می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت یازده سرنوشت

نوشته شده توسط:elina junki
جمعه 5 اردیبهشت 1393-06:50 ب.ظ

سلام دوستان گل همیشه همراه وب

خب بریم سراغ قسمت یازده داستان سرنوشت امیدوارم که دوسش داشته باشین .

راستی نظر یادتون نره

http://upcity.ir/images2/27494085838646987044.jpg
الینا روی تخت دراز کشید واروم چشماشو بست میخواست تمام خاطرات امروزو خوب به ذهنش بسپره افشین میدونست که الینا با یه نفر دوست شده ولی از اسمش خبری نداشت ونمیخواست توی کاراش دخالت کنه. دوروز از ملاقات جونکی والینا گذشته بود هوا سردو برفی شده بود الینا کیفشو روی میز گذاشت وبه دختری که کنارش نشسته بود گفت:سارا فردا کتابتو برام بیار حتما تا قسمتی که نبودمو بنویسم یادت نرها .
سارا لبخندی زد:باشه حتما.راستی نگفتی پریروز کجابودیا؟ ای کلک زودتعریف کن ببینم طرف چه شکلیه؟ خوشگله؟
الینا شونهاشو انداخت بالا:هی بگی نگی !! زنگ خورد بریم غذا بخوریم بعدا دربارش بهت میگم
بعداز ظهر الینا برگشت خونه وبا چندتا چمدون جلوی در روبرو شد زن عمو از بالا گفت:اومدی الینا بیا ببین کی اومده !!!
الینا میدونست چه کسی اومده !واصلا احساس خوشحالی نکرد میدونست با وجود افسانه دختر عموش به مشکل میخوره.
الینا داخل پذیرایی رفت:سلام .همه به الینا نگاه کردن الینا به سمت افسانه رفت ودستشو دراز کرد افسانه با سردی جوابشو داد مامان من میرم استراحت کنم خیلی خستم وبه سمت پلها رفت یه دفه ایستاد رو به الینا کرد:راستی الینا جون اگه امکان داره وسایلتو از اتاق من بردار من دیگه همین جا میمونم. الینا سرشو تکونی داد:چشم حتما الان میام کتابامو برمیدارم وبه سمت پلها رفت .با سرعت کتاباشو جمع کرد وتمام وسایلشو توی چمدونش گذاشت افشین اومد داخل اتاق:الینا وسایلتو بیار تو اتاق من.قراره چند روزی برم ژاپن تو توی اتاق من باش.
الینا چمدونشو کنار تخت کذاشت وبه فکر فرو رفت بااومدن افسانه شرایطش خیلی سخت میشه هنوز یه روز از برگشتنش نگذشته بود الینا رو از اتاقش بیرون کرده بود شاید موندن توی کره کار اشتباهی بوده. افشین دستشو جلوی صورت الینا تکون داد:هی دختر کجایی؟ناراحت نشو تو که اخلاق افسانه رو میدونی.
الینا:نه ناراحت نشدم داشتم به کالج فکر میکردم چند روز دیگه امتحانات ترم شروع میشه
خدا کنه از پسشون بربیام 
افشین لبخندی زد:معلومه که از پس امتحانا برمیای حالا بشین درستو بخون واز اتاق بیرون رفت
زمان به سرعت میگذشت  الینا چندتا از امتحاناتشو به خوبی داده بود جونکی هم سرش خیلی شلوغ بود وکمتر فرصت میکرد با الینا تلفنی صحبت کنه هواسردتر از گذشته شده بود وبیشتر روزها برف میومد
الینا:سارا فک کنم سوال 4 اشتباه جواب دادم. تو چی؟
سارا سرشو خاروند وبه کتاب یه نگاهی کرد:من فک کنم اشتباه جواب دادم اصلا کجا بوده من که ندیدمش.
الینا: بی خیال نمیدونم چرا استرس دارم من میرم یه زنگی بزنم زود برمیگردم واز کلاس رفت بیرون .شماره جونکیو گرفت ولی جونکی جواب نداد. چندبار شمارشو گرفت ولی باز هم جواب نداد.خیلی دلشوره داشت میترسید اتفاقی برای جونکی افتاده باشه
.ولی خبر نداشت که افسانه ومادرش چه بلایی قراره سر الینای بیچاره بیارن.
الینا با سرعت به سمت خونه میرفت میخواست لباساشو عوض کنه وبره دیدن جونکی.
در زد ووارد خونه شد:زن عمو خونه ای؟ افسانه از پله ها اومد پایینوبا اخم گفت:دست بندمو ندیدی ؟همونی که نامزدم برام خریده بود هر چی میگردم پیداش نمیکنم.الینا با تعجب گفت:دست بندتو؟؟ نه ندیدم شاید توی دست شویی گذاشتی یادترفته برداری.
افسانه:اونجاهم نبود.تازه یه مقدار از پولامم نیست.
الینا ابروهاشو بالا انداخت:حتما یه جایی گذاشتی یادت رفته. اگه تو خونه گذاشتی باید همین جاها باشه کسی که برنداشته.
زن عمو با عصبانیت گفت:معلومه افسانه خانوم دزدی شده یه نفر برداشته. الینا که عجله داشت به اتاق رفت تا لباساشو عوض کنه.از پایین صدای افسانه میومد .الینا که نمیدونست چه اتفاقی افتاده از پلها رفت پایین که افسانه جلوشو گرفت:کجا؟ تا معلوم نشه دست بندو پولام چی شده نمیتونیبری بیرون.
الینا که ناراحت شده بود با صدای بلند گفت:چی میگی واسه خودت نکنه فک کردی من برداشتم .خب برو بگرد تا خیالت راحت بشه.
افسانه:معلومه که میرم میگردم .
افسانه با عصبانیت لباسای الینا رو این ورو اون ور میکرد یه دفه یه بسته از لباسایش بیرون افتاد افسانه به بسته نگاه کرد وبازش کرد 
الینا با ناباوری به دست بند وپولا نگاه کرد 
افسانه:بفرما اینم از دست بند وبه سمت الینا رفت ومحکم توی صورت الینا زد ای دزد عوضی من میبینم همیشه پولامکمه نگو این دختره دهاتی برمیداره.
زن عمو با خشم بهالینا نگاه کرد:چشمم روشن وشونهاشو گرفتکمن تورو توی خونم نگه داشتم اونوقت تو دزدی میکنی والینا رو محکم انداخت زمین الینا با بغض گفت:من این کارو نکردم من دزد نیستم. افسانه نشست ودست بندو جلوی چشمای پر از اشک الینا نشون داد :پس اینا چیه هان نه مامان تو بگو شاید زمونه عوض شده .به این کار دزدی نمیکن.دختره....
الینا دستشو به لباش کشید وگوشه لبشو پاک کرد دستاش از ترس و ناراحتی میلرزید.
بلند شد لباساشو توی چمدون ریخت ودرشو بست دیگه نمیتونست توی خونه ای که اونو دزد خطاب میکردن بمونه از پلها پایین رفت افسانه وزن عمو توی بالکن بودن ومتوجه رفتنش نشدن.
برف به شدت میبارید وکسی توی خیابون نبود الینا با درماندگی راه میرفت خودش هم نمیدونست کجا باید بره.بعد از چند ساعت راه رفتن روی نیمکتی نشست وشروع به گریه کردن کرد.وصدای افسانه که بهش میگفت تو یه دزدی  توی گوشش میپیچید
جونکی به گوشیش نگاه کرد:ای وای الینا چند بار زنگ زده حتما نگران شده.
الینا به دوروبرش نگاه کرد نزدیک خونه جونکی بود ولی نمیخواست بره پیش جونکی. میخواست بره سفارت ایران وبرگرده.
جونکی به بیرون نگاه کرد:عجب برفی میاد هیچ کس بیرون نیست!!!! ویه دفه چشمش به دختری افتاد که بدون چتر روی نیمکت نشسته بود.جونکی با دودلی پیش خودش گفت:عجب ادم احمقیه زیر این برف نشستهو نگاه سرسری بهش انداخت رفت.یه دفه پاشو روی ترمز گذاشت وبه عقب نگاه کرد تا از چیزی مطمئن بشه چترو از روی صندلی برداشت وپیاده شد الینا سرشو انداخته بود پایین واروم اشک میریخت حضور کسیو احساس کرد ولی سرشو بلند نکرد جونکی با تعجب ونگرانی جلوی الینا زانو زد وسرشو بلند کرد:الینا؟؟؟؟؟؟تو این جا چیکار میکنی؟چشمش به چمدون افتاد:چی شده چرا چیزی نمیگی. گریه الینا شدت گرفت جونکی دستاشو گرفت :از کی بیرونی چرا خونه عموت نرفتی؟
الینا با سر تکون داد .من دیگهنمیرم اونجا. 
جونکی:چرا؟ اتفاقی افتاده.
الینا:جونکی منو ببر فرودگاه میخوام برگردم ایران.
جونکی:چی؟؟؟؟؟؟؟؟ برای چی؟الینا گریه نکن به من بگو چی شده
الینا :ازشون متنفرم .از همشون بدم میاد ودوباره زد زیر گریه. جونکی پالتوشو در اورد ونداخت روی الینا :بلند شو سرما میخوری دست الینا رو گرفت وبلندش کرد وبا انو یکی دستش چمدونو گرفت.درماشینو باز کرد والینا رو نشون ودرو دوباره بست وخودشم سریع نشست:وای چه قد سرده الینا خوبی واروم تکونش داد ولی الینا جوابی نداد سرشو برگردوند با وحشت الینا رو تکون داد:الینا؟ چی شد چشماتو باز کن . تورو خدا بیدار شو .جونکی دستشو روی صورت الینا گذاشت:چه قد داغه تبش خیلی بالاست. چی کار کنم. با سرعت رانندگی میکرد وهمش چشمش به الینا بود.






The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic