می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

داستان راز قسمت10

نوشته شده توسط:Ana Marya
سه شنبه 12 دی 1391-11:55 ق.ظ

 

سلامممممممممممم دوستان خوبید چه خبر ببینید چقدر فعال شدم هر روز یه قسمت میذارم

 

خب دیگه ب یم سر اصل مطلب ........

اینبار دیگه یونگ سنگ راستی بچه ها یونگی هم بالاخره نامه تبریک سال جدید رو فرستاد

 

116 Heo Young Saeng   2013 Calendar

 

داستان ادامـــــــــــــــــــــه

 

 

 

كیمیا بعد از رفتن از كلبه ی نیمه سنگی راهبه تاركه دنیا خیلی كنجكاو بود ولی نمیخواست از كیو جونگ بپرسه ترجیح میداد كه خودش رابطه اش رو تعریف كنه كه خوشبختانه كیو جونگ هم شروع كرد به تعریف كردن :

-میدونی من خواهر ویلما رو چطور میشناسم؟یه غروب طوفان شدیدی بود من توی جنگل گم شدم ماشینم خراب و موبایلم هم آنتن نداشت از شدت سرما به خودم میلرزیدم كه كلبه خواهر ویلما رو دیدم ولی فكر نمیكردم كسی اونجا زندگی كنه بدون در زدن رفتم داخل و خواهر ویلما رو دیدم خواستم معذرت بخوام و برم كه جلوی رفتنم رو گرفت و گفت تا طوفان تموم بشه پیشش بمونم ولی من از شدت سرما وتب از حال رفتم خواهر خیلی از من مراقبت كرد ، من خودم رو مدیون اون میدونم........

-تو واقعا مرد خوبی هستی به خاطر یك شب پرستاری خودت رو به كسی مدیون میدونی!!كیو جونگ میشه یه خواهشی ازت بكنم؟

-با این تعریفی كه از من كردی تقریبا محاله كه بخوام به خواهشت جواب رد بدم!!

-اوه،واقعا ممنون میشه من این روباه رو نگه دارم و پیش دامپزشك ببرم؟

كیو جونگ با صدای بلند شروع كرد به خندیدن و تقریبا داشت فرمان ماشین رو رها میكرد كیمیا باتعجب بهش نگاه میكرد كه كیو جونگ گفت خودم میخواستم ازت خواهش كنم كه این كارو بكنی میدونی توی خونه ما هیون و هیونگ جون از نسبت به حیوانات حساسن...

-چطور ممكنه اونها خودشون دوتا سگ دارن؟

-آره سگهای دست آموز ولی نسبت به حیواناتی كه توی جنگل هستند احساس خوبی ندارن راستش خودم هم به موی حیوانات آلرژی دارم....

-واقعا پس چه خوب من ازش پرستاری میكنم!!


***

یونگ سنگ بعد از كلی مقدمه چینی سعی كرد از هیون خواهش كنه كه قایق تفریحی رو كه چند وقت پیش گرفته بهشون امانت بده تا با جونگ مین و هیونگ و دخترا بتونن بعد از مدتی یه استراحت بكنن و از شهر خارج بشن هیون زیر بار نمیرفت و قصد داشت خودش هم با اونها بره یونگ سنگ هم اصرار  داشت كه این یه سفر برای زوجهاست بهتره كه تو نیای یا رابطه ات رو باستی درست كنی و باهم بیایید ولی موفق نشد و هیون بالاخره همراهشون شد و تنها یی به یه سفر خارج از شهر همراه زوجین رفت......

سوهی قبل از رفتن خبر سفر یك روزه اشون رو به ستی داده بود و ازش خواسته بود كه همراهشون بیاد ولی ستی هم راضی نشده بود ولی باخواهش های ممتد سوهی ستی راضی شد برای اینكه حداقل عشقش رو به هیون ثابت كنه و این وقت مناسب رو از دست نده بعد از رفتن اونها ستی هم خودش رو به محلی كه قراربود بچه ها همراه هم برن برسونه ستی هم با وجود دو دلی قبول كرد ....

***

بعد از رسیدن بچه ها به محل همه محو زیبایی و سرسبزی اونجا شده بودند یونگ سنگ كسی بود كه محل تفریح رو انتخاب كرده بود یه شهر كوچك و سرسبز كه جمعیت زیادی هم نداشت یه كلبه قشنگ و كوچك هم اجاره كرده بودند جونگ مین با تمسخر به اطراف كلبه و اتاقهای كوچكش نگاه میكرد و رو به مین هی كرد و گفت اینجا بس كه كوچكه فكر كنم باید تمام مدت به هم بچسبیم مین هی بعد از شنیدن این حرف خودش رو كنار كشید و كمی از جونگ مین فاصله گرفت و جونگ مین هم موقعیت رو برای ادامه دادن مسخره بازی و خندیدن به مین هی مناسب دید و شروع كرد به اذیت كردن مین هی بعد از جاگیر شدن هر كدوم از بچه ها با دوست دختراشون به راهی رفتن و هیون هر قدر سعی كرد با یكی همراه بشه همه مانعش شدن هیون هم به تنهایی بیرون رفت و روی چمن های كنار رودخانه خودش رو دراز كرد....

ستی كه منتظر بود بعد از دیدن هیون به سمتش رفت و صداش زد هیون جونگ متعجب از جاش پرید و به چشمهای براق ستی خیره شد توی مدتی كه ستی رو ندیده بود واقعا دلتنگش شده بود ولی باز هم غرورش بهش اجازه نداد و با تلخی عجیبی كه توی چهره اش پیدا بود از جا بلند شد و رفت ستی خودش رو بهش رسوند و خواست كه باهاش حرف بزنه هیون جونگ برگشت و نگاهی به ستی انداخت دوست نداشتسرش رو از چهره ستی برداره دوست داشت بیشتر نگاهش كنه ولی با لحن خنثی از هر احساسی گفت اگه میخوای باز هم دعوا راه بندازی بهتره بری پی كارت ........

ستی اشك توی چشمهاش جمع شده بود تمام این مسیر طولانی رو به امید این طی كرده بود كه شاید هیون جونگ توی تنهایی مهربون تر بشه ولی انگار این مرد احساس نداشت ستی با دلخوری به هیون گفت نه نمیخوام دعوا راه بندازم نه چیز دیگه فقط خواستم ببینمت شاید بار آخری باشه كه میتونم ببینمت و راهشو كج كرد و دور شد هیون ناراحتی و سوزش خاصی توی سینه اش احساس كرد و با نگاه رفتن ستی رو دنبال كرد و پر شدن چشماش از اشك رو احساس كرد و لی نفهمید كه تمام اینها به خاطر اینه كه عاشق ستیه!!!!!

***

شب همه دور هم جمع بودن و خوشحال از یه تفریح عاشقانه تنها مجرد این جمع هیون جونگ بود كه كنار پنجره نشسته بود و به باد و طوفانی كه درحال وزیدن و شكل گرفتن بود نگاه میكرد درختها به شدت تكون میخوردن و صدای باد از بین برگ درختها ترسناك تر از صدای زوزه گرگها بود كه صدای در بلند شد یه نفر با مشت و محكم به در میكوبید و مدام داد میزد: آقای كیم... آقای كیــــــــــم.....

هیون جونگ به در نگاه كرد و به كیو جونگ گفت كه در رو باز كنه كیو جونگ عجولانه به سمت در رفت مرد میانسالی با سبیل های پهن و كت كهنه نسبتا موقر به نظر میرسد كه نفس نفس زنان گفت قایقتون كسی توی قایقتون بود شدت باد قایق رو برعكس كرد كیو جونگ مضطربانه به جمع نگاه كرد و گفت آقا كسی از جمع ما بیرون نیست احتمالا قایق خالی برعكس شده ولی مرد همچنان اصرار داشت كه كسی توی قایق بوده .....

هیون جونگ یه هوو از جا پرید و به سمت در رفت مرد همچنان اصرار داشت كه كسی توی قایق بوده هیون جونگ با عجله از در خارج شد و با صدای بلند داد میزد ستی فقط ستی رو صدا میزد صدای فریادش چنان بلند بود كه توی تمام جنگل پر شد فریادش فقط از ته گلوش نبود از ته دل فریاد میزد وستی رو صدا میزد همه متعجب شده بودن وماتشون برده بود سوهی به یونگ سنگ گفت من به ستی گفتم كه بیاد اینجا شاید بتونن رابطه اشون رو با هیون درست كنن یونگ سنگ از جا پرید و همه بیرون دویدن هیون با نهایت سرعتی كه میتونست میدوید و اسم ستی رو فریاد میزد و خودش رو به رودخونه رسوند و به داخل آب شیرجه زد ........

هیون جونگ داخل آب دنبال ستی میگشت بارون هم شروع به باریدن كرده بود هیون هر چند دقیقه سرش رو از آب بیرون میاورد و گریه كنان ستی رو صدا میزد بچه ها خودشون رو به رودخونه رسوندن همون موقع هیون جونگ ستی رو از توی آب بیرون كشید .......

بچه ها همه دور هیون و ستی جمع شدند هیون اینبار نمیتونست به فكر غرورش باشه مدام اشك میریخت و به صورت ستی میزد و ازش خواهش میكرد كه بیدار بشه و سعی كرد بهش تنفس بده كه ستی با چند سرفه ضعیف چشماشو باز كرد و هیون رو كنار خودش دید ........

هیون جونگ مرتبا به صورت ستی بوسه میزد و معذرت میخواست سوهی همراه خودش پتو آورده بود هیون ستی رو با پتو پوشاند و بغلش كرد و به كلبه رفتند........


صبح فردا همه به زندگی روزانه اشون برگشتند ولی هیون خواست كه با ستی بیشتر بمونن تا زمانی كه ستی كاملا خوب بشه و احساس سرما خوردگی نكنه!!!!!!!

 




یائه رین
سه شنبه 12 دی 1391 11:49 ق.ظ
سلام انی جونم خوبی الهی عکس یونسنگ چه قدر قشنگه
پاسخ Ana Marya : هه سلام آره قشنگ شده مال روی جلد تقویم امسالشه....

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic