می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت سوم داستان عشق پاک

نوشته شده توسط:yaerain lee
سه شنبه 7 شهریور 1391-06:31 ب.ظ

سلام اجی های گلم خوبید من یه پوستر دیگه از داستان اوردم براتون

 

ادامه داستان رو بفرمایید بخونید

یون هی : یائه مییای بریم بپرسیم که کجا می تونیم جونگ مینو پیدا کنیم

یائه : اره باشه تو برو بپرس من باید برم اماده شم برای تست

یون هی می ره جلوی در و از نگهبانی می پرسه که چطور می تونه جونگ مینو پیدا

کنه

نگهبانی : امروز فکر نکنم امروز احتمالا اعضای دیگه  دابل اس بیان ولی اقای جونگ

مین فقط یکشنبه ها مییاد امروز پنچ شنبه ست

یون هی : بله اقا امروز پنج شنبه ست

نگهبان : شما

یون هی : هیچی اقا

نگهبان : نه منظورم اینه که اگر دیدمش بگم کی کارش داشت

یون هی : هیچی

نگهبان : اهان می گم یه خانم با  قد متوسط و موهای چتری قهوه ای و با صورتی

بچه سال کارت داشت حداقل اسمتو بگو

یون هی : نه اقا ممنون

یون هی میره نزدیک سالن تست و یائه رین داشت تست میداد

یائه رین مییاد بیرون می گه وای یون هی احتمالا قبول بشم

یون هی : ( ناراحت ) اره تو حتما قبول میشی

یائه :چی شده ؟ پرسیدی ؟ امروز جونگ مین مییاد؟

یون هی : نه نگهبان گفت اون یکشنبه ها مییاد

یائه : وای یون هی داشتم از ترس می مردم هیون ازم تست گرفت خیلی هیجان

انگیز بود

یون هی : هیون !

یائه : اره چیه  مگه ؟

یون هی : اره اخه نگهبانی گفت اعضای دابل اس هستن ولی جونگ مین نه

یائه: خب ناراحت نباش بریم دیگه تو هم برو مغازه کمک ایل وو

یون هی : (  ناامید) اره باشه بریم

یون هی وقتی می رسه دم مغازه می ره داخل

ایل وو : سلام یون هی کارتو انجام دادی برو غذاها رو اماده کن

یون هی : اره باشه الان میرم

ایل وو : وای یون هی امروز نبودی انقدر خندیدیم

یون هی : خندیدی ؟! با کی ؟

ایل وو : یعنی نمی دونی ؟

یون هی : اذیت نکن بگو دیگه با کی خندیدی ؟

ایل وو : ای دختر برو کاراتو کن بهت می گم

یون هی : نه تا نگی نمیرم

ایل وو : چقدر عجولی باشه میگم جونگ مین اومده بود

یون هی دست و پاش یخ کرد و وارفت روی زمین افتاد

ایل وو : چی شده یون هی

یون هی : وای ایل وو من چقدر بدشانسم

ایل وو : نگران باباتی ؟ نگران نباش

یون هی : چطور مگه ؟؟!

ایل وو : مگه نمی خواستی راجع به بدهی بابات و کمک جمع کردن باهاش صحبت

کنی ؟

یون هی : چرا ولی

ایل وو : خب من گفتم در مورد تو و خونوادت کاملا توضیح دادم

یون هی : چی گفتی ؟ یعنی گفتی بابامو قراره بندازن زندان

ایل وو : اره گفتم

یون هی : چی گفت ؟

ایل وو :خیلی ناراحت و متاثر شد گفت باید ببینه چه جوری می تونه کمکت کنه

یون هی : وای خدارو شکر یعنی کمکم می کنه ؟

ایل وو : اره چرا که نه

یون هی : من باید اونو ببینم

ایل وو : اره حتما برو ببین شمارشو بهت بدم

یون هی : نه من نمیتونم بهش زنگ بزنم روم نمی شه مگه دیگه اینجا نمی یاد؟

ایل وو : شاید اره شاید بیاد

یون هی : پس وقتی اومد من باهاش حرف میزنم

ایل وو : اره فکر خوبیه

یون هی : من دیگه برم خونه

ایل وو : تو که کاراتو انجام ندادی !!!!

یون هی : ( خوشحال ) ایل وو ببخشید من فردا بیشتر کار میکنم باید دیگه برم

راستی یائه رین تست داد احتمالا قبولش کنن

ایل وو : راست می گی چه خوب

یون هی : خداحافظ  ایل وو

یون هی اون شب خوابش نمیبرد وای خدا این فرشته است من چطوری ازش تشکر

کنم

صبح روز بعد یون هی با عجله از خونه زد بیرون ولی اون واقعا یادش نبود که چند روز

پیش که ایل وو گفته بود صبح زود باید بره مغازه بدون هیچ معطلی رفت همون جایی

که چندروز پیش با یائه رین رفته بود برای تست خوانندگی

یون هی : چه کار کنم دیگه واقعا امروز باید پیداش کنم دیگه طاقت ندارم

نگهبان : کجا خانم ؟ کارت شناسایی لطفا

یون هی : من با اقای پارک کار داشتم

نگهبان : نمی شه خانم نمی شه که هر کی سرشو بزاره پایین بیاد تو

یون هی : خواهش می کنم من باید اونو امروز ببینم

نگهبان : نمی دونم برو اونجا با اون خانمی که پشت میز نشسته صحبت کن شاید

بتونه کمکت کنه

یون هی : باشه ممنونم اقا

یون هی می ره پیش اون خانم و سلام می کنه

خانم : سلام بفرمایید کاری داشتید ؟

یون هی : بله خانم میشه لطفا بگید من چه طوری می تونم اقای پارکو ببینم

خانم : شما از اشنایان او هستید ؟

یون هی : اشنایان !؟ نه ولی چند روز پیش با او یه ملاقات کوچیکی داشتم

خانم : پس شما از طرفداراشی ؟

یون هی : طرفدار ؟

خانم : اره مگه چیه ؟

یون هی : هیچی باشه شما فرض کنین که من از طرفداراشم حالا میشه کمکم

کنین

خانم : اقای پارک معمولا برای گرفتن تست یکشنبه ها مییاد ولی روزهای دیگه هم

ممکنه یه سری بزنه امروزم شاید بیاد نمیدونم

یون هی : ممنونم پس من میرم تو سالن منتظر میشم

خانم : باشه برو ولی گفتم شاید بیادا

یون هی : باشه مهم نیست من کل امروز منتظر میشم

یون هی میره بیرون و یه نفس عمیق میکشه و به اسمون نگاه می کنه

یون هی با خودش می گه وای هوا ابریه می خواد بارون بیاد ؟؟!!

یون هی تو حال و هوای خودش بود که موبایلش زنگ میخوره .....

 

قسمت سوم هم تمومید لطفا نظر بدید خوشحال میشم ممنونم دوستان و اجی های گرامم

 

 






The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic