تبلیغات
داستان - قسمت پانزدهم داستان عشق پاک
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت پانزدهم داستان عشق پاک

نوشته شده توسط:yaerain lee
چهارشنبه 24 آبان 1391-05:15 ب.ظ

سلام دوستای گلم بفرمایید ادامه داستان رو بخونید

یون هی تو تاکسی همش گریه میکرد و میگفت خیلی بدبختم خیلی

وقتی یون هی رسید تالار اقای کیم در در تالار ایستاده بود

اقای کیم : معلومه کجایی یون هی بدو بریم مهمونا منتظرن

ایل وو زنگ زد به جونگ مین

ایل وو : سلام اقای پارک کجایید حتما ژاپنی ؟

جونگ مین : نه کره ام

ایل وو : به به کره ای اونوقت یون هی و اقای کیم تو تالار چند دقیقه دیگه زن قانونیش میشه

جونگ مین : یون هی رو دیدم

ایل وو : دیدی چی شد

جونگ مین : اون منو نمیخواد

ایل وو : چی داری میگی یعنی چی بزار برم باهاش صحبت کنم تو هم خودتو زودتر برسون تالار

ایل وو میره پیش یون هی : یون هی چی شده

یون هی : هیچی

ایل وو : یون هی تو خیلی عوض شدی جونگ مین به خاطر تو اومده تموم کاراش رو ول کرده اونوقت با کمال پررویی گفتی نمیخوایش

یون هی : ایل وو من دیگه جونگ مین رو دوست ندارم بزار برم به همه ی بدبختی های خونوادم پایان بدم نباید تحت تاثیر احساساتم باشم

ایل وو : اره تو درست میگی منم تو رو با تصمیمات تنها میزارم ولی بدون یائه رین خیلی واسه اومدن جونگ مین به کره زحمت کشید

یون هی : باشه ازش تشکر میکنم حالا تو هم برو ایل وو الان بابام مییاد میبینتمون خوبیت نداره

همه ی مهمونا امدن و منتظر عروس و دومادن

اقای کیم ته تالار وایستاده و بابای یون هی یون هی رو میبره سمت اقای کیم و دست یون هی رو میندازه تو دست اقای کیم

عاقد داشت اونها رو عقد میکرد همین که یون هی خواست بله رو بگه یکی داد زد نه لطفا صبر کنید

یون هی یه دفعه جونگ مینو میبینه که داره سمت او و اقای کیم مییاد

جونگ مین : این زنه منه

عاقد : بله !

اقای کیم : چی داری میگی جوجه

یون هی : جونگ مین !

جونگ مین :یون هی !

جونگ مین : یکهو دست یون هی رو میگیره و از سالن میبره بیرون

سرو صدا بین مهمونا میپیچیه

اقای کیم و بابای یون هی هم دنبالشون رفتن

ولی جونگ مین سریع یه ماشین میگیره یون هی رو میبره

یون هی : اقای پارک !

جونگ مین : الان میریم من اون پولو به حساب بابات می ریزم ببینم اقای کیمی دیگه وجود داره یا نه / بعد از اینکه پولو به حساب پدرت ریختم ...

یون هی : بعدش میریم پیش بابام نه

جونگ مین : نه یه چند روز میریم سالن تمرین

یون هی : من و تو باهم

جونگ مین : چیه به من اعتماد نداری؟

یون هی : نه این چه حرفیه اخه تو دردسر مییفتی

جونگ مین : به یون هی نگاهی میکنه و هیچی نمیگه

پدر یون هی و اقای کیم هم خیلی عصبانی بودند ولی مهمونها خوشحال بودند و هی از جونگ مین تعریف میکردند و میگفتند اون دو تا خیلی به هم مییان

پدر یون هی : اقای کیم چه کار کنم کجا برم دنبال اون پسره

اقای کیم : شما هیچ ادرسی ازش نداری

پدر یون هی : من که نه ولی باید برم سراغ دوستهای یون هی

پدر یون هی به ایل وو زنگ زد

ایل وو : بله سلام اقای لی

پدر یون هی : این پسره دختر منو کجا برده بهش زنگ بزن همین حالا بگو اگه دختر منو نیاره خودش میدونه

ایل وو : بله خودمم داشتم بهش زنگ می زدم ولی گوشیشو برنمیداره

پدر یون هی : برنمیدار ؟! یعنی چی من نمیدونم سریع یون هی رو بیار پیشم

ایل وو : چشم اقای لی

جونگ مین بعد از اینکه بدهی بابای یون هی رو واریز کرد یون هی رو برد سالن تمرین

یون هی : یعنی چی ما باید شب ها اینجا بمونیم

جونگ مین : چه اشکالی داره مگه من اینجا روی کاناپه می خوابم تو هم تو اتاق بغلی روی اون یکی کاناپه بخواب

یون هی : ولی تا کی ؟

جونگ مین : بزار ببینم بابات میفهمه که اقای کیم به درد تو نمیخوره یا نه

یون هی : اقای پارک نه جونگ مین

جونگ مین :  چی گفتی تو اسممو صدا کردی نه باورم نمیشه یه بار دیگه بگو

یون هی : با خنده میگه جونگ مین

جونگ مین : نه واقعا اسممو صدا کردی جانم بگو چی میخواستی بهم بگی

یون هی : من واقعا دوستت دارم

جونگ مین : خجالتمون نده دیگه منم دوستت دارم وگرنه با اون همه کار از ژاپن نمییومدم حالا پاشو دستاتو بشور من برم نودل درست کنم

یون هی : تو بری درست کنی ؟!

جونگ مین : چیه باورت نمیشه یک مرد اشپزی کنه برو برو دستاتو بشور بیای نودل هم امادست

یون هی : لبخند میزنه و میره

وقتی یون هی دستاشو میشوره مییاده روی میز میشینه میبینه چقدر میز قشنگ چیده شده

یون هی : وای جونگ مین چقدر سلیقت خوبه چه سرعت عملی !

جونگ مین : بس چی فکر کردی بخور تا سرد نشده

یون هی : نمیشه همش تو غذا درست کنی ها منم باید کمکت کنم

جونگ مین : باشه فردا تو غذا درست کن اصلا صبح با هم میریم خرید وقتی اومدیم ناهار رو تو درست کن خوبه

یون هی : باشه عالیه

جونگ مین : خب زود باش بخوریم سفره رو جمع کنیم خیلی خستم از صبح تا الان دارم میدوئم

یون هی : باشه تو برو استراحت کن من سفره رو جمع میکنم

جونگ مین : نه با هم جمع میکنیم تو هم خسته ای از صبح ارایشگاهی و تالار

یون هی : خب دیگه نگو خاطرات بدم رو تکرار نکن

جونگ مین : معذرت میخوام

جونگ مین سفره رو جمع میکنه و ظرفها رو میشوره یون هی هم کاناپه ها رو مرتب میکنه

جونگ مین : خب تو برو رو اون کاناپه اتاق بغلی بخواب منم اینجا

یون هی : جونگ مین ببخش منو واست دردسر شدم

جونگ مین : نه چی داری میگی برو استراحت کن صبح باید بریم خرید یادت که نرفته

فردا صبح جونگ مین و یون هی میرن خرید

جونگ مین : یون هی میگم ول کن نمیخواد ناهار درست کن بریم یه هتل خوب ناهار بخوریم از اون ورم بریم سینما و پارک کلا امروز تفریح خوبه

یون هی : راست میگه ؟اما نه تو دیشب شام درست کردی منم قول دادم واست ناهار درست کنم

جونگ مین : خب باشه واسه بعد تا اخر عمرت هی واسم غذا درست کن باشه یه وعده رو میبخشم ( با خنده )

یون هی : لبخند میزنه میگه باشه 

که یکدفعه تلفن جونگ مین زنگ میخوره .........

 

 

 

 

 




Do you get taller when you stretch?
یکشنبه 12 شهریور 1396 11:25 ب.ظ
It's a shame you don't have a donate button! I'd without a doubt
donate to this superb blog! I suppose for now i'll settle for book-marking and adding
your RSS feed to my Google account. I look forward to fresh updates and will talk about this site with my Facebook group.

Chat soon!
ani
دوشنبه 29 آبان 1391 11:57 ق.ظ
هیییییییی خوشبحالشون میشه منم اینطوری به کیو جونگم برسم بعد نه اصلا نمیذارم هیچ کاری بکنه بچه ام بس که شکو و خوش خوراک تشریف دارن روز ی بیست وعده خودم واسش غذا میپزم
پاسخ yaerain lee : الهی انشاالله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox