می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

داستان راز فصل دوم

نوشته شده توسط:Ana Marya
دوشنبه 29 آبان 1391-12:46 ب.ظ

 

خدایا، چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند،
عظمت عشق تو را نمی شناسم.
فقط میدانم که معبود این دل خسته هستی
و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد

 

 

عکس

 

برای خوندن فصل دوم لطفا به ادامه مطلب برید....

 

 

 

هنوزاز فرودگاه سالن فرودگاه خارج نشده بود چون نمیدونست باید چیکار کنه و مدارک اون پسر رو چطور بهش برسونه ازیکی از مامورین مسئول کمک خواست که بره دنبالش و مدارکش رو تحویل بده ولی اون لبخندزد و گفت تو هم طرفدارشی بهتره یه راه دیگه برای نزدیک شدن بهش انتخاب کنی!!

کیمیاهم که حسابی عصبی و خسته بود گت که اصلا رفدارش نیست و علاقه ای به نزدیک بودن بهش نداره و فقط میخواد مدارکش رو تحویل بده ! ولی اون آقای مامور توجهی بهش نکرد و بایه لبخند دیگه همه چیزو تموم کرد...

باخودش فکر کرد (دفترچه تلفن!) حتمامیتونست آدرس و تلفنی ازش پیداکنه خودشو سریع به نزدیک ترین کتابخونه رسوند وبه دفتر تلن نگاهی انداخت و دنبال اسمش گشت کیم هیون جونگ ...

شانس بباهاش یار بود و سریع پیداش کردآدرس رو توی دترچه اش نوشت و به طر خونه اش راه افتاد وهمینطورکه به اونجا نزدیکتر میشد شماره اش رو پشت سرهم میگرفت ولی جواب نمیدادتعجبی هم نداشت آدمهای مشهور همشون همینطورند...

بالاخره به خونه اش رسید اینباراصلا تعجب نکرد اطراف خونه پر از آدم بود با پلاکاردهای دستشون که نوشته بودن اوپا دوستت داریم!!بدون توجه به اونها به سمت خونه رفت که همه داد زدن آهای کجا؟

کجا داری میری؟چطور به خودت اجازه میدی همینطور از جلوی مارد بشی وبری نزدیک خونه ی اوپامون ؟

کیمیا که از تعجب خشکش زده بود تا بخواد بیاد جواب بده طرفدارها ریختن سرش و یه کتک حسابی بهش زدن که خون از بینیش جاری شد و مامورایی که نزدیک خونه بودن سریع خودشون رو به اونجا رسوندن و همه رو پراکنده کردن و اونو از جمع خارج کردن تا هم زخمش رو تمییز کنن هم جریان رو بفهمن اونم که مثل ابربهاری داشت اشک میریخت و از بی حواسی این پسر عصبی بود جریان رو توضیح دادو خواست که شخصا مدارک رو تحویل بده اونهام که وضعیت رو اینطور دیدن قبول کردن و اون رو به داخل خونه بردن خونه هم مثل بیرون شلوغ بود آشفته بازاری بود برای خودش هرکسی داشت یه کار میکرد و حتی خونه هم کلی بهم ریخته بود وقتی اعضای خونه که چهار تا پسر و دوتا دختر بودن اونو به همراه آقایون مامور دیدن تقریبا خشکشون زد که یکی از دخترا که به نظر خیلی شوخ طبع و بامزه بود صدازد: که دیگه اینقدر از دستش خسته شدین که آوردینش داخل؟!! 

 یه دختر دیگه با ظاهر خیلی آروم و چشمهای درشت و قشنگ که به نظر اصلا شبیه کره ای ها نبود گفت :چویی هانا!بهتر نیست به ادامه آشپزیت برسی؟!!

یکی از پسرها که کاملا معلوم بود به هانا علاقه ی خاصی داره گفت خب میخواد بدونه !

پسردیگه ای که قیافه ی معقول تری داشت گفت هیونگ جون بسه خب این چه طرز برخورد با کسیه که وارد خونه ات شده؟

یکی دیگه از پسرا که انگار بیکارتر از بقیه یه گوشه نشسته بود بلند شد وبه طرف بقیه اومد و گفت مهمون چیه حتما اتفاقی افتاده صورتشو ببین از بینیش خون میاد...

یکی دیگه از پسرا که عصبی شده بود با صدای بلند داد زد بسه دیگه بذارید ببینیم چی شده این کی آوردین داخل؟

-اوه بله، این خانم مدارک هیون جونگ رو که ظاهرا توی رودگاه گم کرده پیدا کرده و آورده که تحویل بده و طرفدارا هم که خودتون بهتر میدونین وقتی نزدیک خونه شده بهش صدمه زدن!!

همون پسر که داد زد گفت: هیون هنوزنرسیده ...

کیمیا-چطور نرسیده قبل ازمن از فرودگاه خارج شد؟

همون پسره که نگران تر از بقیه بود به کیمیا نزدیک تر شد و سلام کرد و خودشو معرفی کرد :

-سلام من کیو  جونگ هستم به خاطر این اتفاق متاسفم همراهم بیایید من دستشویی رو به شما نشون میدم میتونید صورتتون رو تمییز کنید بعد بهتره منتظر هیون بمونیم...

بعد راه رو بهش نشون دادو کمی همراهیش کرد...

 اینطرف هم همون دو تا پسر که سر طرز حرف زدن با هم کل کردن هیونگ و یونگ سنگ به بادیگارداشون گفتن میتونن برن بیرون...

بعداز اون هیونگ پیش چوی هانا رفت تا باهم آشپزی کنن ولی هانا به آشپزخونه راهش نداد و گفت من خواستم همه رو مهمون کنم تو دخالت نکن خودم تنها تمومش میکنم...

و البته اونم با دلسردی بیرون رفت و خواست به طرف یونگ سنگ بره که دید داره میره پیش دوست دخترش،آره همون دختر باچشمهای درشت اسمش كیم سوهی بود و حداقل اسمش نشون میداد كه اصلا خارجی نیست اون دوتا باهم دیگه خیلی خوب به نظر میرسیدن!!همینطور كه یونگ سنگ به سمت سوهی میرفت اونم با لبخند ازش استقبال كرد...

هیونگ هم كه تو ذوقی بدی از هانا خورده بود رفت و پیش پسری كه كه داد زد نشست اسم این آقای نسبتا ناراحت پارك جونگ مین بود اونم كه انگار حال هیچ كس رو نداشت سرش داد زد برو برو اینجا نشین حال تو یكی رو دیگه ندارم...

-اه،تو هم كه اصلا معلوم نیست چته؟

و كیو جونگ رو دیدكه از پله های طبقه بالا پایین میومد و به سرعت رفت طرفش و گفت حالش خوب بود چیزیش كه نبود به نظرت ممكنه توی رسانه ها اعلام كنه؟اون موقع برای هیون خیلی بد میشه!!

-نه ،بهش نمیاد حتی هیچ كدوم از ما رو بشناسه!آروم تر از اونم به نظر میرسه كه بخواد دردسر درست كنه !!ولی واقعا خوش قیافه است من كه ازش خوشم اومد...

-اوه،آره واقعا خیلی هم خوش هیكل بود بیشتر شبیه رقاصا بود!به نظرت یه رقاصه؟

وقتی هیونگ این حرفا رو میزد انگار كه گوشهای هانا چندین برابراز قبل تیزتر شده باشه با صدای بلند داد زد هیونگ جون تو واقعا میخوای بمیری یا بیای تو پختن به من كمك كنی؟!!

-نه عزیزم نمیخوام بمیرم میخوام باهات آشپزی كنم الان بزرگترین افتخار دنیا رو دارم كه قراره با حرفه ای ترین و خوشگل ترین آشپز دنیا آشپزی كنم!!

-ساكت باش نمیخوام غذام خراب بشه امروز همه قراره دستپخت منو بخورن...

همین موقع كیمیا از پله ها پایین اومد و همه داشتن بهش نگاه میكردن اونم كه همه رو در این وضعیت دید سوال پرسید كه هنوز اون آقا برنگشته؟

كیو جونگ به طرفش رفت و خواست دستشو بگیره كه خودشو به عقب كشید و سوالشو تكرار كرد كیو جونگ جواب داد كه نه ولی به زودی میاد...

جونگ مین از اون طرف  داد زد مشغول دعوا با دوست دخترشه وگرنه تابحال رسیده بود!!!

یونگ سنگ كه انگار یه هویی از تو عالم خودش بكشنش بیرون داد زد جونگ مین این چه طرز حرف زدنه ممكنه برای هیون بد بشه؟

كیم سوهی:خودتو اینقدر عصبی نكن معلوم نیست امروز چشه!

جونگ مین:این بیچاره كه اصلا هیچ كدوم ما رو نمیشناسه هر اتفاقی بیاته حتما سوهی منتشرش میكنه هر چی باشه اون خبرنگاره...

كیو جونگ:بس كنید دیگه هیون جونگ اومد!

و رو به هیون ادامه داد:هیون هیچ معلوم هست كجایی؟این دختر كلی اینجا منتظرت شده!!

-چرا منتظر مونده؟خب نمیموند!!

-هیون!كیف مداركتو گم كردی ایشون زحمت كشیده پیدا كرده و برات آورده همینطور طرفدارات كتكش زدن...

-چی؟مدارك؟

و شروع كرد به گشتن كیفش...

-وای مداركم نیست!!

كیمیا :پیش منه اینجاست توی فرودگاه خواستم بهتون تحویل بدم ولی متوجه نشدید...

-امم یادم اومد توی فرودگاه دیدمت!خدارو شكر همه چیز سر جاشه...

-خوبه كه خیالتون راحت شد من دیگه بهتره برم فقط میتونم یه سوال بپرسم؟شما وزیرید؟این همه آدم خطرناك اطراتون چیكار میكنند؟

-هه!نه اینا طرفدارای ما هستن تو چطور ما رو نمیشناسی؟ از قیافه ات معلومه كه خارجی هستی!

-بله بهتره زودتر برم فقط چطور میتونم از بین به قول خودتون طرفداراتون بی دردسر رد بشم؟

الان یه نرو خبر میكنم برسوندت...

-ممنون!

كیوجونگ كه كمی عصبانی به نظر میرسید به هیون نزدیك تر شد و گفت مدل حر زدنت خوب نبود اون این همه زحمت كشیده تو حتی تشكر نكردی یا معذرت خواهی !!!

-كیو جونگ سر به سرم نذار حوصله هیچ كس رو ندارم ...

-با ستی یانگ  تموم كردی؟

-نــــــــــــــــه!مگه تموم میشه فقط دعوا میشه ،الانم خسته ام میرم استراحت كتم اونم هر جور خودت میدونی ازش معذرت بخواه...

كیوجونگ به طر كیمیا رفت ودر حالی كه لبخند میزد گفت مثل اینكه همه چیز ه خوبی تموم شد ،شما لهجه خیلی قشنگی دارید گفتید خارجی هستید؟دقیقا كجا؟

-امم،بله من از ایران اینجا میام...

تئی وال :واقعا من قبلا یك بار ایران اومدم جاهای قشنگ وتاریخی زیادی داره...

-اوه بله من خودم هم ایران رو خیلی دوست دارم ...

-پس چرا اومدی اینجا؟

-برای یه نمایشگاه كه قراره در آینده داشته باشم...

چوی هانا كه انگار آشپزیش در حال تموم شدن بود با لبخند از حرش استقبال كرد و خوشحال شد و گفت:پس یه هنرمندی؟

-كار من واقعا هنره ولی اگه بشه اسممو هنرمند گذاشت،اوه مثل اینكه ماشین رسید بهتره من برم!

كیو جونگ در حالی كه داشت بدرقه اش میكرد گفت قراره فردا با طرداراش به یه موزه و نمایشگاه برن خوشحال میشه اگه اون هم همراهشون بیاد ولی كیمیا بی هیچ حرفی خداحافظی كرد و رفت...

 





The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic