می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت نوزدهم

نوشته شده توسط:yaerain lee
جمعه 1 دی 1391-07:28 ب.ظ

سلام دوستای گلم بفرمایید ادامه داستان  البته با یه نمای کارتونی در خدمتتون هستم

 

 

یون هی که از ترس سرشو بالا نمیاورد پدرش رفت جلو و دست گذاشت رو شونه ی یون هی و سر یون هی رو بالا گرفت

پدر یون هی : دخترم من خوشبختی تو رو میخوام میدونم تو این مدت اذیت شدی به خاطر مخالفتهای من میدونم چرا چون من تو جوانی بابام باهام خوب نبود یه جورایی یه کمبودی درونم بود

یون هی : پدر شما چی میگید چقدر حرفهاتون عوض شده

پدر یون هی : اره امروز رفتم کلی گشتم و به تو و دوستات و خودم و جوونیم فکر کردم میدونی چیه یون هی شاید تا امروز فکر کردی پدر بدی واست بودم ولی باور کن خوشبختیت برام مهمه من فکر کردم همه چی تو پوله مثل پدرم که میخواست من با دختری که باباش پولدار بود ازدواج کنم ولی هیچ علاقه ای بهش نداشتم منم مادرتو دوست داشتم و روی حرفم موندم تو هم باید رو حرفت بمونی و بامن مخالفت کنی اره اقای کیم پولدار بود میخواست کمکم کنه ولی به درد تو نمیخورد من باید از جونگ مین تشکر کنم که چشم و گوش منو باز کرد اگر او نمییومد و تو رو از عروسی نمیبرد شاید تو الان زن اقای کیم بودی و با بی علاقگی زندگی میکردی تو دوستای خوبی داری اونا باعث شدن تو خوشبخت شی

یون هی : پدر شما چقدر مهربونید من تا امروز شما رو نمیشناختم

پدر یون هی : دخترم تو با اینکه مخالف عقاید من بودی ولی مخالفت نکردی تو روم واینستادی حتی الان هم که به تو میگم کی رو دوست داری نمیگی تو دختر خوب منی اصلا میگم بیا فردا بریم پیش اون پسره نه پیش اقای جونگ مین

یون هی که از حرفهای پدرش متعجب شده بود و خوشحال گفت باشه پدر راستی پدر فردا یائه رین اجرا داره جونگ مین هم مربیشه حتما مییاد

پدر یون هی : اره فردا با هم میریم الان برو بخواب

یون هی رفت اتاقش و واقعا از ته درونش احساس آرامش میکرد و فکر میکرد خوشبختترین ادم دنیاست

فردا صبح پدر یون هی و یون هی سوار ماشین شدن و رفتن محل اجرا

پدر یون هی: این جوری که نمیشه بریم گل بگیریم یکدونه واسه جونگ مین یه دونه هم واسه یائه رین و ایل وو

یون هی و پدرش میرن گل فروشی پدرش یه دسته گل سفید و صورتی با رمان بنفش میگیره و میده به یون هی

یون هی : پدر ممنون این واسه منه

پدر یون هی : نه البته تو خودت گلی این واسه جونگ مینه میخوام وقتی دیدیش بدی بهش

یون هی لبخند میزنه و میره تو ماشین پدرش هم پول گلها رو میده

یون هی : پدر شما خیلی مهربونید بعد از 18 سال این اولین روزیه که من فهمیدم چه پدر ماهی دارم

پدر یون هی : دخترم دیگه در مورد گذشته چیزی نگو نمیخوام یاد روزهای بدم بیوفتم اون روزها که منو و تو تو یه خونه بودیم ولی نسبت به هم مثل غریبه ها بودیم منو ببخش

یون هی : پدر این حرفها رو نزن گریه میکنم ها

پدر یون هی : نه گریه نکن حیف چشمهای قشنگت نیست که گریه کنی

وقتی اونها رسیدن محل اجرا همه ی مهمونها اومده بودن و یائه رین داشت اماده میشد یون هی رفت پیش یائه رین و گفت یائه رین جونم واست گل اوردم من میدونم تو خوب اجرا میکنی پس نگران نباش

یون هی میره و روی یکی از صندلی ها ی ردیف عقب میشینه چون اینقدر مهمونها زیاد بودن که جایی براش تو ردیفهای جلو نبود

وقتی اجرا شروع شد و یائه رین داشت میخوند جونگ مین وارد سالن شد و یون هی که اینگار قند تو دلش اب شده بود اشک تو چشماش جمع شد و به پدرش نگاه کرد پدرش هم دسته گل رو داد دست یون هی و لبخند زد وگفت برو الان وقتشه

جونگ مین که خیلی مهربونانه و بالبخند ملیح تو سالن راه میرفت رفت و یه گوشه وایستاد و به یائه رین نگاه میکرد و یائه رین هم با لبخند و اطمینانی که جونگ مین بهش داد استرسش کم شد

جونگ مین همین طور داشت به همه ی حضار لبخند میزد که یکهو دید یون هی با یه دسته گل داشت مییومد سمتش

جونگ مین یکه خورد و لبهاش رو جمع کرد و اخماش رفت تو هم و به یائه رین نگاه کرد دید یائه رین داره با آرامش اجر میکنه و از سالن میره بیرون

یون هی هم دنبال سرش میدوئه تا میرسه تو محوطه ی بیرون سالن و دید جونگ مین داشت قدم میزد

یون هی داد میزنه و جونگ مینو صدا میکنه

جونگ مین که هیچ عکس العملی نشون نمیده و به راه رفتنش ادامه میده و یون هی انقدر میدوئه که خودشو میرسونه به جونگ مین

یون هی در حالی که نفس نفس میزنه میگه چرا این طوری میکنی چرا صدات میکنم واینمیستی

جونگ مین : یون هی برو خواهش میکنم بزار کامل فراموشت کنم نمیخوام دیگه بدونم تو تو زندگیم بودی

یون هی : چرا ؟!! میدونم از دست من و پدرم ناراحتی ولی چرا این طوری میکنی

جونگ مین : برو دنبال زندگیت

یون هی : نمیخوای رو تو کنی این ور نمیخوای دیگه صورتمو ببینی باشه من میرم ولی حداقل این دسته گل رو بگیر

جونگ مین روشو برمیگردونه وقتی چشمش به صورت اشک الود یون هی میخوره تمام لحظه های گذشته مییاد تو ذهنش و میگه چه کار کنم یون هی من نمیخوام پدرت تو رو اذیت کنه تموم سعیم هم فراموش کردنت بود ولی حالا اومدی اون لحظه هارو یادم اووردی و دوباره عشقت رو خواستی برام تازه کنی ولی نه دیگه نمیخوام به خودم امید الکی بدم برو یون هی امیدوارم خوشبخت بشی

پدر یون هی که پشت سر یون هی اومده بود و پشت دیوار داشت همه ی حرفهای اونا رو گوش میداد از پشت دیوار اومده بیرون

پدر یون هی : اما اون بی تو خوشبخت نمشه

جونگ مین :( با تعجب ) اقای لی

پدر یون هی : من همه حرفاتو شنیدم ببین اقای جونگ مین من واسه چی باید دخترم رو اذیت کنم بیبنم تو دیگه دخترمو دوست نداری

جونگ مین که از تعجب نمیدونست چی بگه یه نگاهی به یون هی انداخت و محو لبخند ملیح او شد

پدر یون هی : از شما ممنون که بدهیمو دادید من از شما بابت گذشته معذرت میخوام شما تنها کسی هستی که لیاقت دخترمو داری

جونگ مین که واقعا تعجب کرده بود گفت اقای لی ببخشید چیزی شده

پدر یون هی : چرا اها اره خوب متحول شدم نمیشه ادم متحول شه نه

جونگ مین : چرا میشه ولی این جوری

یون هی : اره جونگ مین پدرم خیلی مهربونه

پدر یون هی : پس چی میخوام واستون یه عروسی خوبم بگیرم

جونگ مین : عروسی ؟!!!!

پدر یون هی : چیه نکنه واقعا پشیمون شدی که با یون هی ازدواج کنی

جونگ مین : پشیمون ........نه

پدر یون هی : خوب این شد حسابی حالا بریم بیچاره یائه رین شما باید تو سالن باشین و بهش انرژی بدین من زودتر میرم شما هم بقیه حرفاتونو بزنین و زود بیاید

یون هی : بله پدرالان مییایم

وقتی پدر یون هی رفت جونگ مین رو به یون هی کرد

جونگ مین : واقعا پدرت راست میگه باورم نمیشه

یون هی :اره  چرا باورت نمیشه؟!!

جونگ مین : یعنی من و تو میتونیم باهم ازدواج کنیم

یون هی : اره البته اگه تو دوست داشته باشی

جونگ مین یون هی رو بغل کرد و یون هی هم اشک تو چشماش حلقه زده بود ........

 

 

 




آنی
سه شنبه 5 دی 1391 11:16 ق.ظ
آخی این باباش چه مهربون شد یه هویی!!!!!!!!من که از تعجب شاخ درآوردم.......
پاسخ yaerain lee : اره ادمها میتونن با رفتار خوبشون باعث تغییرات مثبت در دیگران بشن و داد و بیداد و مخالفت چیزی رو درست نمیکنه من هدف این بود که تو داستان رفتارهای خوب و بد رو نشون بدم و نشون بدم که چه جوری میشه روی دیگران اثر مثبت داشته باشیم چون همیشه با صحبت و کلام نمیشه چیزی رو به کسی یاد داد گاهی با رفتار البته بیشتر اوقات میشه با رفتار به دیگران فهمون اشتباه میکنن و باید رفتاراشون رو اصلاح کنن چه قدر حرف زدما خواستم نتیجم رو بگم
آنی
سه شنبه 5 دی 1391 11:07 ق.ظ
الهی بابایی!!!!!!!!!!
پاسخ yaerain lee : اره بنده خدا متنبه شده بسی

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic