تبلیغات
داستان - داستان راز قسمت پنجم
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

داستان راز قسمت پنجم

نوشته شده توسط:Ana Marya
سه شنبه 5 دی 1391-10:53 ق.ظ

 

سلام دوستای گلم خوبید چه خبرها ببخشید من یه مدت دو هفته ای نبودم !!!!!!!!!

کجا بودم ؟ یه جای خنده دار ولی بی خیال حالا برگشتم ببخشید که اینقدر دیر به دیر داستان میذارم که یادتون میره هر سری میرید از اول میخونید

پوستر داستان هم که ظاهرا حذف شده فعلا هم عکس ندارم درست کنم پس اجالتا دابل رو ببینید...........

 

 

هیونگ جون کریسمس رو به فارسی تبریک گفته به افتخارش جیغ و دست و هورا اینو میذارم خواستین چاپ کنید بزنید به دیوار

 

 

برید ادامه داستان...........

 

 

 

 

 مسابقه در حال شروع شدن بود،دكور برنامه خیلی ساده ولی بامزه بود سكوی گرد و سفید رنگ مبل های قرمز رنگ برای دو مجری برنامه و میزهایی كه نسبت به مبل ها خیلی كوچك تر به نظر میرسیدن ومیز و صندلی هایی كه برای شركت كننده ها وجود داشت صحنه مسابقه برای تعداد شركت كننده ها واقعا كوچك بود و آرم برنامه كه به خط كره ای و با رنگ قرمز و مشكی روی دیوار سفید رنگ و سه دوربین و تصویر بردار ولی در حقیقت ۴ دوربین وجود داشت دوربین چهارم روی سقف برای تصویربرداری از بالا توی سقف تعبیه شده بود...

ستی مجری اصلی برنامه با انرژی زیاد و لبخند وارد استودیو شد و بعد از معرفی خودش و برنامه از همكارش سوهی تقاضا كرد كه وارد بشه و هر دو باهم مسابقه رو شروع كردند و توضیح دادند كه سوالات مسابقه امروزشون در مورد ادبیات اروپاست...

سوال اول:نویسنده ژاپنی متولد انگلیس و نویسنده داستانهای كوتاه؟

كیو و كیمیا:كازائو ایشی گورو

درسته،سوال دوم:عنوان یكی از فصل های كتاب معروف جان برین؟

كیو و كیمیا:نوشتن یعنی دیدن...

بله!شما خیلی خوب جواب میدید،سوال بعد:خانم زبان شناس انگلیسی دارنده ۱۵ رمان ؟

كیو و كیمیا:آن تایلر...

بازم شما!بله،سوال بعد:رمان یازدهم خانم آن تایلر برنده چه جایزه ای شد؟

مین هی و جونگ مین:جایزه پولیتزر

درسته،نویسنده دیگه ی انگلیسی برنده جایزه پپولیتزر؟

هانا و هیونگ:جان آپدایك

رمان اول كازائو ایشی گورو برنده چه جایزه ای شد؟

هانا و هیونگ:جایزه وینفرد هالتبی

میتونید اسمشو بگید؟

-همم...به خاطر نمیارم....

كسی میتونه جواب بده؟

كیمیا و كیو:مشاهده تپه سبز

بله،سوال بعد:توبیاس ولف در چه سالی و با چه كتای برنده جایزه پن فاكز شد؟

مین هی وجونگ مین:در سال ۱۹۸۹ با كتاب سربازخانه تیف...

امكان داره كمی درموردش توضیح بدید؟

مین هی و جونگ مین:این كتاب مشتمل بر یك داستان بلند و دو مجموعه داستان كوتاه هست...

مشهورترین اثر شرلی جكسون؟

كیو وكیمیا:لاتاری

نویسنده كتاب مسخ؟

مین هو و هدیه:كافكاف....

اوه!!منظورتون كافكاست؟

-وای بله...

رمان سوم كازایو ایشی كورو رنده چه جایزه ای شد؟

كیو و كیمیا:در سال ۱۹۸۹ برنده جایزه بوكر پرایز برترین جایزه ادبی انگلستان شد...

ستی:بله...از همه متشكرم سوالات امروز به اتمام رسید با توجه به تعداد پاسخ ها و امتیازها برنده مسابقه امروز كیو جونگ و كیمیا هستند...

(دقت كردین بقیه اونجا بوق بودن!!!)

***

بعد از مسابقه ستی و سوهی همراه هم بودن و وارد یه رختكن شدن سوهی خودش رو باشدت روی یه مبل پرت كرد و تا كمر توی مبل فرو رفت و با صدای بلند گفت واقعا خسته شدم...

-ستی اصلا فكر نمیكردم كار اجرا این همه انرژی بخواد !!

ستی در حالی كه داشت موهاش رو مرتب میكرد زیر لب جواب داد:تو همیشه همه چی رو راحت میگیری...

-خب...آره!بگذریم،میای بریم سیب زمینی سرخ كرده بخوریم؟

-چی ؟تو كه میخوای منو دعوت كنی حداقل برام سوشی بخر!

-چی ؟دعوت؟نه من نمیخواستم دعوتت كنم تازه انتظار داشتم الان با اشتیاق بگی باشه مهمون من...

--عمرا...بی خیالش من كسی رو مهمون نمیكنم!

-چرا؟بیا بریم حتی میتونیم اسباگتی كنسرو شده بخوریم!

-وای تو واقعا از كدوم كشور جهان سومی هستی دیگه كی كنسرو اسباگتی میخوره؟!!

-آیش،باشه فق سیب زمینی سرخ كرده میای باهم بریم بخوریم؟

-مهمون تو؟

--آره ،باشه مهمون من!دختر خسیس...

***

كیو جونگ بعد از مسابقه خیلی خوشحال به نظر میرسید و قبل از رفتن كیمیا از اون دعوت كرد كه همراه هم باشند و وقتی كیمیا پرسید كه چرا باید همراه هم باشن اینطور جواب داد:

-خب ما توی مسابقه برنده شدیم باید جشن بگیریم،میتونیم بریم قهوه بخوریم؟!!

-قهوه؟آ...خب قهوه رو میشه همه جا خورد،من خیلی وقت نیست كه به كره اومدم و هنوز هیچ غذای كره ای نخوردم...

-من یه رستوران خیلی خوب و خلوت سراغ دارم كه اتفاقا از دوستای منم هست میتونیم بریم اونجا!

-خب...فكر نكنم من باید طی مدت كوتاهی یه نمایشگاه راه اندازی كنم  خیلی كار دارم فكر نكنم وقت زیادی برای تفریح و خوردن غذاهای كره ای داشته باشم....

-ولی....وقت برای كار زیاده حالا كه اینجاییم چرا نمیخوای خوردن غذاهای كره ای رو امتحان كنی؟

-نمیدونم...مثل اینكه قراره امروز من كامل تلف بشه! من دوست دارم همراه شما بیام....

***

 هیونگ داشت بعد مسابقه نزدیک جونگ مین رفت و هانا با کمی مکث دنبالش راه افتاد...مین هی هنوز کنار جونگ مین ایستاده بود و با بی اهمیتی حرفهای جونگ مین رو میشنید که باصدای جیغ هانا که اسمشو صدا زد با ترس به طرف صدا نگاه کرد و او هم هانا رو با جیغ صدا زد و هردوتا به سمت همدیگه دویدن و همو بغل کردن و جیغ میزدن و در عین حال توی بغل هم میپریدن...

جونگ مین و هیونگ که از تعجب مات و مبهوت این دو نفر شده بود هر دو باهم گفتن که شما همدیگه رو میشناسین؟

مین هی با خونسردی جواب داد اگه همو نمیشناختیم چرا باید همو بغل میکردیم ...؟

هانا که خوشحالی از توی صورتش معلوم بود با اشتیاق رو به هیونگ کرد و گفت مین هی دوست دوران بچگی منه ما تا قبل از رفتن به کالج با هم بودیم...

جونگ مین هم که انگار اتفاق خیلی خوبی افتاده با صدای بلند و رو به مین هی گفت پس از این به بعد همدیگه رو بیبشتر میینیم؟

مین هی یه نگاه از سر بی اهمیتی به جونگی انداخت و گفت :حتی اگه قرار باشه کسی رو بیشتر ببینم اون هانا ست نه شما ها.....

***

هدیه بعد از مسابقه با عجله خودشو به بیرون رسوند لی مین هو هم كه از همنشینی با هدیه راضی به نظر میرسید و قصد داشت این رو ادامه بده دنبالش رفت......

و هدیه رو دید كه به محض بیرون رفتن عینك عجیبش رو از چشماش برداشت...

-تو چشمات حساسیت نداشت؟

-تو داشتی دنبال من میومدی؟

-نه من فقط داشتم از اینجا رد میشدم!چشمای قشنگی داری چرا عینك زده بودی؟

-كسی نمیتونه بفهمه وقتی یه شغل مهم داری چقدر زندگی برات سخت میشه شاید وقتی من رو توی یه برنامه تلویزیونی ببینند بیكار بشم....

-واو...مگه این چه شغل مهمیه؟!!

-من سفیر فرهنگ و هنركشورم هستم....

-اوه!مطمئن باش هیچ كس به تو اهمیت نمیده بیا من میخوام تو رو برسونم خونت....

-به من اهمیت میدن!لازم نیست خودم میرم....

-ولی من میخوام تو رو برسونم خونت...

و مین هو به اجبار دستشو گرفت و با خودش برد.....

 

***

یونگ سنگ منتظر سوهی بود ولی بعد از اینکه خیلی منتظرش شد با نگرانی بهش تلفن کرد:

-سوهی معلوم هست کجایی؟حالت خوبه ؟دارم از نگرانی دیوونه میشم...

-وای.....وای..متاسفم،یادم رفت خبرت كنم من با ستی اومدیم به یه فست فود!تو میتونی بیای اینجا؟ستی میخواد زود تر بره....

-البته زود خودمو میرسونم....

بعد از این گفت وگوی تلفنی سوهی توی پیاده رو نشست و منتظر یونگ سنگ شد اینطوری هم میتونست یونگی رو در حالی كه میومد ببینه و هم از اخبار و نتیجه مسابقات سواركاری بین مردم باخبر بشه ...

-تو چرا توی پیاده رو نشستی؟!!

-میخواستم از شانس سواركارها بین مردم باخبر بشم....

-نكنه تصمیم داری شرط بندی كنی؟خودت بهتر میدونی این یه كار اعتیاد آور و خیلی شانسی و احمقانه است....

-نه...البته كه میدونم فقط خواستم بدونم مردم چی فكر میكنن و همینطور به یكی از همكارهام كه خبرنگار ورزشی و تازه كاره كمك كنم...

-همكار جدید؟ببینم اون كه یه مرد نیست؟

-اوه...الان قاطی كردی!یا داری به كسی كه نمیشناسیش حسودی میكنی؟

-نمیدونم عشقم...شاید قاطی كردم!

میدونستم تو اصلا حسود نیستی...

***

هانا بعد از دیدن مین هی ا خوشحالی و انرژی زیادی ه سمت خونه اش رفت و پدرشو با صدای بلند صدا میكرد و میگفت حتی نمیتونی فكرشو بكنی كه امروز كی رو دیدم......

و خودش رو به اتاق پدرش رسوند و با عله در رو باز كرد و وارد اتاق شد ...

هانا:سلام خانم جون!خوش اومدید.....

همین كه این جمله رو گفت به پدرش نگاه كرد در حالی كه از تعجب چشماش گرد شده بود و سر اش خشكش زده بود....بله مادر هیونگ جون بود،و پدرش در حالی كه پشت یه میز گرد و كوچك نشسته بودن و دو تا بالشتك زیرسون بود وپدر هانا داشت تو دهان مادر هیونگ غذا میذاشت....

مادر هیونگ كه خیلی مضطرب شده بود با عجله از خونه شون خارج شد و هانا شروع كرد به سوال و واب از پدرش:

پدر خانم جون اینجا چیكار داشتن؟چرا باهم غذا میخوردید؟

-كاری نداشت ما داشتیم درمورد دوستی شما صحبت میكردیم.....

-ولی پدر شما داشتین غذا توی دهانش میذاشتین؟!

 




Can you increase your height by stretching?
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:55 ب.ظ
I just could not go away your web site before suggesting
that I actually enjoyed the standard information a person provide to your
visitors? Is gonna be again frequently in order to check out new posts
Foot Issues
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:38 ب.ظ
Appreciation to my father who stated to me concerning this blog,
this web site is genuinely awesome.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 11:39 ق.ظ
It's remarkable to pay a quick visit this web page and reading the views of all
colleagues concerning this article, while I am also zealous of getting
know-how.
ღ ایسان جون جونگی ღ
جمعه 8 دی 1391 10:01 ب.ظ
سلامممممممممم عزیزممممممم چطورییییییییییییی ... خسته نباشییییییییی ... میسییییییی خیلی خوشمل بود بببوووووسسسس
پاسخ Ana Marya : سلام عزیزم چه عجبا یه سر زدی خواهش میشه......
Hyuna
پنجشنبه 7 دی 1391 04:43 ب.ظ
من ادامه این داستان رو تا قسمت9 توی وب ss501 & jj4 خوندم پس چرا شما ادامه شو نمیذارید؟میشه اگه گذاشتید قسمت های 9 به بعدشو هم بذارید خوااااااااااااااااااااااااااااااهش
پاسخ Ana Marya : وای نههههههههههههه باشه خب زودی میذارمش الان دوقسمت با هم میذارم که زودتر تموم بشه خوبه؟!!!!!!!!11
yoona
چهارشنبه 6 دی 1391 04:36 ق.ظ
عالیییییی بود
لطفا قسمت بعد
)دقت کردی هر وقت نظر میزارم هی میگم قسمت بعد عین این طلب کارا()الان اگه پیشت بودم دوست داشتی با پشت دست بزنی تو ذهنم()درکت میکنم)(وااااااااااااای پرانتزام چرا کج و لوجه وللش لطفا تو اونایی که لازمرو برعکس ببین)
پاسخ Ana Marya : نه بابا این حرفها چیه شما تاج سری منم خودم یه داستان رو که شروع میکنم دوست دارم سریع اخرشو بدنم درکت میکنم با پشت دستم نمیزنمت به جون خودم......پرانتزاتو هم عشقه.......
یائه رین
سه شنبه 5 دی 1391 08:31 ب.ظ
میگم انی داستان جدید تو دست نداری من یه داستان نوشتم البته نصفه نیمس هنوز وقت ندارم فعلا امتحانام که نزدیک انشاالله میزارمش خیلی میدوستمش
پاسخ Ana Marya : چرا دارم به یه چیزایی فکر میکنم خیلی وقته قراره بنویسمش وقت نمیکنم منم همون میذارم بعد از امتحانات تا اواسط بهمن امتحان دارم اگه زنده موندم و خودکشی نکردم از دست امتحان حتما مینویسمشو.......
یائه رین
سه شنبه 5 دی 1391 08:30 ب.ظ
خیلی قشنگ بود مرسی اجی
پاسخ Ana Marya : خواهش میشه........
ایران نوین
سه شنبه 5 دی 1391 11:21 ق.ظ
pدرود بر شما
دوست عزیز پیشنهاد میکنم از سایت ما دیدن کنید و اگر تمایل داشتید فروشگاه خودتون رو راه اندازی کنید و اقدام به کسب درآمد کنید
محصولات پرفروش زیادی در فروشگاه هست
پاسخ Ana Marya : هاه!!!!!!!!!
ای ست آنلاین
سه شنبه 5 دی 1391 11:17 ق.ظ
دیگر نگران آپدیت آنتی ویروس نود32 خود نباشید . گروه " ای سِت آنلاین" این مشکل را حل کرده است .فروش اکانت های اختصاصی آپدیت سرور آنتی ویروس نود32 با نازلترین قیمت در سراسر ایران .
اکانت های 90 روزه » 3500 تومان ( نصب بروی 2 سیستم )
اکانت های 180 روزه » 6000 تومان ( نصب بروی 3 سیستم )
اکانت های 365 روزه » 11000 تومان ( نصب بروی 5 سیستم )
پاسخ Ana Marya : برو بابا...........تخخخخخخخخخخخخخخ
سادات
سه شنبه 5 دی 1391 11:15 ق.ظ
pسلام وبلاگ نویس عزیز خوبی؟
وبلاگت را دیدم مطالب زیبا و جذابی داشتی
حیف نیست آمارت کمه؟با این همه مطالب زیبا که داری؟
بیا وبلاگت را در این سایت ثبت کن تا وبلاگت بازدیدش بره بالا و محبوب تر بشه
من تضمین می کنم که ضرر نمیکنی مطمئن باش

http://nimdar.net

پاسخ Ana Marya : چشم دست شما هم درد نکنه که ما رو خبر میکنی!!!!!!!!
مداربسته
سه شنبه 5 دی 1391 11:13 ق.ظ
سلام
عالی و جالب بود ممنون از شما
موفق و شاد باشید
پاسخ Ana Marya : خواهش میکنم قابلی نداشت
navid
سه شنبه 5 دی 1391 11:06 ق.ظ
pخسته نباشید
گروه ما یه سایت آپلود عکس راه اندازی کرده و نیاز به حمایت داریم
خواستم خواهش کنم از اپلودسنتر استفاده کنید و یه لینک به ما بدید توی وبلاگتون اگر ممکنه
با عنوان آپلود عکس
ما هم لینک شما رو قرار میدیم
لطفا از این قسمت لینک رو ارسال کنید : www.link.img.ir
ممنون
پاسخ Ana Marya : باشه فکر خوبیه!!!!!!
یائه رین
سه شنبه 5 دی 1391 11:05 ق.ظ
انی جونم شب مییام داستانتو میخونم الان خیلی درگیرم
پاسخ Ana Marya : هر وقت اومدی خوش اومدی قدمت رو چشم.........
یائه رین
سه شنبه 5 دی 1391 11:02 ق.ظ
سلام انی جونم وافعا هیونگ به فارسی تبریک گفته یا خودت درستش کردی
پاسخ Ana Marya : نه بابا خودم چرا؟!!!!!!! این جریان داره کاغذ دست گرفته به بیشتر زبانها تبریک گفته به فارسی هم که دیگه عکسش هست..........
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox