تبلیغات
داستان - داستان زار قسمت اول
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

داستان زار قسمت اول

نوشته شده توسط:Ana Marya
دوشنبه 29 آبان 1391-12:41 ب.ظ

 

سلام دوستای گلم خوبید بالاخره من اودم که فصل اول داستانم رو واستون بذارم البته چون  فصل اول خیلی ربطی به دابل اس نداره دو قسمت رو همزمان میذارم که واستون خسته کننده نباشه.......

 

عکس

 

برای خوندن فصل اول برید ادامه....

 

 

 

 

سردردهای عجیب و طولانی،مدتی بود كه بهش دچار شده بود نمیدونست ممكنه دلیلش چی باشه با وجود درد زیاد نسبت بهش بی تفاوت بود ...

شایدمشكلات عصبی شاید مرگ مادر؟!!دلیلش هر چیزی كه بود دوست نداشت ادامه پیداكنه اوایل فقط با انواع مسكن ها سعی در آروم كردنش داشت ولی انگار واقعا بی فایده بود...

رفتن به یه بیمارستان و انجام چندتا آزمایش شاید خیالشو راحت تر میكرد ولی حتی این هم نشد،بعد از انجام آزمایش ها و فهمیدن اینكه بیماره همه چیزو براش سخت تر كرد!!یه تومور بدخیم توی سرش كه برای زنده موندش زمان تعیین میكرد...

شاید میخواست لحظه آخرزندگیش باشه ولی واقعا همچین آدم ضعیفی نبود اون موقع بود كه داشت لبخند میزد لحظه ای كه به یاد پدرش افتاده بود ،توی زندگی فق پدرش براش باقی بود ودوست داشت حتی اگه شده كوتاه ترین لحظات زندگیشو با پدرش بگذرونه!!پس با امید به سمت خونه اش رفت...

لحظه رسیدنش به خونه اصلا باصحنه جالب و امیدواركننده ای مواجه نشد!یه زن ، یه پسر بچه ۵-۶ ساله درحالی كه با تعجب بهشون خیره شده بود پدرش بهش نزدیك شد  

-اوه كیمیا برگشتی؟

-من؟امم،آره  بابا اینا...

-میخواستم زودتر بهت معرفیشون كنم ولی فكركردم بهتره كمی زمان از مرگ مادرت بگذره!!

-منظورت چیه؟؟!!!!!

-اینها زن وپسر من هستند،خودت كه بهتر میدونی مادرت همیشه مریض بود...

-چی؟بابا این پسر حداقل ۶ سالشه!!زنت؟یعنی...

-میدونم كنار اومدن باهاش سخته ولی...

-بابا راست نمیگی،یعنی واقعا نمیتونستی مریضیشو تحمل كنی؟پس چرا باهاش ازدواج كرده بودی؟!!

و گریان و عصبی از خونه خارج شد همه ی دنیا داشت دور سرش میچرخید!چند دقیقه ای نبود كه یه نیمكت خالی توی یه پارك پیدا كرده بود و داشت غم هاش رو با خودش تكرار میكرد كه چرا توی یه روز این همه اتفاق پشت سرهم براش افتاده و پدرش كه نتونسته مریضی زنش رو تحمل كنه چطور میخواد اونو تحمل كنه؟!!توی همین فكرا بود كه تلفنش زنگ خوردبا تعجبب بهش نگاه كرد همه ی شماره صفربود حتما یه تماس خارج از كشور داشت،تلفن رو جواب داد وصدای دوست قدیمیش رو شنیدكه مدتی بود به عنوان سفیر فرهنگ و هنر ایران از كشور خارج شده بود...

 -الوـكیمیا  الو صدامو میشنوی؟

-الو هدیه؟وای خدایا هدیه واقعا تویی؟

-سلام وای خیلی خوشحالم صداتو میشنوم همش نگران بودم نكنه شماره ات عوض شده باشه!!

-وای هدیه واقعا خودتی ؟سلام خیلی دلم برات تنگ شده ، حالت چطوره؟الان كجایی؟

-همه چیزو توضیح میدم برات تعریف میكنم،ولی الان خیلی لازمت دارم!من الان مدت ۶ ماهه كه توی كره هستم قراره اینجا یه نمایشگاه آثار سفال كشورهای شرقی برگزاربشه ماچند تا هنرمند از ایران لازم داریم من همین كه این خرو شنیدم یاد تو افتادم تو واقعادستهای هنرمندی داری حتما میتونی انجامش بدی... 

-همم!چی؟چیكارباید بكنم؟درضمن از تعریفت هم ممنون!!

-اگه بتونی بیای اینجا و یه مدت اینجاكاركنی و توی برگذاری نمایشگاه بهمون كمك كنی خیلی خوب میشه اون موقع میتونی هنرتو عرضه كنی...

-از لطف و اعتمادت نسبت به خودم ممنونم ولی فعلا تمیتونم جوابی بهت بدم...

-آره میدونم باید مشورت كنی همینطورباید اجازه ولی داشته باشی،پس تمام تلاشتو بكن تا اجازه پدرتو بگیری وبیای مطمئنم قبول میكنه چون هیچ كس نیست از پیشرفت بچه اش خوشحال نباشه،تاآخر هفته خبرم كن...

-باشه  خبرشوبهت میدم،خوشحال شدم باهات حرف زدم !!فعلا خداحافظ

-منتظرتم خداحاظ...

بااكره به سمت خونه اش رفت و وارد خونه اش شدهمسرجدید پدرش سعی كرد خوشرفتاریشوبه رخ بكشه و با لبخند به استقبالش اومد و گفت:

-اوه كیمیاجون برگشتی خیلی نگرانت بودم خوشحالم كه اومدی!!

كیمیاكه از دیدنش با اون لبخند كذابش و در كل دیدنش به جای مادرش توی خونه كلاه و عصبی بود با لحن تندی جوابشو داد و درآخر بهش گفت:

-اگه میخوای وافعا زندگی خوب و راحتی داشته باشی و هیچ كس هم مثل من مزاحم زندگیت نباشه تا بتونی زندگی جدیدی رو راحت و بی دقدقه شروع كنی بهتره پدرموراضی كنی كه بی دردسر از زندگیتون خارج بشم انگار كه از همون اول وجود خارجی نداشتم و مهمتر اینكه نمیخوام بدونه اینطور ازت خواستم كه برای رفتنم راضیش كنی...

-كیمیاجان این چه حرفیه ما دوست داریم تو پیش ما باشی!

-بسه من واقعا با تو مشكلی ندارم ولی نمیتونم خیانت پدرمو تحمل كنم و واقعا دیگه نمیتونم اینجا باشم و ببینمش پس لطفا كمكم كن كه بتونم برم اینطور حداقل میتونم كمی پیشرفت كنم...

-چون میگی اونجا كه میخوای بری بهترمیتونی پیشرفت كنی من سعی میكنم پدرتو راضی كنم ولی تو هم سعی كن دلتو پاك كنی و بدون كینه از اینجا بری هر چی باشه اون پدرته...

 

-مدتی نگذشته بود كه پدرش به خونه برگشت و عد از كمی استراحت در حالی كه مشغول خوندن روزنامه اش بود زنش نزدیكش رفت و مساله رو باهاش درمیون گذاشت و طبق قولی كه به كیمیا داده بود تمام سعیشو كرد كه راضیش كنه ولی خیلی نگذشته بود كه با استقبال پدرش مواجه شد ...

كیمیاكه از توی اتاقش صداشون رو میشنید خیلی خوشحال شد و سریع به دوستش تلفن كرد و خودشو آماده كرد برای سفر انگار كه همه چیز دست به دست هم داده بود تا اون راحت خارج بشه همه ی كاراش تو كمتر از دو روز روبراه شد و روز جمعه كیمیا به سمت كره پرواز كرد...

صبح شنبه توی فرودگاه همه چیز خیلی خوب و جدید به نظر میرسید ولی چرا یه هویی این قدر شلوغ شد كلی آدم با جیغ و داد و پلاكاردهای دستشون به طرف كیمیا دویدن و اونم كه واقعا متعجب و ترسیده بود ناخودآگاه شروع كرد به جیغ زدن و دویدن كه دید داره وسط جمعیت میدوه در حقیقت این یه نفر دیگه بود كه همه داشتن به سمتش میدویدن...

یه پسر خیلی خوش قیافه و واقعا جذاب اون واقعا كی بود همه ببه سمتش میدویدن از عكس و امضا میگرفتن واین واقعا براش عجیب بود!!!

همینوری كه داشت به اون پسر نگاه میكرد دید كه یه كیف دستی كوچك از توی چمدونش كه درش نیمه باز بود بیرون افتاد و هیچ كس متوجه اش نشد،كیمیا كه دید با عجله خم شد كیف رو برداشت و به سمت پسر دوید و گفت: كیفتون آقا كیفتون....

ولی همین كه بهش نزدیك شد به جای اینكه كیف رو بگیره كیمیا رو بغل كرد و گفت :

-ممنونم همیشه طردارم بمون!!!!

كیمیا كه كاملا خشكش زده بود دیگه چیزی نگفت و رتنشو تماشا كرد ولی وقتی بعدش به خودش اومد متوجه شد كیف پسر پیشش جامونده!ازسراجبار به داخل كی نگاه كرد یه ام پی تری پلیر با پاسپورت و كارت شناسایش...

كیم هیون جونگ اسمش این بود مثل اینكه واقعا باید دنبالش میگشت!!!!

 




How long do you grow during puberty?
سه شنبه 28 شهریور 1396 12:21 ق.ظ
Hello there, I discovered your blog via Google at the same time
as searching for a comparable topic, your web site got here up, it appears
good. I have bookmarked it in my google bookmarks.
Hello there, simply was aware of your blog through Google, and found that it's truly informative.
I'm gonna be careful for brussels. I will be grateful when you continue this in future.
Lots of other people will probably be benefited from your writing.
Cheers!
How do you get taller?
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:55 ب.ظ
Hi, the whole thing is going fine here and ofcourse
every one is sharing facts, that's truly good, keep
up writing.
Billy
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:06 ق.ظ
I think that is one of the so much important information for
me. And i'm glad studying your article. But
wanna remark on few common things, The website taste is ideal, the
articles is really great : D. Good task, cheers
yoona
چهارشنبه 29 آذر 1391 10:17 ب.ظ
اینقدر دیر اومدم داستان یادم رفت دارم از اول می خونم هه هه
پاسخ Ana Marya : نه بابا اشکال نداره خب برو بخون تا یادت نرفته منم قسمت بعد رو بذارم.........
yoona
جمعه 3 آذر 1391 11:54 ق.ظ
خیلی باحال بود من که رفتم قسمت بعدش بخونم
پاسخ Ana Marya : بفرما عزیزم بخونش بووووووووووووس
مر مر کیویی
پنجشنبه 2 آذر 1391 05:41 ب.ظ
خوف من بلم قسمته بهدششش
تن کیو هفوییی ارششششششششد
پاسخ Ana Marya : بفرمایید بفرمایید ...سرافرازمون میکنید!!!!
مر مر کیویی
پنجشنبه 2 آذر 1391 05:40 ب.ظ
اوخیییییی کیمیآ دلم سوخیدن نمود بلآششششش
عجب ددی بدییی دآلهه..همون برههه سفال درست تونه تا پیشه این ددی بدش نباچه
پاسخ Ana Marya : آره طفلی خودمم دلم واسش سوخت چه بلایی سرش آوردم ها........
مر مر کیویی
پنجشنبه 2 آذر 1391 05:39 ب.ظ
"ممنونم همیشه طرفدارم بمون"
خهلی باحال بودششششششششش
پاسخ Ana Marya : خنگ بودش که نفهمید این طرفدارش نیست ها........
مر مر کیویی
پنجشنبه 2 آذر 1391 05:35 ب.ظ
اینجا اولللل شودم هورااا کف بزنید..جییییییییییییییغ
پاسخ Ana Marya : به افتخار هوو کوشولوم.........
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox