می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت دوازده سرنوشت

نوشته شده توسط:elina junki
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393-06:22 ب.ظ

سلام بچه ها خوبین قسمت دوازده سرن.شتو گذاشتم ولی کمه .ببخشید دیگه زیاد وقت نداشتم بیشتر بنویسم. 

http://upcity.ir/images2/27494085838646987044.jpg
جونکی اروم الینا رو روی تخت گذاشت بعد پتو رو روش انداخت پارچه تمیزی رو برداشت وداخل ظرف اب کرد .پارچه خیسو گذاشت روی پیشونیش. زنگ خونه به صدا در اومد جونکی با عجله درو باز کرد
سلام دیوید معلوم هست کجا بودی؟چرا این قد دیر اومدی؟سلام اقای دکتر خوب هستین؟بفرمایید داخل
دیوید درو بست  جونکی با صدای که از نگرانی میلرزید گفت:لطفا سریع تر حالش اصلا خوب نیست تبش خیلی بالاست 
دکتر با دقت الینا رو معاینه کردسریع تکون دادوبه جونکی گفت:اقای لی این دختر بد جوری سرما خورده مگه کجا بوده؟
الینا زیر لب حرف زد وناله کرد جونکی کنارش نشست تا بفهمه چی میگه ولی حرفاش قابل فهم نبود وفقط ناله میکرد. 
دیوید وارد اتاق شد به سمت جونکی رفت ودستشو روی شونهاش گذاشت .جونکی کمی سرشو به سمت دیوید کرد واروم گفت:میبینی چه بلایی سر خودش اورده, واروم چشماشو روی هم گذاشت وقطره اشکی روی گونهاش لغزید
افشین وارد خونه شد:مامان؟/افسانه کسی خونه نیست؟ اهههه سلام مامان  چه خبر خوبین؟
زن عمو سری تکون داد وگفت:اره خوبم افشین جان تو چه طوری کم پیدایی ؟
افشین خودشو روی مبل انداخت:ای بابا مامان من که همیشه اینجام راستی الینا کجاست سروصداش نیست داره درس میخونه؟
زن عمو:اییییییییییییش چه میدونم بابا برو خودت ازش سوال کن
افسانه با اخم روبه روی افشین نشست:چه عجب اومدی برو بالا از الینا جونت بپرس چه غلطی کرده .دختره بی چشم رو!
افشین با چشمای گرد شده:چییییییییییی؟یه جوری حرف بزنین منم بفهمم الینا چی شده ؟
افسانه:اقا افشین !داداش گلم الینا دزد از کار در اومده !خانوم دزدی کرده!
افشین:چییییییییی؟این امکان نداره .
زن عمو:این امکاننداره!!!!!!چه قد ساده ای پسر من خودم دست بندو با پولارو توی وسایلش پیدا کردم اون وقت میگی امکان نداره!!! 
افشین بلند شد وبه طبقه بالا رفت در زد ولی کسی جواب نداد اروم درو باز کرد:الینا منم افشین اومدم تو!
افشین به دوروبر اتاق نگاهی انداخت به طبقه پایین رفت:الینا کجاست؟چی کارش کردین؟
زن عمو:چه خبره چرا داد میزنی تو اتاق بود 
افشین:نیسته رفته!! عمو در زد ووارد خونه شد:خانوم کجایی بیا این وسیلها رو بگیر
زن عمو به سمت عمو رفت:سلام خسته نباشی واااای دستت درد نکنه.
عمو:سلام افشین جان چی شده چرا تو همی؟
افشین به مادرش وافسانه اشارهکرد:از این دوتا بپرس نمیدونم چی به الینا گفتن اونم گذاشته رفته. 
عمو رنگ صورتش سفید شد:رفته کجا رفته؟
افشین:نمیدونم .روی اینه با رژلب نوشته بود من دزد نیستم. 
افسانه:دختره پررو بابا من خودم دست بندو پولا رو توی وسایلش پیدا کردم اون وقت با پررویی میگه من دزد نیستم.
عمو با بهت روی مبل نشست:حالا جواب داداشمو چی بدم؟چی بهش بگم ؟مردم چی میگن؟ای داد بیداد.الینا دزد نیست من میشناسمش .هر چی هست زیر سر شما دوتاست.
افشین:من میرم دنبالش میگردم برش میگردونم واااااااای به حالتون اگه اتفاقی براش بیوفته.
جونکی دست الینا رو گرفت:الینا چشماتو باز کن.خواهش میکنم .
دیوید در زد واومد تو اتاق:جونکی تو برو استراحت کن من بیدار میمونم مراقبشم.
جونکی :نه میخوام خودم بالای سرش باشم تو این چند ماهه من اصلا به فکرش نبودم قبل از اینکه اون بفهمه من کیم همش تو این فکر بودم که یه جوری نظرشو جلب کنم وباهاش دوست بشم. ولی وقتی به دستش اوردم اونو رها کردم به حال خودش.ای خاک بر سر من بی لیاقت.
دیوید:ناراحت نباش حالش خوب میشه اصلا چرا توی اون هوای سرد بیرون بوده که این جوری تب کرده؟
جونکی:نمیدونم چیز زیادی نگفت وقتی توی ماشین نشست از حال رفت.ولی یه چیزی گفتفک کنم زن عموش از خونه بیرونش کرده!
دیویدبا تعجب:چییییییی بیرونش کرده ؟
جونکی کمی مکث کرد:نمیدونم چی شده ولی حتما موضوع مهمی بوده. 
افشین با عصبانیت درو به هم کوبید عمو جلو رفت:چی شد افشین/پیداش کردی؟
افشین:تمام شهرو زیرو رو کردم انگار اب شده رفته تو زمین.





The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic