از کیو جونگ و از همه مخفی نگه داشتم رو به شما بگم ...

و بعد از اون شروع کرد به تعریف کردن از زندگی و بیماریش و اینکه حتی بهترین دکترها اونو از ادامه زندگی ناامید کردند،خواهر ویلما بعد از شنیدن حرفهای کیمیا چشمهاش از شدت تعجب گرد شده بود ولی با اراده تر از اون بود که بخواد در چنین لحظه ای گریه کنه و دست کیمیا رو توی دستهاش نگه داشت و گفت تو نباید به حرف دکترها قناعت کنی این خداوند که در مورد مرگ آدمها تصمیم میگیره و تو خیلی جوونی...

-نه خواهر ! من آدم گناهکاریم من نباید با کیو جونگ دوست میشدم شب گذشته کیو جونگ کاری کرد و مهربونیش رو طوری به رخ من کشید که من از خودم متنفر شدم من واقعا آدم گناهکاری هستم نباید ...

-این حرف رو نزن حتما کیو جونگ درک میکنه که تو چرا تابحال چیزی درموردش بهش نگفتی و به نظر من بهترین کار اینه که الان،همین الان بری و در موردش باهاش صحبت کنی...

-نه خواهر من تصمیم خودم رو گرفتم من یه افسانه قدیمی رو شنیدم که میگه اگه یه نفر صادقانه به بلندترین کوه منطقه اش بره و از رودخونه ای که سرچشمه اش اونجاست آب بنوشه حتما میتونه معجزه ای رو ببینه من میخوام برم امیدوارم که صادق باشم هرچند انتظار ندارم این معجزه شفای من باشه من ترجیح میدم کیو جونگ اولین کسی رو که عاشقش شدم همیشه سالم و خوشحال باشه حتی اگه من نباشم ، میشه ازتون خواهش کنم بهش بگید که بعد از این بعد از من همیشه شاد باشه بگید این خواهش منه ....

-دختر بیچاره ی من ! من میدونم حتی اگه به کیو جونگ توضیح بدم و همه چیز رو براش روشن کنم بازهم اون ناراحت خواهد بود ولی نمیتونم مانع رفتنت بشم و امیدوارم به هدفت برسی و بتونم بازهم ببینمت

 

***

دو روز بعد از رفتن کیمیا و بی خبری کیو جونگ بالاخره کیوجونگ به کلبه خواهر ویلما رفت و بدون اینکه به پیرزن راهبه اجازه حرف زدن بده شروع به شکایت و ناراحتی کرد و همینطور گفت که نمیدونه چه اتفاقی   افتاده که کیمیا غیبش زده و هیچ خبری هم ازش نیست  خواهر ویلما که عجله و اضطراب و ناراحتی کیو جونگ رو دید با وجود اینکه میخواست همه چیز رو برای کیو توضیح بده تردید کرد و نتونست جریان اومدن کیمیا رو براش توضیح بده که البته به خاطرش رسید که کیمیا قبل از رفتن نامه ای رو که برای کیو جونگ نوشته بود رو بهش داده بود و ازش تقاضا کرده بود بعد از اینکه جریان رو براش توضیح داد نامه رو به کیو جونگ بده ولی خواهر توانایی این رو نداشت که این داستان غمناک رو برای سری که واقعا دوست داشت و دوست داشتنش صمیمانه و مادرانه بود بگه س تنها به دادن نامه اکتفا کرد 

کیو جونگ نامه رو خوند وقتی که به خط آخر رسید در حالی که اشک توی چشمهاش جمع بود بی اختیار از جاش بلند شد و به طرف در رفت ولی اهاش توانایی همراهی نداشتند دستش رو به دیوار سنگی کنار شومینه گرفت و سعی کرد که از کلبه خارج بشه خواهر ویلما خودش رو با عجله به طرف کیو جونگ رسوند و زیر بغلش رو گرفت و سعی کرد اونو به سمت صندلی ببره و بنشوندش ولی تلاشش بی فایده بود و کیو جونگ بیرون رفت

هوای بیرون نسبتا سرد بود و بارون شدیدی میبارید ولی اون اصلا سرما و بارش بارون رو حس نکرد و مدت نسبتا طولانی زیر بارون ایستاد که رعد و برق شدیدی فضای آسمون رو پر کرد و گنجشک بی پناهی که از شدت بارون خیس شده بود به زمین افتاد و نفسهای آخرش رو روی زمین کشید کیو جونگ نغمه ی غمگین روز رو به خوبی میشنید و به جنازه گنجشک بیچاره نگاه میکرد   

 

 




What causes painful Achilles tendon?
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:33 ب.ظ
Great post.
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 08:29 ب.ظ
Hi, i feel that i saw you visited my blog so i
got here to go back the prefer?.I'm attempting
to in finding things to improve my website!I suppose its ok to use some of your concepts!!
Foot Complaints
سه شنبه 17 مرداد 1396 07:06 ب.ظ
I am not positive where you're getting your info, but good topic.
I needs to spend some time finding out much more or working out more.
Thanks for wonderful info I used to be on the lookout for this info for
my mission.
Where are the femur tibia and fibula?
سه شنبه 17 مرداد 1396 04:45 ب.ظ
Wow, superb weblog format! How long have you ever been blogging for?
you make running a blog glance easy. The whole glance of your site
is fantastic, as neatly as the content!
Malinda
شنبه 23 اردیبهشت 1396 11:13 ق.ظ
It's awesome in favor of me to have a web site, which is
valuable in favor of my experience. thanks admin
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 08:01 ق.ظ
You actually make it seem really easy along with your presentation but I to find this
topic to be really something that I believe I'd by no means understand.
It kind of feels too complicated and very huge for me. I am looking ahead to your subsequent submit, I'll try to get the
cling of it!
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 11:48 ق.ظ
Do you have a spam issue on this site; I also am a blogger, and I was wondering your situation;
many of us have developed some nice methods and we are looking to trade solutions with others, why
not shoot me an e-mail if interested.
yoon4
سه شنبه 19 دی 1391 05:41 ب.ظ
نکته ظریف
پاسخ Ana Marya : همون !!!!!! چیه؟
yoon4
سه شنبه 19 دی 1391 05:40 ب.ظ
نکته ظریف
پاسخ Ana Marya : الان نکته ظریف دقیقا چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
yoona
پنجشنبه 14 دی 1391 09:07 ب.ظ
سلام مرسی دلم برا کیو سوخت خیلی
پاسخ Ana Marya : منم خیلی دلم واسش سوخت ولی الکی که نیست بچه رو بسپارم دست هر کسی خودمو میخواد فقط...........
تخخخخخخخخخخ
Hyuna
چهارشنبه 13 دی 1391 12:30 ب.ظ
سلام عزیزم چطوری؟ مرسی از اینکه دانلود آهنگو واسم گذاشتی واقعا ممنون راستی چرا داستانت اینقدر زود تموم شد؟ فکر میکردم هنوز خیلی به آخرش مونده.ولی دمت گرم داستان خیلی باحالی بود حالا عیبی نداره یه انتقاد کوچولو از داستانت کنم؟.......... آخرش خوب تموم نشد زیاد هیجان نداشت قبول داری؟ حالا ایشالا توی داستانهای بعدیت جبران میکنی گلم بای
پاسخ Ana Marya : سلام عزیزم خواهش میکنم زود تموم شد تو وب خودم که میذاشتم خیلی واسم طول کشید ولی خب آره 11 قسمت هم کوتاهه ولی اونجا گفتم که بار اولیه که دارم یه داستان طولانی مینویسم فقط تا قبل از این متنای کوتاه مینوشتم..........
خواهش میکنم گلم ممنونم از انتقادت آره قبول دارم چون میخواستم زودتر تموم بشه اینطوری شد این قسمت اخرو خیلی عجله ای نوشته بودم ولی در کل فکر بهتری واسش نداشتم آه به قول خودت ایشالا داستانای بعدی جبران میکنم البته با راهنمایی های شما..
خوشحال میشم پیشنهادات کسایی رو که داستانمو خوندن برای داستانای بعدی بدونم مثلا دوست دارین در چه مورد بخونید(بوس)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox