تبلیغات
داستان - قسمت سوم داستان راز
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت سوم داستان راز

نوشته شده توسط:Ana Marya
یکشنبه 12 آذر 1391-11:17 ق.ظ

 

سلام با قسمت سوم داستان در خدمتتون هستم معطل نمیکنم سریع داستان رو میذارم برید ادامه مطلب

 

عکس

 

 

 

 

 

کیمیا سوارماشین شد در حالی که حواسش پرت اون خونه و آدمهاش بود!وقتی به خونه دوستش نزدیک شد خودش دقیقا نمیدونست کجاست که راننده متوجه اش کرد که رسیده وتشکر کرد و پیاده شد و با دقت بیشتر به دنبال آدرس گشت وقتی اونو پیدا کرد دوستش هدیه رو مضطرب و گوشی به دست نزدیک به خونه دید و باصدای بلندوهیجان زده صداش کرد و به طرفش دویدولی وقتی به هدیه نزدیک شد جز یک نگاه غضب آلود چیزی توی چهره اش نبودوحتی وقتی خواست بغلش کنه اجازه نداد و شروع کرد به داد زدن که :

-به نظرت قیافه من شبیه آدمای احمق یا بیکاره که منو اینطور دنبال خودت میکشونی؟میدونی چقدر نگران شدم وای خدایا فکر کردم هزارتا بلا سرت اومده که توی فرودگاه نبودی!میشه بگی کجا بودی؟من حتی همه ی اطراف فرودگاه رو گشتم؟گوشیت چرا خاموش بود هزاربار بهت زنگ زدم؟داشتم از نگرانی میمردم...

کیمیادرحالی که کاملا متعجب و بهت زده شده بودوحتی نمیدونست چطوردوستش رو آروم کنه خواست حرف بزنه ولی فکرکرد شاید هدیه بدتر عصبانی بشه وفقط به همین اکتفا کرد که:

-خب...مهم اینه که من الان اینجام اینطور نیست؟ جریان اینکه چرا توی فرودگاه نبودم رو سر فرصت برات توضیح میدم!خوبه؟ حالااجازه دارم بغلت کنم؟

-احمق!بیا اینجا...خیلی دلم برات تنگ شده بود!

وهمراه هم وارد خونه شدن درحالی که از قشنگی خونه و اینکه خونه اش توی چه محله خوب و آرومی تعریف میکردند...

***

کمی دورتر توی خونه ی پسرا هرکسی مشغول کار خودش بود که هیون جونگ که هنوزم کمی عصبانی بود از پله ها از طبقه دوم پایین اومد و به سمت آشپزخونه رفت و باصدای بلند گفت:

-هانا!قرار نیست بهمون شام بدی یا قراره از گشنگی بمیریم؟

-کی گفته که تو از گشنگی میمیری؟شام حاضره توهم اگه خیلی عجله داری بهتره بجای داد زدن بیای تو چیدن میزکمک کنی...

-هوووووف!هیونگ بهتره بیای و سریع تر میزغذاروبامعشوقه ات آماده کنید...

-چرا داد میزنی؟اصلا لازم نیست خودم الان سریع حاضرش میکنم،توهم فقط بهتره یه جا بشینی و نگاه كنی...

بعد ازاین نسبتامشاجره هیونگ به سمت هانا رفت و به بهانه كمك كردن نكته ای رو گوشزد كنه:

-عشق من!خودت بهترمیدونی كه هیون مدتی كه با ستی یانگ دعوا داره،بهتره خیلی سربه سرش نذاری تا خودش تصمیم بگیره كه میخواد چیكاركنه!الانم خودم اومدم كمكت كه میز رو با هم بچینیم...

-خودم میدونم ولی اونم داره زیاده روی میكنه!ولی چون تو میخوای پس هر چی تو بگی من مهربون تر رفتار میكنم ...

-ممنونم !تو واقعا خواستنی هستی،عاشقتم...

-توهم زیاده روی نكن!قرارنیست كه با تومهربون تر باشم؟

-چشم عزیزم تسلیم!بریم غذای دستپختت رو بخوریم كه حسابی گشنه ام...

***

 سرمیزشام همه ساکت وبی حرف نشسته بودن كمتر كسی به خوردن اهمیت میداد و درحقیقت بجز هیونگ ویونگی تقریبا كسی خوشحال نبود كه هانا با صدای بلند گفت:

من شمارو دعوت نكردم و این همه زحمت نكشدم غذابپزم كه اینطور بهش نگاه كنید چرا نمیخورید؟كیو جونگ چرا با غذات بازی میكنی یعنی واقعا گرسنه نیستی ؟

-نه من میخورم خیلی خوبه ممنون هانا!

-اوه!جدی؟تو كه هیچی نخوردی...

-راستش...معذرت میخوام من واقعا میل به خوردن غذا ندارم!

یونگی:كیوجونگ حالت خوبه؟مطمئنی كه سالمی نكنه مریض شدی؟چطوره كه تو میل به خوردن نداری؟!!

-نه،كاملا خوب و سالمم كمی تو فكرم فرداقراره با هوادارا باشم بهتره زودتر برم بخوابم...

-كیو جونگ مطمئنی خوبی؟فردا دچار مشكل نمیشی؟

-البته كه نه،من كیوجونگم!!

-آره،خوب استراحت كن...

هیونگ:جونگ مین قرار نیست از تو فاز افسردگی بیرون بیای؟

هیون:چرا افسردگی؟جونگ مین چیزی شده؟!!

جونگ مین:لوسی...

-همون خرگوشت؟خب...

-امروز مرد!!

-چی؟متاسفم ! ولی بهتره زودتر این احساس رو از خودت دوركنی خیلی ها طرفدارتن تونباید احساس ناراحتیتو برای اونا بذاری...

-میدونم!ولی بازم از نصیحتت ممنون...

-من نصیحت نكردم اینطوری جوابمو نده!

-خب چه اهمیتی داره،مطمئن باش خودم میدونم چطور رفتاركنم!

-خوبه پس اصلا احتیاج نیست من چیزی بگم خودت به قدركافی میدونی...

هنوز خیلی از شام نگذشته بود كه هانا باعجله آماده ی رفتن شد و گفت هیونگ من میخوام برم خودت كه بابام رو میشناسی دوست نداره شب خونه ات بمونم...

-چرا اینقدر زود میخوای بری؟.

-چی رو زود میخوام برم مثل اینکه خیلی بهت خوش میگذره که متوجه گذر زمان نیستی؟الان تقریبا آخر شبه....

دربین حرفهای هیونگ و هانا بود که سوهی هم با عجله آماده شد و نزدیکشون رفت وگفت :

-داداش هیونگ میشه لطفا منم تا یه جایی برسونید بهتره منم برم؟

هنوز جمله اش تموم نشده یود که یونگ سنگ که تقریبا عصبانی بود نزدیک رفت و گفت:

-اول اینکه تو هیچ جا نمیری دوست ندارم این موقع شب تنها بری خونه و بازم تنها باشی بعد هم اگه قرار باشه جایی بری که نمیری خودم رانندگی بلدم میتونم برسونمت...

-ولی یونگی من فقط نخواستم مزاحمت بشم حالا هم که هانا داره میره خب منم باهاش میرم دیگه!

-گفتم که تو هیچ جا نمیری!

-ولی من صبح باید سرکار باشم!

-ولی نداره همین که گفتم صبح خودم میرسونمت محل کارت،خوبه؟

-ولی...

-گفتم دیگه اصرار نكن!!

هیونگ:هانا حالا كه سوهی نمیره بهتر نیست تو اینجا پیشش باشی؟

-ولی میشه بگی بابامو چیكار كنم؟ 

-برای اونم راه حل دارم،خودم درستش میكنم!

-میشه بگی چه طوری؟

-كاری نداشته باش اون دیگه به عهده منه!!

-باشه!هرچند خیلی مطمئن نیستم خراب كاری نكنی...

-خیلی از اعتمادت ممنون!واقعا كه؟یكی از اتاقا رو خالی میكنیم شما بخوابید!

-باشه ،ولی شما كجا میخوابید من میرم اتاق جونگ مین یونگی هم میره اتاق كیوجونگ...

-آره حتما برو پیش جونگ مین و هیون تا جفتشون بندازنت بیرون!!

-اونا اصلا هم اینطور نیستن!بریم طبقه بالا،هانا نمیشه قبل از اینكه بری بخوابی مثلا یه كار عاشقانه داشته باشیم؟

-چی؟چی؟من همین الان میخوام برگردم خونه ی خودم!!

- نه ...نه من كه منظورم اون نبود!!

-پس چی؟

-نمیشه همدیگه رو ببوسیم؟

-هوه!داشتی منومیترسوندی!نه ولی میشه همدیگه رو بغل كنیم دقیقا همینطوری...

ودستهاشو دور كمر هیونگ حلقه كرد و سرش رو روی سینه اش گذاشت...

-همم!فكر كنم باید تمام شب رو همینطوری بهت بچسبم....

-هیونگ!!من میرم بخوابم سوهی تنهاست!.

-ممنون كه پیشمون موندی...

 ***

هانا:سوهی تو هیچ فامیلی نداری؟

-منظورت چیه؟

-چرا تنها زندگی میكنی؟

-خب پدر و مادر من آمریكا زندگی میكنن!

-چرا هیچ وقت بهت سر نمیزنن؟حتی توی تعطیلات؟

-خب اونا كارشون خیلی زیاده انتظار نداری كه كاراشونو ول كنن و مدام بیان پیش من...

-خب فامیلات چی؟تو هیچ آشنایی نداری؟

-امشب زده به سرت البته كه دارم مادر بزرگم مزرعه داره!اونم نمیتونه مزرعه اشو ول كنه و مدام بیاد پیش من...

-خب ،آخه اگه تو تنها نبودی یونگ سنگ اینقدر نگرانت نبود و الان هر كدوممون توی خونمون بودیم!.

-مشكل تو اینه كه امشب اینجا موندی؟

- نه تو چرا عصبانی شدی؟منظورم اینه كه چرا به پیشنهادش جواب مثبت ندادی؟خب اون توی یه سال گذشته دوباربهت پیشنهاد ازدواج داده ولی تو قبول نكردی...

-آها،چون من فعلا دارم تنها زندگی میكنم و سرپرستی ندارم باید هر كس كه پیشنهاد ازدواج میده قبول كنم...

-منظورم این نبود توچرا اینطوری شدی؟بعدم یونگی كه هر كسی نیست شما دوساله كه باهم دوست هستین...

-من میرم طبقه پایین اونوری هردومون راحت تر میخوابیم!

-نه...نه...خواهش میكنم من كه منظوری نداشتم تو چرا یه هویی اینقدر عصبانی شدی؟

-اصلا ولش كن من نه عصبانیم نه ناراحت فقط میرم پایین بخوابم تو هم راحت باش...

 

***

سوهی روی یه مبل نشسته بود و پتویی رو دور خودش پیچیده بود ،همیشه آدمهایی كه توی سختی و مشكلات باهاشون آشنا میشی برات خیلی عزیز میشن سوهی همیشه همینطور فكر میكرد و یونگی رو خیلی دوست داشت هر چند كه تابحال هرگز اینو بهش اعتراف نكرده بود...

یونگ سنگ موقعی كه سوهی غم از دست دادن عشق اولش هنوز براش تازه بود باهاش آشنا شده بود و با وجود اینكه سوهی بارها گفته بود كه كسی دیگه رو دوست داشته كه از دستش داده ولی بازم برای دوستی سماجت كرده بود و حتی بهش پیشنهاد ازدواج هم داده بود ولی سوهی واقعا فكر میكرد كه هنوز آمادگی كامل نداره و هیچ وقت جواب مثبتی بهش نداده بود هرچند كه از صمیم قلب دوستش داشت...

یونگ سنگ كه از پله ها پایین میومد سوهی رو دید كه روی مبل نشسته و به یه نقطه خیره شده دیدنش توی همچنین حالی خیلی عجیب نبود اون واقعا همیشه نگاهش به دور دست و در افق بود در انتهای پله ها همینطور ایستاد و چند لحظه ای بهش خیره شد،درنهایت به طرفش رفت!

-اوه!اوپا منو ترسوندی!خیلی وقته كه اینجایی؟

-نه خیلی ولی همون یه مدت كوتاه هم تومتوجه من نشدی...

-معذرت میخوام!

-نه...چرا اینجایی؟نباید الان بالا خواب باشی؟

-خب،فكر كردم پایین بخوابم تا هانا راحت تر باشه!آخه میدونی اون خیلی بد خوابه...

-پس چرا  نخوابیدی؟

-خب !خوابم نمیبرد... تو چرا اومدی پایین؟

-تشنه بودم اومدم كمی آب بخورم...

-خب...

هنوز حرفشو شروع نكرده بود كه یونگ سنگ اونو محكم توی بغلش گرفت و سرشو از بین موهای مشكی وبلندش رد كرد و چند بار پشت سر هم گفت : دوستت دارم سوهی خیلی دوستت دارم...

--منم همینطور ، منم همینطور

توی تمام مدت دوستی این دو هیچ وقت پیش نیومده بود كه سوهی حرفی غیر از این بزنه و همین یونگی رو نگران میكرد...

-چرا خوابت نمیبره؟دوست داری پیشت بمونم ؟

-نه ،تو فردا باید بری تمرین بهتره زودتر بخوابی...

-نه...خب برات یه شعر میخونم تازودتر خوات ببره خوبه؟

-من عاشق شعر خوندنتم!ممنونم...

 

آه ای زنبق بهاری...

آه،توراز گل كدامین درختی ؟

كدامین گل زیبا...

نیمی از زیبایی تو را دارد ؟!

غنچه های گل سرخ

نه!بی همتای جهان

زیبایی وجودت یكتا ندارد

 

شعر به پایان نرسیده بود كه یونگ سنگ نگاهی به سوهی انداخت و دید كه روی شونه هاش خوابش برده یا شاید هم فقط به خاطر اینكه یونگی رو خسته نكنه خودش رو به خواب زده بود!

درآخر فقط نگاه عاشقانه یونگ سنگ و بوسیدن پیشونی سوهی این شب رو به اتمام رسوند....




foot pain
یکشنبه 26 شهریور 1396 01:30 ق.ظ
Hurrah! At last I got a weblog from where I know
how to truly obtain valuable facts concerning my study and knowledge.
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 02:40 ب.ظ
I think this is one of the so much important
info for me. And i am satisfied reading your article.

But should observation on few common issues, The website taste is perfect, the articles is really
excellent : D. Good task, cheers
Foot Problems
سه شنبه 17 مرداد 1396 04:59 ب.ظ
I simply couldn't depart your website before suggesting that
I really loved the usual info a person supply to your
guests? Is gonna be back frequently to inspect new posts
Leslie
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:16 ق.ظ
What i do not realize is in reality how you are now not actually a lot more well-liked than you might be right now.
You're very intelligent. You realize thus considerably on the subject of this subject, made me for my part imagine it from
so many varied angles. Its like men and women don't seem to be involved until
it's one thing to do with Girl gaga! Your individual stuffs
nice. All the time deal with it up!
yoona
چهارشنبه 29 آذر 1391 10:30 ب.ظ
چییییییییییی عالی بود من رفتم بعدی
پاسخ Ana Marya : بفرمایید بفرمایید عزیزم
yoona
چهارشنبه 29 آذر 1391 10:30 ب.ظ
چییییییییییی عالی بود من رفتم بعدی
مر مر کیویی
سه شنبه 14 آذر 1391 08:45 ب.ظ

جییییییییییییییییییییییییییییییغ تن کیو آنییییی
پاسخ Ana Marya : خواهش میشود........
aysa
دوشنبه 13 آذر 1391 04:41 ب.ظ
slm khanoomi khoob hasti?? dastan masl hamish aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii boooooooooood avarin abjiiiiii aniiiiiiiiiiiiiii adama bada ba karat
پاسخ Ana Marya : سلام عزیزم خوش اومدی خواهش میشه!!!!!!!
یائه رین
یکشنبه 12 آذر 1391 03:03 ب.ظ
سلام انی جونم خوبی اجی دلم برات تنگ شده بود
پاسخ Ana Marya : به به سلام عزیز دل من خوبی چه عجب بابا برگشتی ما هم بسی دلمان تنگ شده بود این چند وقت پوسیدم!!!!!!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox