تبلیغات
داستان - داستان راز قسمت 4
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

داستان راز قسمت 4

نوشته شده توسط:Ana Marya
دوشنبه 20 آذر 1391-12:10 ب.ظ

 

سلام دوستای گلم خوبید من اومدم با قسمت چهارم زیاد حرف نمیزنم ولی نه یه کم حرف بزنم یه نظر سنجی هست توی وبلاگ خوشحال میشیم اگه شرکت کنید من قراره یه داستان جدید بنویسم حتما یائه رین جون هم به فکر داستانهای قشنگ دیگه اش هست اگه ما بدونیم بازدید کننده هامون توی چه رده سنی هستنند قطعا میتونیم بهتر و باب طبع شما بنویسیم...........

 

عکس

 

 

 

 

تازه صبح از راه رسیده بود نور خورشید به آرومی از لای پنجره های اتاق ها به داخل میتابید که سوهی قبل از همه از خواب بیدار شده بود و مردد بود که چیکار کنه ولی بالاخره خودشو جمع و جور کرد و وارد آشپزخونه شد و شروع کرد به آماده کردن صبحانه که صدای هانا خلوتشو بهم زد...

-توبیدار شدی؟فکر کردم قبل ازهمه بیدار شدم!

-آره صبحت بخیر دیشب راحت خوابیدی؟تنها خوابیدن توی اتاق برات سخت نبود؟

-تیکه میندازی؟!!بخاطر دیشب معذرت میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم...

-من ناراحت نشدم همون موقع هم که گفتم الانم هیچ تیکه ای بهت ننداختم...

-وای سوهی اصلا نمیدونم چیکار کنم حتما پدرم منو ببینه خیلی عصبی میشه!

وقتی که هانا مشغول بیان این جمله بود هیونگ از پشت دستش رو روی شونه های هانا انداخت و گفت:

-من که گفتم نگران نباش خیالت راحت باشه اون بامن!صبحتون بخیر شما چه زود بیدار شدین؟

هانا بدون اینکه جوابی برای صبح بخیرهیونگ داشته باشه مضطربانه نگاه کرد و پرسید: میخوای چیکار کنی یعنی من الان میتونم برم خونه ؟ 

-الان که نه ولی بهتره عصر برگردی ،به من اعتماد كن بعدم بابات كه قرار نیست توروبكشه؟

-تو نمیدونی من ناراحتی یه لحظه ی بابامو با دنیایی شادی عوض نمیكنم چون نمیتونم ببینم از من ناراحت شده

-قول میدم ناراحت نمیشه بهتره تا عصرپیشم باشی...

-چیكار كنیم؟

-میتونیم با كیوجونگ بریم نمایشگاه...

بعداز اون تقریبا همه بیدار شده بودن فقط هیون خواب بود كه اونم بیدار نشدنش طبیعی بود بعد از اون همه همراه هم از خونه خارج شدن ولی هر كس به مسیر خودش میرفت...

***

-بهتره امروز با من به نمایشگاه بیای و خودتومعرفی كنی!

-فكرمیكنی بهتر نیست توی یه محل مناسب تر قرار ملاقات آشنایی رو بذاریم؟

-شخص برگزاركننده نمایشگاه به قدر كافی سرش شلوغ هست و واقعا نمیتونه وقت اضافی برای كسی بذاره توی همون مدت كمی هم كه تو رو میبینه باید به قدر كافی خوب به نظربرسی تا به هنرت اعتماد كنه...

***

-اینجا نمایشگاه خیلی بزرگیه!

-البته این یه نمایشگاه بین المللیه...

كیمیا و هدیه مشغول صحبت درمورد نمایشگاه بودند كه جمعیت نسبتا زیادی همراه با سر و صدا وارد شد و ناخودآگاه توجه همه رو جلب كرد كه این دوتا دختر هم داشتن نگاه میكردن كه دیدند تعداد زیادی هم دارن به طرف جمعیت میدوند و جیغ میزنن كه هدیه خودشو به عقب و داخل غرفه كشید و با حالتی كه پربود از اعتماد بنفس وآگاهی گفت:

-دیدن این صحنه ها اینجا كاملا عادیه حتما یه بازیگر اومده اینجا،مردم براشون سر ودست میشكنن تو اگه میخوای سالم بمونی بهتره بیای داخل و از غرفه به عنوان یه سنگر استفاده كنیم .....

كیمیادر حالی كه خنده روی لبهاش خشك شده بود داخل غرفه شد و به گذر جمعیت نگاه كرد كه متوجه یه شخص آشنا شد و همین كه داشت بهش نگاه میكرد متوجه شد كه اون هم داره نگاهش میكنه دقیقا توی یك لحظه نگاههاشون با هم تلاقی پیدا كرده بود كه روشو به سمت هدیه برگردوند وگفت:

-این همون پسری كه دیروز توی خونه اش بودم،به نظرت اون بازیگره؟

-حتما همینطوره...

هنوز حرفش رو در مورد بازیگرا تموم نكرده بود كه هردو دیدن كه مرد جوون و به قول خودشون آقای بازیگر داره به طرفشون میاد،همین كه هدیه دید داره بهشون نزدیك میشه با تمسخر گفت:

--اوه... كیمیا شناختت دیگه حتی غرفه هم برامون سنگر مناسبی نیست!!

كیمیا كه از شدت خنده سرخ شده بود وصورتشو پایین گرفته بود متوجه حضور كیو جونگ نشد ووقتی كه داشت میگفت: خیلی خوشحالم كه شمارو بازم میبینم!باصورت سرخ وچشمایی كه از فرط خنده پر از اشك شده بود به كیو جونگ نگاه كرد و گفت:خب... ممنونم!

-شما حالتون خوبه ؟انگار تب دارید صورتتون سرخ شده...

-نه من خوبم متشكرم ،من هم خوشحالم شمارو اینجا میبینم...

مشغول صحبت با همدیگه بودن كه جمعیت اطرافشون كمتر شدکه کیمیا یکی از دخترایی رو که روز قبل توی اون خونه دیده بودکنار کیو جونگ دید که میگفت:داداش چرا هواداراتو ول کردی همه دارن میرن پیش هیونگ میخوای من از غصه بمیرم؟

-اوه...چویی هانا شماهم اومدید؟

-نه نیومدیم!پس به نظرت الان اینجا چیکار میکنیم چرا همینطور به من نگاه میکنی نمیری سراغ طرفدارا؟واو...!این همون دختره که دیروز...

-آره خوشه ما داشتیم با همدیگه حرف میزدیم...

کیوجونگ حرفش تموم نشده بود که هانا دستشو کشید وبه سمتی برد و درگوشش شروع کرد به پچ پچ کردن...

-کیو جونگ تو از این دختره خوشت اومده؟

-چی ؟من؟

-طفره نرو اگه آره بگو من همین حالا باهاش قرار میذارم که همدیگه رو ببینید...

-جدی؟یعنی میتونی؟

-آره به من اعتماد کن ،خب من چویی هانا هستم

-باشه من میرم خودت درستش كن...

بعد از این گفت و گوی كوتاه كیو جونگ به نشانه خداحافظی دستی برای كیمیا و هدیه تكون داد و دور شد و هانا به سمت دخترا رفت ودرحالی كه چشماش از شوق برق میزد  ولبخند ملیحی روی لبهاش بود شروع كرد به صحبت كردن:

-من خیلی خوشحالم شما رو دوباره اینجا میینم واقعا فكرنمیكردم بازم بتونیم همدیگه رو ببینیم الان واقعا خوشحالم من فكر میكنم حالا كه داریم همو میبینیم حتما سرنوشتمون بهم نزدیكه و قراره باهم یه رابطه ای داشته باشیم من واقعا دوست دارم بازم همدیگه رو ببینیم...

انگار كه حرفهاش تمومی نداشت ولی چهره جذابش هر كسی رو وادار میكرد بهش گوش كنه كیمیا همینطور كه به چشمای هانا نگاه میكرد و به پرحرفیش گوش میداد ناخودآگاه براندازش كرد یه كت سبز رنگ به تن داشت و موهای بلندش رو با یه ربان سبز به رنگ كتش بسته بود زیر كتش یه بلوز یقه اسكی سفید رنگ پوشیده بود ویه دامن كوتاه تنگ كه اونم سفید بود پاهای باریك و سفیدی داشت كه قطعا چشم هرمردی رو به دنبال داشت ویه صندل پاشنه بلند كه كوتاهی قدش رو میپوشوند...

 قطعا كیمیا توی اون لحظه مجذوبش شده بود كه هانا از هردوشون دعوت كرد كه توی یه برنامه تلویزیونی همراهش شركت كنند...

-خب...چطور برنامه ای؟

-یه مسابقه است بلیط هاش رو میشه به طور شانسی پیداكرد توی هر برنامه تعدادی از هنرمندان با مردمی كه بلی ها رو پیدا كردند و احتمالا طرفدار هستند شركت میكنند توی هر مسابقه ده هنرمند و ده شركت كننده هستند...

هدیه:ممنون ولی ما كارمون چیز دیگه ایه و وقت برای بازی نداریم...

هانا:ولی این یه بازی نیست خواهش میكنم بیایید دیدن ما دواره اینجا قطعا اتفاقی نیست...

كیمیا ما دوست داریم بیایم ولی همونطور كه گفتی بلیط برای حضور توی مسابقه رو نداریم!

-این كه چیزی نیست من خیلی از مردا رو میشناسم كه خوش شانس بودن و بلیط گیرشون اومده ولی چون فهمیدن توی  برنامه این هفته هنرمند زنی وجود نداره بیخیال شدن و من بلیطاشون رو گرفتم!

-خب اگه اجازه بدی ما بعدا درموردش تصمیم بگیریم...

-باشه ولی در هر صورت من واقعا میخوام كه شما هم باشید این شماره ی منه حتما خبرم كنید!

هدیه:ما ناید خودمون رو درگیراین مسائل كنیم ما خیلی كار داریم...

كیمیا:آره،قبول ولی قرار نیست كه فقط كار كنیم!نمیشه كمی تفریح كنیم وتوی یه مسابقه ای كه هیچ كس رو نمیشناسیم؟بگو قبوله بذار بریم ...

-از دست تو مگه میشه كسی در مقابل التماسهای تو كوتاه بیاد...؟

-مرسی....مرسی....میدونستم قبول میكنی!

***

-هیونگ اوپا من خیلی نگرانم چون تو اصلا به من نمیگی كه چیكار كردی در حالی كه تمام روز پیش من بودی....

-الان میرسی خونه ات و میفهمی كه من چقدر قابل اعتمادم...

***

-سلام بابا من واقعا معذرت میخوام كه...

-اشكالی نداره من درك میكنم تو بخاطر دوستت صبر كردی هیچ اشكالی نداره...

-بابا؟!!

-هی پسر تو مادر خیلی خوب و مهربونی داری بهتره همیشه قدرشو بدونی...

-هیونگ جون تو به مادرت گفتی كه....؟

-خداحافظ هانا صبح میبینمت ...

-واقعا؟باشه ممنوم اوپا،راستی به كیو جونگ بگو همه چیز حل شد...

-چی حل شد؟

-خودش میدونه .......از مادرتم متشكرم......خداحافظ اوپا....خیلی باحالی....

***

 -یونگی اوپا قرار شده منم مجری باشم

-سوهی این فوق العاده است ولی من واقعا دوست داشتم تو كنارم بودی و با هم جواب میدادیم باهركس دیگه خیلی راحت نیستم....

-میدونم،منم همینودوست داشتم ولی نمیتونستم این پیشنهاد رو رد كنم!قراره ستی هم مجری اصلی باشه...

-واقعا؟به هیون هیچی نگو وقتی بفهمه دیگه نمیاد و همه چیزو خراب میكنه...

-البته كه نه...!من چطور همچین كاری رو میكنم!!!

***

روز مسابقه همه آماده بود ولی كیمیا همچنان داشت با هدیه كلنجار میرفت چون هدیه خیلی مضطرب بود اونها همراه همدیگه وارد یه مغازه عینك فروشی شدن و هدیه یه عینك آفتابی بزرگ و سیاه رو انتخاب كرد،مغازه دار كه از انتخا یه دختر جوان متعجب بود با لبخند ساختگی گفت:

-دیگه كسی از این مدلها استفاده نمیكنه!!

-میدونم ،ولی من میخوام بانك بزنم...

-جدی؟كمك نمیخوای؟

-اگه لازم داشتم حتما خبرت میكنم!!

و بعد از خرید عینك و گذاشتنش روی چشماش وارد استودیو مسابقه شدن وروی صندلی شركت كننده ها مستقر شدن كه كیمیا متوجه حضور یكی دیگه از دخترهایی رو كه قبلا دیده بود شد و با دست سلام كردوقطعا جوابش رو بالبخند گرفت...

***

-هیون جونگ،فكر نمیكردم وقتی بفهمی من مجریم بازم به برنامه بیای؟!

-چی؟یعنی واقعا تو مجری هستی؟فكر كنم بهتره همین الان برم...

-نه...صبر كن!ما قبلا واقعا مثل گربه های كیل كنی(۱)بودیم...

-ما حتی همین الانم همون طور هستیم!

-چرا نمیای سعی كنیم رابطه مون بهتر بشه؟

-ساده است چون خسته شدم ....

-باشه ولی بهتره توی مسابقه حاضر باشی وگرنه برات خیلی بد میشه و چهره ات جلوی طرفدارت خرا میشه....

***

همین كه مجری اصلی وارد شد همه ی توجه ها به سمتش جلب شد یه خانم با قد كشیده صورت استخوانی و گونه های برجسته و چشمهای درشت،كه یه بلوز ساتن بایقه پهن مشكی ساتن براق و یه دامن كوتاه چسبان و مشكی براق با پوتین های بلند مشكی براق و موهای بلند مشكی براق چنان برق میزد كه انگار واكسش زده باشند عین این جمله رو هدیه به كیمیا گفت:

-این دیگه چطور مجریه؟همه رو مشكی پوشیده انگار كه واكس خورده...

-وای هدیه؟همچینم مشكی نیست ببین یه پاپیون صورتی روی موهاش داره ورژلب صورتی و صورت سفیدش بیشتر جلب توجه میكنه...

همه آماده شروع مسابقه بودند ۵ پسری كه روز اول دیده بود با ۵ نفر ناآشنا كه یكی از اونها انگار با پسرهایی كه میشناخت خیلی بیشتر صمیمی بود یه پسر قد بلند، قدش بین مردم آسیای شرقی واقعا بلند بود مثل اینكه اینور صداش زدند لی مینهو...

قرار بود هر كس برای خودش یك یار انتخاب كنه هیون جونگ نفر اول و بدون توجه به همه گفت شماره یك ویكی از دخترای شركت كننده از خوشحالی جیغ زد وبه سمت هیون رفت وكنارش ایستاد،نفر دوم هیونگ جون با دقت به شركت كننده ها نگاه كرد از اینكه هانا هم بین شركت كننده ها بود مطمئن بود و شماره اونو انتخاب كرد و نوبت به كبو ونگ رسیدو وقتی كیمیا رو دید چشماش از خوشحالی برق زد وشماره اشو انتخاب كرد و بعد از اون جونگ مین با دقت بین شركت كننده ها دختری رو كه لباس خیلی خوبی به تن داشت رو انتخاب كرد یونگ سنگ هم بی دقت به همه یه شماره رو انتخاب كرد وقتی نوبت به مین هو رسید درحالی كه لبخند روی لبهاش خشك شده بود گفت اون دختر با عینك عجیب.....

  بعد از جاگیر شدن شرکت کننده ها همه در حال مختصر گفت وگویی باهم بودند:

کیوجونگ:خوشحام بازم شما رو میبینم...

کیمیا :من هم همینطور!

هیونگ :هانا شبیه اوتوبوس های دو طبقه شدی!!

هانا:منظورت چیه؟

هیونگ:با این لباس قرمز و اون کمربندچرم مشکی شبیه اوتوبوس ها شدی ...

هانا:واقعا که....

مین هو:عینک جالبی دارید

هدیه:ممنون بخاطر یه حساسیت به چشمم زدم!

جونگ مین :سلام شما واقعا خوشکلید!!آه...لوسی منم خوشکل بود۱!!میتونم اسمتونو بپرسم؟

مین هی:لوسی؟دوست دخترتون؟

جونگ مین:نه من دوست دختر ندارم اون خرگوش من بود...

مین هی با حالت عصبانی به جونگ مین نگاه میکرد که ستی و سوهی با هم وارد شدند وستی برنامه رو شروع کرد و در مورد مسابقه توضیح داد.....

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

(۱)گربه های کیل کنی مشهورند:اونها به قدری باهم دعوا میکنند و همدیگه رو میزنند که فقط دمشون باقی میمونه...

 




How does Achilles tendonitis occur?
پنجشنبه 23 شهریور 1396 10:41 ق.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I find this topic to be actually something which I think
I would never understand. It seems too complicated and very broad for me.
I am looking forward for your next post, I will try to
get the hang of it!
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 11:54 ق.ظ
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you
penning this write-up and the rest of the website is also
very good.
What is leg length discrepancy?
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:01 ق.ظ
I am now not positive where you are getting your
information, but good topic. I must spend some time learning more or figuring out more.
Thank you for fantastic information I was in search of this
information for my mission.
Foot Issues
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:09 ب.ظ
bookmarked!!, I like your site!
Iesha
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:25 ق.ظ
What's up to every body, it's my first pay a visit of this weblog; this
weblog carries amazing and truly fine stuff designed for visitors.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 09:24 ب.ظ
Hi! I just wanted to ask if you ever have any trouble with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing months of hard work
due to no backup. Do you have any solutions to stop hackers?
yoona
چهارشنبه 29 آذر 1391 10:41 ب.ظ
قسمت بعد زود تند سریع (لطفا)
پاسخ Ana Marya : بچشم همین حالا میذارم البته با تاخیر.........
Hyuna
چهارشنبه 29 آذر 1391 05:09 ب.ظ
بابا پس ادامه داستان چی شد مردیم از بس منتظر شدیم. چرا همیشه جای حساسش تموم میشه مردم از فضولی خوااااااااااهش سریع بزار دیگه انی جون باش
پاسخ Ana Marya : چشم من شرمنده نبودم یه دو هفته ای حالا میذارمش!!!!!!!
یائه رین
چهارشنبه 22 آذر 1391 07:43 ب.ظ
خیلی خوشمل بود ممنونم خیلی زیاده
یائه رین
چهارشنبه 22 آذر 1391 07:38 ب.ظ
سلام انی جونم خوبی ببخشید این چند روز خیلی کار داشتم نتونستم بیام ممنون که مییای و داستان میزاری برم بخونم
پاسخ Ana Marya : من هم بسی سپاس از شما که میای و میخونی!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox