می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

داستان راز قسمت 6

نوشته شده توسط:Ana Marya
شنبه 9 دی 1391-01:13 ب.ظ

 

سلام دوستای گلم خوبید چه خبرا ؟!!!!

چه میکنید با درس و امتحانات من که هنوز شروع نشده ولی شروع که بشه تا بهمن ادامه داره........

امروز دو قسمت میذارم چون ظاهرا بچه ها قبلا توی وب خودم تا یه قسمتایی خوندنچرا ؟!!!!!!

 

 

عخشمو داشته باشین ....

 

http://www.mediafire.com/conv/e3d664747159349504ad6addbefac791eff3bc89e9b7508020769af6d4387d366g.jpg

 

حالا برین ادامه.........

 

 

 

 

-ستی به نظرت اسلاف(۱) چه طور شهریه؟

-شهر الاغها...

-دیوونه!جدی گفتم پدر و مادرم برای تعیلات رفتن اونجا اسم یه شهره توی انگلیس...

-جای دیگه ای نبود که برن اسلاف هم شد شهر!

-تو که نمیدونی کجاست ...

-از اسمش معلومه چه جاییه!صبر کن ببینم چرا پدر و مادرت هیچ وقت به دیدنت نمیان؟

-تو دیگه شروع نکن قراره فقط امشب پیشم باشی کاری نکن بندازمت بیرون...

-چی؟؟مهمون دعوت میکنی بعدم میندازیش بیرون واقعا که من که میرم بخوابم تو هم رسم مهمون نوازی رو به جا بیار و روی زمین بخواب...

-خیالت راحت باشه تختم دو نفره است هردومون راحت جا میشیم...

-هاه!خیال کردی میذارم کنار من بخوابی؟بهتره همون روی زمین بخوابی...

-اگه ناراحتی میتونی خودت روی زمین بخوابی من کمرم درد میگیره!

سوهی بعد از گفتن این جمله باسرعت خودشو به اتاق رسوند وستی هم دنبالش دوید که خودش زودتر به اتق بره و اجازه نده که سوهی کنارش روی یه تخت بخوابه و هردو باهم به اتاق رسیدن و سعی میکردن که دیگری وارد نشه و همو هل میدادن ولی تلاششون بی فایده بود و هردو باهم به داخل رفتن و وقتی دیدن که چاره ای ندارن به هم دیگه زل زدن که سوهی باشدت خودشو روی تخت پرت کرد و دستاش رو باز كرد كه ستی نتونه بیاد ولی ستی با پررویی تمام با پا سوهی رو كنار زد و با خوشحالی داد زد موفق شدم و خودشو روی تخت كشوند و بازهم با پاسعی میكرد سوهی رو بندازه پایین....

بعد از جدلی كه باهمدیگه داشتن و هیچ كدوم موفق نشدن هردو كوتاه اومدن و درمورد ستی و هیون جونگ كه چرا باهم كنار نمیان صحبت كردند كه طبق نظر قاضی كه به یه طرف میرفت هیون مقصر بود!!!

***

 هیونگ جون در حالی که مشغول قدم زدن در طول اتاق بود متوجه جونگ مین شد که با یه لبخند موذیانه داره به سمتش میاد و هیونگ که خیلی خو این چهره جونگ مین رو میشناخت سعی کرد زودتر از اتاق خارج بشه ولی جونگ مین بهش این اجازه رو نداد و با صدای بلند و از روی اشتیاق گفت:

-هی هیونگ بیا با هم مهربون باشیم...!

-چرا باید با تو مهربون باشم؟از قدیم گفتن سلام گرگ بی طمع نیست!بگو چی میخوای تا فکر کنم ببینم میتونم باهات مهربون باشم یا نه؟

-هیونگ جون انگار دنبال دردسری؟

وبه محض اینکه جونگ مین جمله اش رو تموم کرد ه سمت هیونگ دوید و لباسش رو از پشت کشید و به زمین انداختش و هر دو به سر وکله هم میزدن که کیو جونگ سررسید و دست هر دو رو گرفت و گفت:

-منم قاطی دعواتون بشم یا بیام جداتون کنم؟

کیو  جونگ نقطه ضعف هردوشون رو میدونست و معمولا با قاطی کردن خودش مانع ادامه دعواشون میشد...وقتی که جونگی و هیونگ این حرف کیو رو شنیدن هر دو با عصبانیت به کیو جونگ و بعد به هم نگاه کردندو با هم شروع کردند به حرف زدن طوری که که از شدت بلندی داشون نمیشد فهمید چی دارن میگن ولی هر دو از اینکه کیو جونگ هم میخواست دعوا کنه عصبانی بودن و متعجب که به جای اینکه اونها رو جدا کنه خودش هم بیاد و دعوا کنه...که هردوشون با هم از اتاق خارج شدن و یونگ سنگ که اونها رو دید گفت بچه ها به نظرتون شام چی بخوریم؟

هیونگ جون خودشو روی یه مبل پرت کرد و گفت من خوراک صدف میخوام پاشو درست کن!

یونگ سنگ متعجب نگاه کرد و گفت :نگفتم خودم درست کنم خودت پاشو درست کن اتفاقا منم میخورم!

جونگ مین که نزدیک هیونگ نشسته بود داد زد برو یونگ سنگ فقط خودت میتونی درست کنی!

هیون جونگ که مشغول به روز کردن مطالب صفحه اش بود داد زد خب یکیتون درست کنه اگه نمیخواید برید یه چیزی سفارش بدید کیو جونگ با خوشحالی اومد بیرون و گفت هیون میخواد مهمونمون کنه بعد از شنیدن صدای کیو جونگ جونگ مین و هیونگ شروع کردن به دست زدن و دادکشیدن به افتخار هیون و هیون که معلوم بود  اصلا قصد نداشت برای کسی شام بگیره توی دردسر سر و صدای هیونگ و جونگی افتاد و رفت که بدترین گوشت خوک فروشی رو پیدا کنه و بدترین شام رو به همه بخورونه که دیگه کسی مجبورش به کاری نکنه......

***

هانا که معلوم بود تمام شب رو نخوابیده اوایل صبح به هیونگ تلفن کرد و مجبورش کرد همراهش بیاد بیرون که جریان دیروز پدر خودش و مادر هیونگ رو تعریف کنه که با ناباوری فهمید که هیونگ از همه چیز خبر داره و پدرش ازش تقاضا کرده که هانا فعلا در جریان قرار نگیره و میترسیده که هانا ناراحت بشه ولی بعد از شنیدن این خبر هانا نه تنها خیلی خوشحال شد بلکه پیش خودش احساس راحتی کرد که پدرش تنها نیست و هیونگ بعد از دیدن عکس العمل هانا به پدر هانا و مادر خودش خبر داد و خیال اونها رو هم راحت کرد و به فکر برگزاری مراسم ازدواجشون افتادند...

***

هدیه در حال بیرون رفتن از خونه اش بود که مین هو رو در خونه اش در حال پیاده شدن از ماشینش دید که داره به طرفش میاد وبراش دست تکون میداد هدیه با چندش بهش نگاه کرد و مسیر خودش رو ادامه داد ولی مین هو با سماجت به طرفش دوید و باصدای بلند سلام کرد و خودشو به نزدیکیش رسوند...

-لباس رسمی و اداری خیلی بهت میاد!داری میری سر کارت؟من که ندیدم تو ماشین داشته باشی بیا من میرسونمت ...

هدیه با عصبانیت به صورت مین هو دقیق شد و یه قدم به سمتش رفت و گفت :تو هیچ کاری توی زندگیت نداری که میخوای منو برسونی؟بهتره بری به کارای شخصیت برسی...

-البته در حال حاضضر هیچ کاری مهم تر از تو نیست و من دوست ندارم تنها بری من میرسونمت...

و طبق عادت دستشو گرفت و به سمت ماشینش برد و تلاشهای هدیه برای بیرون کشیدن دستش بی فایده بود...

***

 هیونگ و هانا مشغول تدارک مراسم ازدواج پدر و مادشون بودند قرار شد که مراسم خیلی ساده و با حضور بچه هاشون و چند تا از دوستان پدر هانا و خواهر خانم کیم توی یه کافه نزدیک راه آهن انجام بشه که بعد از مراسم عروس و داماد بلافاصله به ماه عسل شون برن...

جونگ مین که بعد از مدتی هانا رو تنها دید به سرعت به سمتش رفت و به بهانه ی اینکه بهش کمک کنه خواست بپرسه که مین هی هم به این مراسم میاد یا نه؟

-البته که میاد قراره ما دو تا ساقدوش عروس باشیم،خیلی خوب میشه اینطور نیست؟

جونگ مین كه از شنیدن این خبر راضی به نظر میرسید رفت كه خودش رو برای مراسم فردا آماده كنه.... هانا كه جونگ مین كار رو نیمه رها كرد و رفت عصبانی به نظر میرسید سر جونگ مین كه بی خیال از همه جا داشت مسیر خودشو میرفت داد زد كه مثلا میخواستی به من كمك كنی ولی حتی داد زدنش هم فایده ای نداشت جونگ مین اصلا صداشو نشنید ....

بعد از جونگ مین كیو جونگ پیش هانا اومد و گفت كه كیمیا رو به این مراسم دعوت كرده یا نه كه هانا با عصبانیت نگاهی بهش انداخت و گفت شما پسرا حرف دیگه ای هم دارید كه بزنید؟

كیو جونگ با تعجب پرسید :چطور؟قبل از من كسی از اومدن كیمیا سوال كرده؟

-نه،سوال نكرده! قرار هم نیست كه بیاد،این یه مراسم خانوادگی و مختصره...!

-حالا نمیشه همین یه نفر رو هم دعوت كنی من كه نمیتونم دعوتش كنم این مراسم شماست!

-واو!با همدیگه دوست شدین؟

-نه اونطور كه فكر میكنی!فقط بعضی وقتها پیشش میرم به بهانه ی اینكه كمی سفالگری یاد بگیرم...

-پس فكر كنم مراسم قرار نیست خیلی هم ساده باشه!

-واقعا یعنی دعوتش میكن؟هانا خیلی ممنونم...

كیو جونگ هم كه از شنیدن این خبر خوشحال شده بود كمك كردن به هانا رو رها كرد ولی قبل از رفتنش هانا دستش رو گرفت و گفت تا من كارم رو تموم نكردم تو یكی رو نمیذارم بری...حداقل اینوری كمی بهم كمك كن!!

-اوه!معذرت میخوام،هیجانزده شدم آره بهتره اول كار های عروسی رو تموم كنیم...

***

 صبح روز عروسی همه مهمون ها توی کاففه حاضر بودند و هانا  ومین هی با دو سبد پر از برگ گل آماده ورود عروس و داماد بودن هر دو پیرهن بلند و لیمویی رنگ با یقه باز به تن داشتند حتی آرایش صورت و مدل موهاشون هم مثل هم بودولی طبق عادتی که از کودکی داشتند از اینکه بهتر بودن خودشون رو به رخ هم بکشن لذت میبردند مین هی زیر چشمی نگاهی به هانا انداخت و گفت:

-حتی توی عروسی پدرت هم نمیتونی خوب باشی یعنی واقعا هیچ لباسی بهت نمیاد بس که لاغری این پیرهن داره از تنت میافته!

-اتفاقا خیلی هم خوشگل شدم اینو همه از صبح که منو دیدن بهم گفتن این فقط از حسودیته که از من خیلی چاق تری و لباسها اینطور که به تنت میچسبن باعث میشه که هیچ کس بهت توجه نکنه!

-خودت هم خیلی خوب میدونی که من اصلا چاق نیستم آخه چطور یه ورزشکار میتونه چاق باشه؟

-بسه دیگه!پدرم اومد....

 هردو قبل از عروس و داماد با آرامش کنار هم قدم زدند ومسیر رو گل بارون کردند و منتظر کشیش شدند...

هانا با خوشحالی به پدرش نگاه میکرد و در حالی که برق شادی توی چشمهاش معلوم بود به پدرش نزدیک شد و کنارش ایستاد و مین هی هم کنار خانم کیم استاد و حلقه هایی رو که به دست داشتند به عروس و داماد دادند و عروسی خیلی خوب برگزار شد....

بعد از مراسم اصلی جونگ مین اولین کسی ود که به سمت عروس و داماد رفت و تبریک گفت و از مین هی خواهش کرد تا همراه همدیگه برقصن ....

دوستهای آقای چویی از خودش هم مضطرب تر بودند و به جای اینکه آروم ترش کنند بیشتر مزاحمش بودند...

***

هیون جونگ با فاصله از ستی ایستاده بود واصلا متوجه حضورش نبود که هر دو برگشتند و نگاههاشون با هم برخورد کرد!!ستی یه لباس پشت باز و قرمز زنگ به تن داشت و حتما جذاب ترین دختر حاضر توی مجلس بود....

-به نظرت این لباس برای این مراسم زیادی قشنگ نیست؟

-اوه!این الان یه تعریف بود؟متشکرم ولی اینم مراسم کوچکی نیست...

-منظورم این نبود...

-به هر حال هر منوری که داشتی!هیون جونگ امروز خیلی خوش تیپ شدی...

-به تو ربطی نداره که من خوش تیپ شدم یا نه گرچه معتقدم در تمام طول روز همیشه خوش لباسم...

--بهتر نیست همین امروز رو فقط شمشیرامون رو غلاف کنیم؟!!

-اینطوری ممکنه گول بخورم و با ضربه دستت از پا در بیام...!

-تو واقعا یه موجود بی احساسی...

***

کیو جونگ که از دیدن کیمیا خیلی خوشحال شده بود به سمتش رفت و ازش خواست که کنار هم بنشینند همین موقع هیون جونگ هم به نزدیکیشون اومد و به محض دیدن کیمیا فرصت رو غنیمت دونست که  ستی رو تحریک کنه و با لبخند باهاش صحبت میکرد و در مورد روز اول که ازش عذر خواهی نکرده بود عذر خواست و با مهرونی بهش نوشیدنی تعارف کرد!

کیو جونگ که از رفتارهیون متعجب بود سعی میکرد کیمیا رو با خوش همراه کنه که ستی با لبخند بهشون نزدیک شد و از کیمیا خواست که همراهش بیاد و با هم توی جمع دخترا برقصند هیون متعجب نگاهش کرد انتظار همچین حرکتی رو نداشت!کیو جونگ دلخور به نظر میرسید مطمئن نبود که کیمیا رقصیدن بلد باشه ولی به محض دیدن رقصش شگفت زده شد کیمیا واقعا قشنگ میرقصید و خیلی با بقیه هماهنگ بود........

 

***

(۱)اسلاف اسم یه شهره توی انگلیس (eslaf ) این اسم از اونجا خیلی مسخره ه نظر میاد که با برداشتن یی از اولش معنی الاغ میگیره!!

 





The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic