می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

داستان راز قسمت 7

نوشته شده توسط:Ana Marya
شنبه 9 دی 1391-01:20 ب.ظ

خب اینم از قسمت 7 من هنوز حوصله پیدا نکردم یه پوستر جدید بسازم ایشالا پوستر جدید باشه واسه داستان بعد تخخخخخخخخخخ........

 

کریسمس رو بهتون تبریک میگیم

 

خب دیگع خودتون که میدونید

ادامـــــــــــــه....

 

 

 

 

 بعد از مراسم همه شاد به نظر میرسیدن و عروس و داماد بعد از مراسم سوار قطار شدن و به ماه عسلشون رفتند فق كیم بوم بردار كوچكتر هیونگ كمی ناراحت به نظر میرسید چون خیلی به مادرش وابسته بود ولی حتی اون هم از اینكه مادرش رو اینقدر شاد و خندون میدید خوشحال بود مادرش با وود اینكه توی میانسالی به سر میبرد ولی جوون تر از سنش به نظر میرسید.......

بعد از سوار شدن به قار همه با تكون دادن دست ازشون خداحافظی كردند و جونگ مین دست مین هی رو محكم گرفته بود و كنار خودش نگه داشته بود ولی مین هی واقعا از رفتار جونگ مین متعجب بود با وجود این هیچ نارضایتی نداشت چون در لحظه اول و موقع رقصیدن با جونگ مین احساس خیلی خوبی بهش دست داده بود و فكر میكرد كه بودن با اون چقدر میتونه باعث خوشحالی و آرامش باشه....

كیو جونگ از صمیم قلب و با مهربونی همیشگیش به چشمهای كیمیا نگاه میكرد و كیمیا با لبخندی سرد جواب نگاهش رو داد انگار كه احساس تو وجود این دختر مرده بود...

ستی خودش رو به هیون نزدیك كرده بود و با تعجب بهش نگاه میكرد چون به محض دیدنش راهشو كج نكرده بود و از كنارش نرفته بود حتی با لبخند بهش نگاه كرد و گفت به نظرت مراسم خیلی خوبی نبود؟؟

ستی توی اون لحظه احساس خودش رو نمیدونست شاید خوشحال بود شاید متعجب و ناراحت به دقت به چشمای هیون نگاه كرد و گفت از چه لحاظ خیلی خوب بود؟؟

-اینكه هیچ دوربین و مجری این اطراف نبود و امروز رو زیر ذره بین نبودیم.....

-به من تیكه میندازی؟؟

-حتی تو هم امروز مزاحم نبودی این خیلی خوبه!!من دارم میرم بهتره دنبالم نیای...

-هیون جونگ تو خیلی مزخرفی معمولا بعد از این طرز صحبت كردن بهتر نیست منو دعوت كنی با هم بریم بیرون؟؟

-چرا فكر خوبیه....!!! ولی نه امروز حوصله ات روندارم میخوام برم استراحت كنم......

سوهی و یونگ سنگ عاشقانه كنار هم قدم میزدند و همو بغل كرده بودند انگار كه توی دنیای دیگه ای هستند ....

هانا از خوشحالی ازدواج پدرش اشكش سرازیر شده بود و هیونگ اون رو بغل كرده بود و سعی میكرد آرومش كنه ولی حتی خودش هم هیجان زده تر بود...

***

هدیه تنها توی خونه بود ولی بعد از اومدن كیمیا عادتش به تنهایی رو از دست داده بود و با بی حوصلگی روزنامه ای رو ورق میزد و منتظر كیمیا بود كه از مهمونی عروسی برگرده كه صدای زنگ در رو شنید و با خوشحالی به سمت در رفت و همینطور داد میزد كه هنوز نیومده تنها میری مهمونی خدا به من رحم كنه حتما تا چند ماه آینده خودم باید واست مهمونی بگیرم و در رو باز كرد و از تعجب خشكش زد البته كه كیمیا هنوز برنگشته بود ......بله مین هو با دو بطری نوشیدنی دم در ایستاده بود و با لبخند به هدیه نگاه كرد و گفت پس دوستت خونه نیست چه بهتر میتونیم تنها باشیم......

هدیه سعی میكرد در رو ببنده ولی مین هو پاش رو بین در گذاشته بود و مانع هدیه میشد و گفت رتارت خیلی زشته كسی با مهمونش اینطور رفتار نمیكنه كه تو...

و به زحمت وارد خونه شد و میخواست نوشیدنی ها رو به هدیه بده كه هدیه روش رو برگردوند و به سمت دیگه ای رفت و مین هو یه نگاه سرد بهش انداخت و گفت خب خودم آماده اش میكنم آشپزخونه ات كجاست؟؟آها همینجاست ......

-اگه توی آشپزخونه من بری خودم میكشمت...

-این چه طرز حرف زدنه  آشپزخونه منو تو نداره كه!!!

هدیه بعد از شنیدن این جمله ناخودآگاه خنده اش گرفت وبا اشاره دست به مین هو باصدای بلند شروع كرد به خندیدن....آشپزخونه تو !!حتما از این به بعد میخوای غذای ما رو هم بپزی نكنه من اشتباه میكردم و تو سرآشپزی نه بازیگر؟؟!!!!

-چه اهمیتی داره چی باشم مهم اینه كه بالاخره تو به روی من خندیدی!!

-چی؟من؟نه اصلا من اصلا نخندیدم!!

-چرا خندیدی و من بخاطر این میخوام امروز سرآشپز بشم و غذا بپزم.......

***

 آخر هفته بود و كیمیا به سمت خونه پسرا میرفت خودش نمیدونست چرا ولی نمیتونست دلتنگی رو بهانه كنه و یه تندیس رو كه كیو جونگ ازش خواسته بود بسازه رو تموم كرد و همراه خودش برد كه بهانه ای برای دیدن كیو جونگ داشته باشه به محض رسیدن به خونه هیون جونگ رو دید كه وسایل ماهیگیری به دست داره و و میخواد سوار ماشین بشه كه كیمیا رو دید و با مكث جواب سلامش رو داد و بدون اینكه كیمیا حرفی زده باشه گفت كیو جونگ آخر هفته ها خونه نیست.....

اومدی كیو جونگ رو ببینی دیگه درسته؟؟با همدیگه دوست شدین؟

-چی؟دوست نه من فقط یه تندیس براش ساختم میخواستم بهش برسونم نه اونطور كه فكر میكنید نیست....

هیون جونگ كه دستپاچگی كیمیا رو دید با خونسردی روش رو برگردوند و گفت منظورم این نبود منظورم اینكه كه كیو هم یه آدم معمولی نیست س این روابط معمولی ممكنه كار دستش بده بهتره حتی اگه دوست هم نیستید مراقب رابطه هاتون باشید....

-اوه بله آقای كیم متوجه منظورتون شدم میشه لطفا این تندیس رو به كیو جونگ بدید ممنون میشم،بله حق باشماست بهتره من كمتر ایشون رو ببینم.....

 

كیمیا با دلخوری اونجا رو ترك كرد ولی وقتی دقیق بهش فكر میكرد متوجه شد كه حق با هیونه و حتی اگه كیو جونگ هم خواننده نبود كیمیا نباید باهاش دوست میشد این حق رو نداشت كسی رو دلبسته خودش كنه و بعد تركش كنه اشك توی چشماش جمع شده بود ولی به سختی جلوی خودش رو گرفت و به سرعت خودش رو ه خونه رسوند.......

 

 





The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic