می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

داستان راز قسمت 8

نوشته شده توسط:Ana Marya
دوشنبه 11 دی 1391-11:30 ق.ظ

 

سلام دوستان برگشتم با دو قسمت دیگه................

بی مقدمه برید سر اصل مطلب

 

اینبار با چهره ی جدید جونگ مین مواجه شوید.........

 

برید ادامــــــــــــــــــه

 

 

 

ستی:همه چیز خوبه ؟ به نظر خسته میای!!

سوهی:خوبه ! آره یونگی دیشب تمام شب رو داشت زبان عربی كار میكرد...

-عربی!!چرا عربی؟

جدیدا طرفدارای زیادی به زبان عربی براش پیام گذاشتن یا توییت زدن میخواد به زبان خودشون كمی باهاشون صحبت كنه تمام دیشب رو داشت تمرین میكرد طوری به من زل زده بود و میگفت (كیف حالك؟) كه واقعا فكر كردم میخواد حالمو بدونه چندین بار هم تكرار میكرد من حتی نتونستم گزارش خبرمو كامل كنم چه برسه به اینكه بخوام بخوابم......تو چی بالاخره رابطه ات با هیون درست شد؟

-اوووووووه ......رابطه ما درست بشو نیست اون خیلی یه دنده است بعد از مهمونی اون روز كمی با هم مهربون تر بودیم تا آخر هفته گذشته دعوتم كرد به ماهیگیری بریم بعد چون هیچ كدوممون حاضر نشدیم به ماهی تازه دست بزنیم ناچارا دست خالی برگشتیم و از این بابت كلی از من دلخور بود ....

-هر دوتون از ماهی تازه چندشتون میشه؟؟!!وای خدایا این همه تفاهم برای شما خیلی هم خوب نیست......

-فقط تو رو كم داشتم كه بخواد منو دست بندازه اتفاقا ما هیچ تفاهمی با هم نداریم ......

 

***

مین هی با هیجان و خوشحالی خودشو به خونه هانا رسونده بود ولی با بی میلی هانا روبرو شد ولی چون به این اخلاق عادت داشت به داخل خونه رفت وبا ضربه خودش رو روی یه مبل انداخت و به اطراف نگاهی انداخت و چون كسی رو ندید شروع كرد به داد زدن....

-هانا.....این چه وضعیــــــــــــــه من اومدم خونه تو ولی تو میذاری میری كجا رفتی؟؟آها حتما رفتی چیزی بیاری من قهوه میخوام تلخ باشه ها تو كه میدونی شكر باعث چاق شدن میشه و برای من اصلا خوب نیست البته بهتره تو هم شكر رو حذف كنی هرچند اصلا استعداد چاقی نداری ولی خب به هر حال احتمال این هست كه بخوای به بیماری قند مبتلا بشی و از اونجایی كه من دوست خیلی خوببی هستم دارم بهترین تویه رو بهت میكنم...

هانا كه تقریبا برش تموم شده بود از اتاقش بیرون زد و در حالی كه داشت زیپ پیرهنش رو به سختی بالا میكشید رو به مین كرد و گفت من قصد پذیرایی از تو رو ندارم الانم دارم میرم بیرون قراره با هیونگ شام رو بیرون بخوریم تو هم به جای تویه های ایمنیت بهتره بیای و كمك كنی زیپ لباسمو بالا بكشی.....!!

-جدی؟!! اتفاقا منم اومده بودم در باره یه موضوع مشابه باهات حرف بزنم...

مین هی در حالی كه داشت لباس هانا رو مرتب میكرد به حرف زدنش ادامه داد : راستش میخواستم درباره یه مووع باهات مشورت كنم!!

-چی؟مشورت ؟!!تو و مشورت؟!!از تو بعیده اونم با من.....!!

-دارم جدی حرف میزنم،امروز كه نه تمام هفته گذشته رو با جونگ مین گذروندم ولی امروز رسما از من خواست كه دوست دخترش باشم گفت كه از لحظه اول كه منو دیده از من خوشش اومده و میخواد با من یه رابطه جدی داشته باشه.....!!

-جدی؟تو میدونستی جونگ مین تابحال دوست دختر نداشته؟!!ببین چی كارش كردی كه این پیشنهاد رو بهت داده...!!

-واقعا راست میگی؟؟نه نمیدونستم یعنی تو فكر میكنی پیشنهادش رو قبول كنم؟

-این دیگه دست خودته كه چه جوابی بدی ولی من كه میگم اون یه پسر فوق العاده است دوستی با هاش حتما خیلی خوبه چون خیلی رمانتیك و مهربونه.....

 

***

كیو جونگ تقریبا تمام هفته رو با كیمیا تماس گرفته بود ولی هیچ جوابی نگرفته بود حتی یك بار هم كه به خو.نه اش رفته بود ولی نتونسته بود اون رو ببینه و از این بابت واقعا نگران بود هر چند سعی میكرد مثل همیشه به نظر برسه با این وجود وقتی  با هیون جونگ توی خونه تنها بود به سمتش رفت و همون حرفهایی رو زد كه توی تمام هفته پرسیده بود و یه جواب مشابه گرفته بود .....(كیمیا این تندیس رو به من داد و بی هیچ حرفی رفت )

-هیون خواهش میكنم یعنی هیچ حرف دیگه ای نگفت؟

-آخه چی باید بگه؟!!نه چیز دیگه ای نگفت؟

-یه سوال جدید!!تو هم هیچی بهش نگفتی؟

-چی باید بگم؟

-نمیدونم ولی حتما اتفاقی افتاده كه تمام هفته منو بی جواب گذاشته...

-حتما به حرف من رسیده...

-چی؟؟مگه تو چیزی بهش گفتی؟تو كه الان گفتی كه چیزی بهش نگفتی!!

-من نگفتم چیزی بهش نگفتم گفتم مثلا چی باید بهش بگم؟!!كیو جونگ اون یه دختر خارجیه برای تو خوب نیست كه با یه خارجی دوست بشی حتی اگه میخوای دوست دختر داشته باشی بهتره با یه كره ای دوست باشی به خارجی ها نمیشه اعتماد كرد....

كیو جونگ خیلی متعجب و عصبانی بود ولی سعی كرد خودشو ریلكس نشون بده و رو به هیون جونگ گفت من خودم خوب میدونم دارم چیكار میكنم ممنونم كه اینقدر به فكر من هستی ولی در حال حاضر من به اون دختر خارجی بیشتر از دخترای كره ای اعتماد دارم و وقتی بهش فكر میكنم میفهمم كه واقعا دوستش دارم.....

 

***

 

كیو جونگ كه تازه متوجه ماجرا شده بود به سرعت خودش رو به خونه كیمیا و دوستش رسوند و همین كه از اتوموبیلش پیاده شد مین هو رو دید كه درب خونه ایستاده خودشو بهش نزدیك كرد و گفت : به نظر این روزها زیاد اینجا میای؟خبری شده؟

-شاید همسن باشیم ولی بهتر نبود اول سلام و احوال پرسی میكردی بعد بازجوییت رو شروع میكردی؟!!راستش كیو جونگ یه دختر توی این خونه است كه من بدجور خاطر خواهش شدم .......

-چـــــــــــی؟!!اتفاقا منم خاطر خواه یه دختر توی همین خونه هستم !! بهتره اگه صورتت رو سالم میخوای خودت پا پس بكشی....!!

-بازم میگم درسته كه همسنیم ولی بهتره بیشتر مراقب حرف زدنت باشی چون تو هم به اندازه من صورتت رو سالم لازم داری!!

پسرا كه در مورد هم دچار اشتباه شده بودند داشتن به دعوای زرگریشون ادامه میدادن كه هدیه در رو باز كرد و لی مین هو بعد از دیدن هدیه دستشو كشید و محكم به طرف خودش برد و با تلخی به كیو جونگ نگاه كرد و كیو جونگ متعاقبا با همون نگاه تلخ جوابش رو داد ولی با لبخند رو به هدیه كرد و پرسید كه كیمیا خونه هست ؟ و هدیه كه داشت تلاش میكرد خودش رو از توی بغل مین هو بیرون بكشه به یه اتاق اشاره كرد و گفت اونجاست ولی فكر نكنم دلش بخواد كسی مزاحمش بشه!!

-خواهش میكنم من باید حتما ببینمش...

باشه اجازه بدید برم خبرش كنم كه شما اومدید

لی مین هو و كیو جونگ همونطور كه با تلخی و عصبانیت به هم نگاه میكردند متوجه اشتباهشون در مورد همدیگه شدند و هر دو باهم با صدای بلند شروع كردند به خندیدن و كیو جونگ دستش رو به نشانه عذر خواهی به طرف لی مین هو دراز كرد و مین هو هم دستش رو گرفت و كنار هم ایستادند و لی مین هو شروع به سخنرانی كرد كه چه قدر سخت هدیه رو به دست آورده و با وجود اینكه مدت كمی از آشناییشون میگذره خیلی بهش علاقمند شده......

وقتی از كیو جونگ در مورد دوستیش پرسید كیو جونگ كمی مضطرب شد و گفت تازه میخواد كه به كیمیا  پیشنهاد دوستی بده ولی نمیدونه چطور؟!!

-میخوای كمی كار رو برات راحت تر بكنم؟

-چی میخوای از رف من باهاش حرف بزنی؟

-نه البته كه این كارو نمیكنم!هدیه رو میبرم بیرون تا راحت تر باهاش حرف بزنی هدیه هرچند خیلی خوب و مهربونه ولی بعضی وقتها این مهربونیش كار دست آدم میده یه هویی دیدی رید وسط حرفتون و تو رو از خونه انداخت بیرون و فكر هم كرد كه كار درستی رو انجام داده......

-جدی؟!!پس واقعا كمك میكنی اگه بتونی راضیش كنی كه ما رو تنها بذاره ...واو اومدش.......

-ریلكس باش بسپارش به من.....هدیه جونم اومدم كه امروز رو باهم باشیم بیا بریم بیرون هر جایی رو كه تابحال توی كره ندیدی خودم بهت نشون میدم.....

-من همه جای كره رو دیدم لازم نیست تو به من نشون بدی بعدم در حال حاضر مهمون دارم میبینی كه باشه یه وقت دیگه ......

-بدجنس این كه مهمون تو نیست با تو هم كه كسی اینجا حرفی نداره چرا تنها بشینی اینا میخوان با همدیگه حرف بزنن بیا بریم دیگه چرا باید جفتمون وقتمون رو اینجا تلف كنیم درحالی كه میتونیم با همدیگه باشیم زود بیا من بیرون منتظرتم ......

وقبل از اینكه اجازه بده هدیه حرف دیگه ای بزنه رو به كیو جونگ چشمك ریزی زد و از در بیرون رفت هدیه هم كاملا گیج شده بود با بهت به كیو جونگ نگاه كرد و به سمت اتاق كیمیا رفت و گفت مثل اینكه من ناچارم كه برم بیرون اگه مشكلی پیش اومد سریع با من تماس بگیر و نسبتا با عجله خودشو به مین هو رسوند كیو جونگ موقعیت رو مناسب دید و وارد اتاق شد

 

 ***

كیمیا پشت چرخ سفالگری مشغول بود و طوری وانمود كرد كه انگار متوجه حضور كیو جونگ نشده و داشت به كارش ادامه میداد كیو جونگ چند لحظه مات شده بود و نمیتونست چیزی بگه ولی بالاخره خودش رو نزدیك كرد و گفت:

-مثل اینكه دیگه نمیخوای به من آموزش بدی ...؟ نه تنها نمیخوای آموزش بدی حتی نمیخوای منو ببینی...!!

كیمیا همچنان سرش پایین بود و مشغول ساخت یه كوزه بود ولی بغض عجیبی گلوش رو گرفته بود با وجود این ترجیح میداد كه جوابی نده....

كیو جونگ متوجه رفتار سردش شد ولی سعی كرد حرفش رو تموم كنه مطمئن بود كه بی جواب از اونجا نمیره توی دلش احساس میكرد علاقه اش قطعا یك طرفه نیست و ادامه داد كه هیون جونگ اگه حرفی زده صرفا به دلیل نگرانیش برای اعضاست و منظور دیگه ای نداشته و اگه از احساس من خبر داشت هرگز این حرف رو به تو نمیزد كه دوستی با من درست نیست چون من یه خواننده كره ای هستم و شما اینجا یه خارجی هستید......

-دلیل من حرفهای هیون جونگ نیست!!هر چند كه فكر میكنم حق با ایشون هست و بهتره شما با یه هموطن دوست باشید تا با یه خارجی ولی من دلیل خودم رودارم ...... من برای مدت كوتاهی به كره اومدم و قراره بعد از برگزاری یه نمایشگاه از اینجا برم شاید به كشور خودم شاید هم جایی دیگه ولی من اینجا موندگار نیستم .......

-توی این مدت كوتاهی كه اینجا بودی من به تو وابسته شدم ازت خواهش میكنم حتی اگه برای مدت كوتاه میخوام با تو باشم.......

و با كمی مكث و من من كنان  و در حالی كه سرش رو بالا گرفته بود و مستقیم به صورت كیمیا كه همچنان خودش رو مشغول كرده بود نگاه میكرد محكم گفت كه:

-من دوستت دارم میخوام با تو باشم حتی اگه تو برای مدت كوتاهی با من باشی من میتونم تو رو تا ابد توی قلبم داشته باشم.......

بعد از گفتن این جمله اشك توی چشماش جمع شده بود ولی اجازه سرازیر شدن رو بهش نداد و با دو انگشت اشاره وسبابه اش چمشمانش رو فشار داد و یه نفس عمیق كشید كیمیا از شنیدن این حرفها كاملا مبهوت شده پاهاش دیگه توان چرخاندن دستگاه رو نداشتن قلبش تند میزد و بریده بریده نفس میكشید كه با سختی سرش رو برگردوند و به كیو جونگ نگاه كرد ولی هیچ جمله ای برای گفتن نداشت كیوجونگ كه صورت رنگ پریده ی كیمیا رو دید از روی صندلی چوبی كه كنار چرخ سفالگری و كیمیا بود بلند شد و به سمت در رفت كه از خونه خارج بشه كیمیا با چشم رفتنش رو تعقیب میكرد و به محض اینكه كیو جونگ به در رسید با صدای بریده و آروم گفت :توی كشور من كوزه نماد عاشقه ...وقتی كه تشنه باشی میتونی لب روی لبه اش بگذاری و سیراب بشی ...... كوزه كمرش خم شده و دستی به كمر داره پس خیلی رنج كشیده و خیلی شكننده و حساسه با كمترین ضربه ای شكسته میشه ....

عاشق خیلی حساسه پس تا میتونی این دوست داشتن رو نگه دار.......اگه دوست داشته باشی میتونی بازم به دیدنم بیای.......

كیو جونگ مبهوت نگاهش میكرد ولی بعد از تموم شدن حرفهای كیمیا با لبخند ازش جدا شد و رفت........





The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات