تبلیغات
داستان - قسمت هجدهم داستان عشق پاک
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت هجدهم داستان عشق پاک

نوشته شده توسط:yaerain lee
جمعه 24 آذر 1391-06:27 ب.ظ

سلام دوستای گلم بفرمایید ادامه داستان گرچه نظر نمیدین ولی بازم بفرمایید

ایل وو : نمیتونم /  فکر کنم یه بویایی برده امروز داشت منو میکشت

یون هی : نه اگر جونگ مین اسیب ببینه چی ؟

ایل وو : من نمیدونم دیگه بقیه چیزا پای خودتون خداحافظ

یون هی : ایل وو ...... ایل وو...........

ایل وو بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد زنگ زد به جونگ مین

جونگ مین : ایل وو اگه میخوای دوباره در مورد دوستت و خونوادش حرف بزنی من سرم خیلی شلوغه ولی اگر به عنوان یه دوست میخوای باهام حرف بزنی من در خدمتت هستم

ایل وو : جونگ مین جان من هم تو رو دوست دارم هم یون هی رو ولی باباش اومده اصرار کرده که کی پولشو پرداخت کرده من مجبورم که بگم تو پرداخت کردی

جونگ مین : گفتم که دیگه نمیخوام چیزی بشنوم تو هم هر کاری دلت میخواد انجام بده وقتی ایل وو گوشی رو قطع کرد یائه رین با خوشحالی اومد تو مغازه

ایل وو : ترسیدم تویی ؟

یائه رین : پس میخوای کی باشه

ایل وو : چرا این قدر خوشحالی ؟

یائه رین : چون پس فردا اجرا دارم حتما بیا باشه به یون هی گفتم اونم مییاد

ایل وو که تو فکر بود چیز ی نگفت

یائه رین : معلومه تو چه فکری هستی با توام

ایل وو : ها .... هیچی .... چی گفتی

یائه رین : من باش دارم با کی حرف میزنم گفتم پس فردا بیا من اجرا دارم چرا این قدر تو فکری

ایل وو : به نظرت به بابای یون هی بگم که کجا پولشو پرداخت کرده

یائه رین : وای نه اگر بدونه جونگ مین اسیب میبینه

ایل وو : چه کار کنم میگی اومده بود مغازم داشت میکشت منو که الا و بلا بگو کی پرداخت کرده

یائه رین : وای عجب گیری کردیما ای کاش این دو تا از اول همو نمیدیدن

ایل وو : حالا به جای این حرفها بیا فکر کنیم چه کار کنیم

تو خونه ی یون هی اینا پدر یون هی خیلی عصبانی بود و همش از یون هی مخواست که بگه کی بدهیشو داده

پدر یون هی : یون هی من که میدونم همه ی اینها زیر سر توئه

یون هی : پدر من اخه چه جوری میتونم بدهیتونو بدم شما که نزاشتین من برم سر کار

پدر یون هی : اره تو نه ولی یکی این کارو کرده که تو به من میگی

یون هی : پدر من که نمیفهمم شما چی میگی ؟

پدر یون هی : من به این پسره ایل وو سپردم تا فردا برام پیدا کنه اونی که بدهیمو داده رو فردا صبح میرم پیشش

یون هی تا اینو شنید چشماش  از ترس  درشت شد و سریع رفت تو اتاقش و به ایل وو زنگ زد

ایل وو : ببین یون هی من چاره ای ندارم باید به بابات بگم

یون هی : نه نگو خواهش میکنم

ایل وو : بابات دیگه میدونه همش زیر سر ماهاست به دست و پاش میافتم که به جونگ مین کاری نداشته باشه خوبه تو هم برو بخواب نگران نباش

یون هی : نمیدونم واقعا ای کاش این همه مشکل جلو پامون سبز نمیشد

فردا صبح یون هی زودتر از پدرش میره مغازه ی ایل وو

ایل وو : تو دیگه اینجا چه کار میکنی بابات اگه بیاد تو رو ببینه چه کار کنم فکرمی کنه من هم با شما دو تا هم دستم

یون هی : نگران نباش

ایل وو میره دم در مغازه تا جعبه های نوشیدنی رو بیاره تو که یکهو میبینه بابای یون هی داره از ته کوچه مییاد

ایل وو : وای یون هی بیچاره شدیم رفت برو خودتو یکجا قائم کن

یون هی : چرا چی شده میگه

ایل وو : بابات داره مییاد

یون هی که خیلی دست پاچه شده بود رفت پشت جعبه های نشست

ایل وو که سعی میکرد به زور لبخند بزنه وایستاد دم در مغازه تا از پدر یون هی استقبال کنه

پدر یون هی : چیه پسر واسه چی لبخند میزنی امروز عوض شدی کلا

ایل وو : سلام اقای لی من همیشه لبخند میزنم بفرمایید داخل

پدر یون هی : برو سر اصل مطلب

ایل وو سرشو انداخت پایین

پدر یون هی : منو معطل نکن واسه چی هر روز این قیافه رو داری مگه قرار نبود امروز بهم بگی

یون هی از ترس دست و پاش میلرزید و هی خودشو لابه لای صندلی ها پنهان میکرد

پدر یون هی : میگی یا برم پلیس بیارم

ایل وو :باشه اره قول داده بودم الان بهتون بگم

پدر یون هی : بگو دیگه

ایل وو : جونگ مین

پدر یون هی : چی اون پسره واسه چی ؟!!

ایل وو : خواهشا کاریش نداشته باشین

پدر یون هی : خواسته گول بزنه اون پسره خواسته یون هی رو خام کنه

ایل وو : نه این طور نیست اون قبل از علاقه اش به یون هی قصد داشت شما رو کمک کنه

پدریون هی : نه اون میخواد دخترمو از من بگیره من حاضرم برم زندان ولی اون پسره دخترمو نگیره

ایل وو : نه خواهشا این طور فکر نکنین

پدر یون هی : نه من باید برم حالشو بگیرم

وقتی یون هی اینو شنید اومد بیرون

پدر یون هی : یون هی اینجا چه کار میکنی؟ اها دست همتون تو یه کاسه بود

یون هی : پدر منو بیخش نه این طور نیست اون تقصیری نداره

ایل وو : اقای لی مگه شما یون هی رو دوست ندارین

پدر یون هی : این چه حرفیه میزنی تو

ایل وو : اگه دوستش دارین بزارین اونا با هم ازدواج کنن چون اونها همو دوست دارن

پدر یون هی : هدف من خوشبختی دخترمه

ایل وو : اگه هدفتون خوشبختی اونه بدونین اون با اقای کیم و امثال اون خوشبخت نمیشه او با کسی که دوستش داره خوشبخت میشه

پدر یون هی : سریع برو خونه نمیخوام دیگه با این دوستات باشی

پدر یون هی دست یون هی رو گرفت و از مغازه برد بیرون

پدر یون هی : یون هی برو خونه من جایی کار دارم

یون هی که خیلی اضطراب داشت که ممکنه باباش بره سراغ جونگ مین زنگ میزنه به جونگ مین ولی اون تلفنشو جواب نداد

شب پدر یون هی وقتی رسید خونه خیلی اروم به نظر میرسید رفت رو کاناپه نشست و یون هی رو صدا زد

یو ن هی که ترسیده بود دست و پاش میلرزید اومد پیش باباش

پدر یون هی : یون هی بشین ببینم حرفهای اون پسره ایل وو واقعیت داره

یون هی ساکت بود و سرش رو انداخته بود پایین

پدر یون هی : چرا من وقتی با تو و ایل وو حرف میزنم سرتونو میندازین پایین گفتم تو اون پسره رو دوست داری زود باش یه چی بگو دختر.........

 

 

 




What is a heel lift?
شنبه 25 شهریور 1396 09:21 ق.ظ
Greetings! Very useful advice within this article!
It's the little changes that make the most important
changes. Thanks for sharing!
What do you do when your Achilles tendon hurts?
شنبه 18 شهریور 1396 02:39 ب.ظ
Excellent website. A lot of useful information here.
I am sending it to some friends ans also sharing
in delicious. And naturally, thanks on your sweat!
Gay
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:34 ب.ظ
Usually I do not learn article on blogs, but I would like
to say that this write-up very compelled me to try and do so!
Your writing style has been amazed me. Thank you, very great article.
Anita
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:58 ب.ظ
Awesome post.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 06:08 ب.ظ
I am curious to find out what blog platform you happen to be utilizing?
I'm having some small security problems with my latest blog and I'd like to find something more risk-free.
Do you have any solutions?
آنی
سه شنبه 5 دی 1391 12:03 ب.ظ
به افتخار ایل وو...........برم قسمت بعد بسکه نبودم کلی جا موندم
راستی این نظر سنجی 10 نفر شرکت کننده در روز اول هم داستانی دارد بس خنده دار یکی از دوستامه ده ساله کیبورد نداره تنبل نمیره یکی بگیره هی میومد وبم و اینجا هم که این اواخر میومد نظر نمیداد که نظر سنجی که گذاشتم گفتم یا شرکت میکنی یا میکشمت از ترس کشته شدن روز اول 10 بار رای داده بود
پاسخ yaerain lee : سلام خوبی عزیزم چه جالب بنده خدا گناه داره بزار به میل خودشون نظر بدن
آنی
دوشنبه 4 دی 1391 03:33 ب.ظ
با سینه ای پر از سوز و اندوه میرم داستان بخونم امیدوارم این قسمت بابای یون هی حالمو نگیره
پاسخ yaerain lee : چرا الهی برو بخون نگران نباش گلممممممممممممممممممممم
آنی
دوشنبه 4 دی 1391 03:32 ب.ظ
ببخشید هول کردم سلام یادم رفت سلام اجی جونم خوبی؟چه خبرا؟من پنلم باز میشه ولی به هیچ قسمتی دسترسی ندارم نه میتونم داستان بذارم نه میتونم نظرات رو چک کنم هیچی !!!!!!!
پاسخ yaerain lee : سلام درست میکنم برات عزیزم
آنی
دوشنبه 4 دی 1391 03:31 ب.ظ
جییییییییییییییییغ من به هیچ قسمتی دسترسی ندارم نمیتونم هیچ کاری بکنم !!!!!!!!
پاسخ yaerain lee : انی رفتم برات چک کردم باید برم یاهو برات ایمیل رو تایید کنم سرعت کامپیوترم اونقدر پایینه اعصابم رو خورد کرده فردا ببینم میتونم برات درست کنم نگران نباش اجی جونم بوس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox