می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

داستان کوتاه(طنز)

نوشته شده توسط:Ana Marya
پنجشنبه 18 آبان 1391-11:44 ق.ظ

 

سلام دوستان گلم خوبید ؟؟ من آنی هستم نویسنده ی جدید یائه رین جون لطف کردن و به من اجازه دادن داستانم رو توی این وب هم بنویسم

خوشحالم که اینجا هستم امیدوارم لحظات خوبی رو باهمدیگه داشته باشیم و از داستان من خوشتون بیا د و لذت ببرید

من قبل از شروع داستانم یه داستان کوتاه طنز رو واستون میذارم که به نوعی آشنایی با شخصیت های داستان من هستش .......

خودم این بخش رو خیلی دوست دارم نگید الان از کار خودش تعریف میکنه خب این یکی کمی با بقیه قسمت های داستان من فرق میکنه

 

 

بفرمایید ادامه مطلب که داستان رو بخونید ..............

 

 

کیمیا و     کیو

 

یه روزکیو داشت کیوی پوست میکند که کیمیا از دز وارد شد وکیف بزرگی  که دست داست توی سر کیو  زد و گفت آهای لاغر بد قیافه یادت رفت بیای دنبالم یک ساعت در استخر منتظرت بودم خالا تو با خیال راحت نشستی کیوی پوست میکنی؟

کیوکه از شدت تعجب موهای سرش سیخ شده بود وچشمای ریزش گرد شده بود به کیمیا یک نگاه عاقل اندر صفی انداخت و گفت:تو دیگه کی هستی ؟ چطور وارد خونه ی من شدی؟

کیمیا که خیلی عصانی بود چپ چپ به کیو نگاه کرد وگفت احمق چش دریده حالا دیگه منو نمیشناسی ؟باشه بذار بهت نشون میدم...

و اینگونه بود کهماجرای کیو و کیمیا آغاز شد......

 

 

هیون و ستاره

یه روز ستاره و کیمیا داشتن توی فروشگاه لباس انتخاب میکردن که کیوو  هیون  از اونجا رد  شدن کیو به هیون گفت:این همون دختر دیوونه  اس مه اومد توی خونه من بیا بریم حالشو بگیریم...

دراین موقع  هیون چشمش  به ستاره افتاد و دید    که ستارهداره بهش   چشمک میزنه و متوجه شد که اونم از هیون  خوشش اومده به همین علت خواست تا  یه جوریجلب توجه کنه و مثل پسر بچه های  عقده ای دبیرستانی شروع کرد به    مزخرف گفتن که ستاره ۴ تا پیرهن که انتخاب کرده بود توی بغل هیون انداخت و بهش گفت به جای دری وری گفتن بر پول اینا رو حساب کن....

هیون که از رفتار ستاره تعجب کرده بود به این فکر افتاد که ستاره با کیمیا واقعا چه نسبتی داره؟؟؟

 

کتی و یونگی

 

کتایون که اصلا از اسمش معلوم بود سن وسال زیادی داره برای خودش توی خیابونا ول میچرخید بدون اینکه نگران این باشه که کسی مزاحمش بشه........

یه روز که توی خیابون ولو بود به جمعیت زیادی برخورد کرد که دور فردی به نام یونگ سنگ یکی از خواننده هایی که کتی تا بحال حتی اسمشم نشنیده بود جمع شده بودن ...

کتی هم که میخواست حس فضولیشو آروم کنه به وسط جمع رفت البته خودش هم نمیدونست چرا؟

ولی یه دفعه از اون وسط با صدای بلند داد زد عاشقتم یونگی عزیزم!!!!!!!!!!

صداش اونقدر بلند بود که یونگی برگشت و دید که صدا از اون طرف میاد دستش رو کشید و به سمت خودش برد دخترا همشون با چشای گرد داشتن به این صحنه رمانتیک نگاه میکردن که یونگ سنگ به کتایون گفت چرا داد میزنی گوشم کر شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و اینگونه بود که کتی تصمیم به انتقام گرفت....

رالیا و جونگ مین

یه روز رالیا که احساس میکرد خیلی خوشگل شده تصمیم گرفت بره توی کلاس خوانندگی ثبت نام کنه(آخه من نمیدونم قیافه چه ربطی به صدا داره؟) بگذریم.....

همین که رالیا رفت سر کلاس دید یه پسر جوون و خوش قیافه از در وارد شد و رالیا که نمیدونست این پسره استاد موسیقیه به همین دلیل وقتی جونگ مین براش دست تکون داد زیر لب گفت ایششششششششششش
و سرشو برگردوند که دید جونگ مین رفت پشت میز استاد نشست رالیا چشاش کرد وشد و تا اخر کلاس حتی یه بارم نتونست سرشو بلند کنه........

وقتی آخر کلاس شد جونگی به رالیا گفت تو سر کلاس بمون !!!رالیا با خودش فکر کرد حتما جونگی عاشقش شده !!!!!!!!

اما جونگ مین بهش گفت از روی تموم نت های امروز هزار بار بنویسه واینطوری شد که رالیا تصمیم به انتقام گرفت.........

 

 

آرزو و هیونگ

آرزو با رالیا تصمیم گرفتن استاد موسیقی رو اذیت کنن به همین دلیل آرزو تصمیم گرفت یه غذای تند درست کنه و برای جونگ مین ببره اما اون روز جونگ مین به به خاطر این که رالیا اونو توی استخر انداخته بود سرما خورده بود و نتونست بیاد و بجاش هیونگ اومده بود و خیلی اتفاقی  آرزو غذا رو داد به هیونگ ...

وقتی هیونگ غذا رو خورد بدون اینکه از تندیش شاکی بشه با دیدن یه تار مو توی غذا دادش در اومد  و تصمیم گرفت حال آرزو رو بگیره برای همین یه سوسک خیلی گنده توی کیفش انداخت وقتی آرزو به خونه رسید و در کیفشو باز کرد سوسک از قفس آزاد شده شروع کرد به بالا رفتن از روی دست آرزو و جیغشو حسابی درآورد !!!!!!

از اون روز به بعد بود که این دو تا تبدیل به دو تا دشمن سرسخت شدن و تصمیم گرفتن تا پیروزی نهایی با همدیگه بجنگن.......

 

 

هدیه و لی مین هو

کتایون و هدیه که تصمیم گرفته بودن انتقام ضایع شدن کتی رو بگیرن میخواستن حال یونگی رو بگیرن به خاطر همین هدیه رفت توی خشکشویی که یونگی همیشه لباساشو میداد اونجا بشورن از قضا مین هو هم همیشه همونجا لباساشو میشست .......

و دنبال لباس یونگی گشت وقتی بهش رسید متوجه نشد که اون مال یونگی نیست و مال مینهوئه (نمیدونم چطور نفهمید ؟ تفاوت قد این دو تا رو تصور کنید!)

و گرفت همه جاشو با قیچی پاره پاره کرد...

وبا خیال راحت اومد بیرون وقتی مین هو خواست لباسشو تحویل بگره تازه دید که چه بلایی سر لباسش اومده وقتی فهمید کار هدیه بوده خواست تا حالشو بگیره برای همین رفت توی پارکی که هدیه اونجا ولو بود وروی یکی از نیمکت ها دراز کشیده بود از پشت موهای سرشو قیچی کرد ....

خلاصه وقتی هدیه متوجه شد چنان قشقرقی بپاشد که نگو ونپرس از اون روز به بعد این دوتا حتی چشم دیدن همدیگه رو هم نداشتن........




aysa
پنجشنبه 18 آبان 1391 12:19 ب.ظ
22222222222222222
پاسخ Ana Marya : دومین بار دوم شدی

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic