می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت ده سرنوشت

نوشته شده توسط:elina junki
یکشنبه 24 فروردین 1393-12:12 ب.ظ

سلام خوبین دوستای خوبم؟ 

بریم سراغ اپ امروز که قسمت ده داستان سرنوشته 

امیدوارم که دوست داشته باشین


الینا با چشمای گردشده به جونکی نگاه کرد جونکی به کتابای روی زمین نگاهی کرد بعد خم شد وکتابارو جمع کرد وبه سمت الینا گرفت:اولین باری که دیدمت همین اتفاق افتاد تو ترسیدیو پاکتای خریردت افتادن زمین منم برشون داشتم و ازت معذرت خواهی کردم ولی تو گفتی کره ای بلد نیستی  اون موقع اصلا فکرشم نمیکردم دوباره ببینم ولی به یه ساعت نکشید که دوباره یه جای دیگه دیدمت
الینا با به خاطر اوردن اون خاطره وحشتناک مور مورش شد واخم کرد:اقای لی شما از کجا میدونستید من اینجام نکنه منو تعقیب میکردین؟
جونکی:چرا گوشیتو خاموش کردی اصلا ازت انتظار نداشتم
الینا شرمزده سرشو انداخت پایین ولبشو گاز گرفت:راستی حالتون بهتر شد/فهمیدین کی اینکارو کرده؟
جونکی با لحن قهر الودی گفت:اگه نگرانمی چرا زنگ نزدی حالمو بپرسی؟
الینا:من؟؟؟ من چه طور به یه بازیگر مشهوری مثل شما زنگ بزنم من یه ادم عادیم ولی شما......
جونکی پرید وسط حرفشوگفت:ولی من چی..؟تو نباید این کارو کنی.من دوست ندارم با من این جوری رفتار کنی دلم میخواد همون برخوردی که با سونک داشتی رو بازم ادامه بدی.
الینا:ولی من نمیتونم اون جوری با شما برخورد کنم
جونکی :چرا میتونی ........باید همن جوری باشی عادی باش ..
اینوک الینا رو صدا کرد جونکی رو به الینا کرد وگفت:من میرم وقتی تو ماشین میشینم بهت زنگ میزنم دستی براش تکون داد ودر حال رفتن گفت:یادت نره روشن کنی گوشیتوواز مغازه بیرون رفت
اینوک با کنجکاوی با الینا نگاه میکرد:میشناختیش؟
الینا به کتابا نگاه میکرد:نه بابا داشت برا کتابا توضیح میداد
اینوک دختر خوبی بود ولی بعضی وقتا الینا رو زیر نظر میگرفت که این باعث کلافگیش میشد.

الینا روی تخت نشست وگوشیشو روشن کردجونکی بیشتر از 20 بار به الینا زنگ زده بود یا بهش پیام داده بود 
جونکی با دیدن الینا حالش بهتر شده بود وبا چند شرکت قرار ملاقات گذاشته بود سرانجام بازی در سریال دخترم  رو قبول کرد وسرش شلوغ شد وکمتر با الینا در ارتباط بود
نزدیک برگشت به ایران بود الینا تصمیم گرفت همون جا بمونه ولی پدرو مادرش مخالف بودن بلاخره عمو زن عمو با صحبتاشون اونا رو راضی کردن تا الینا بمونه
الینا با شنیدن موافقت خونوادش خوشحال شدوسریع به جونکی گفت که قراره بمونه جونکی با شنیدن این موضوع حسابی خوشحال شده بود و سرحال تر از همیشه سر صحنه رفت
حدود دوماه میگذشت الینا به یه کالج معروف رفت وجونکی هم به شدت مشغول سریال بازی کردن بود ومدتی بود که الینا رو ندیده بود حتی وقت نداشت باهاش تلفنی صحبت کنه 

یه روز الینا باسرعت به سمت کالج حرکت میکرد شب قبل بارون اومده بود و بعضی جاها اب جمع شده بود الینا توی حال خودش بود که یه دفه یه ماشین با سرعت از کنارش رد شد وگل واب به تن الینا ریخت.
الینا با عصبانیت توی خیابون رفت ودستشو بلند کرد وبلند داد زد:هوووووووووی چه کار میکنی احمق.
ماشین ایستاد ودنده عقب گرفت وجلوی پای الینا ایستاد تمام لباساش گلی شده بود 
پسری پیاده شد الینا با دیدن قیافش نفس عمیقی کشید:بازم که تو!!!!!!!!!!!!!
جونکی لبخندی زد ماه ها بود الینا رو ندیده بود با دیدنش احساس کرد که چه قدر دلش براش تنگ شده بوده سریع بدون هیچ حرفی به سمت الینا رفت وبغلش کردالینا از این حرکت جونکی جا خورد سعی کرد خودشو جدا کنه ولی جونکی محکم تر بغلش کرد
الینا که دید نمیتونه خودشو جدا کنه دستشو بلند کرد وپشت موهای جونکیو گرفت ومحکم کشید
اخخخخخخخ چی کار میکنی دیوونه چرا موهامو میکشی جونکی از الینا جدا شد 
الینا که حسابی لجش گرفته بود:خودت چی کار میکنی؟ چرا این جوری میکنی ؟
جونکی :خخخخخ همه دخترا ارزوشونه منو از نزدیک ببینن اون وقت من بغلت میکنم عصبانی میشی....واقعا که دختر عجیبی هستی>
الینا لباساشو داشت با دستمال پاک میکرد:میبینی چی کار کردی حالا من چه جوری برم کالج.
جونکی شونهای الینا رو گرفت:ولی قرار نیست امروز بری کالج امروز فقط من و تو ..با هم دیگه میریم تفریح.
الینا قصد مخالفت داشت که جونکی سریع در ماشینو باز کردوالینا رو توی ماشین نشوند وخودش هم سریع سوار شد 
الینا:من با این لباسا هیچ جایی نمیام .
جونکی :اشکالی نداره میریم لباس فروشی اول لباساتو عوض میکنی بعد میریم گردش 
نزدیک غروب بود دیوید به جونکی زنگ زد دیوید:معلوم هست کجایی تو چرا سر قرار نیومدی؟
جونکی:الو دیوید صدات نمیاد من جایی هستم بعدا بهت زنگ میزنم وقطع کرد
دیوید با عصبانیت گوشیو انداخت روی میز:قطع کرد معلوم نیست کجا رفته اخه کی این قرار به این مهمی رو ول میکنه میره بیرون
کتی با تعجب به دیوید نگاه کرد:بیرون ؟با کی رفته بیرون
کتی همون دختری بود که جونکی باهاش دعوا کرد ولی کتی پرو تر از این حرفا بود وهمیشه به جونکی مثل کنه میچسبید .
الینا بسته چیپسو از جونکی گرفت:به منم بده دیگه همشو خودت خوردی! جونکی بهتره منو برگردونی داره دیر میشه
جونکی:باشه بریم  قیافت که خیلی خسته نشون میده  به من که خیلی خوش گذشت به تو چی؟
الینا چیپسی توی دهنش گذاشت وسرشو تکون دادبعد با شیطنت چشمکی زد گفت:معلومه مگه میشه با جونکی مشهور بری بیرونو بهت خوش نگذره جونکی با شنیدن این حرف خندیدو بعد سریع گونه الینا رو بوسید
الینا گفت:اههههههههه دیوونه دیگه این کارو نکنیا . بعد از الکی قهر کرد وروشو اونطرف کرد
جونکی خندیدوگفت:باشه دختره لوس دیگه این کارونمیکنم بعد برای اینکه لج الینا رو در بیاره سرشو دراز کرد تادوباره الینا رو ب.ب.و.سه الینا با سرعت سرشو به سمت جونکی برگردوند وجونکی ناخوداگاه الینا رو بوسید الینا شوکه شده بود واز ترس لبه جونکیو گاز گرفت
جونکی با پیروزی به الینا نگاه کرد:تقصیر خودت بود الینا من داشتم اذیتت میکردم خودت سرتو برگردوندی بعد دستشو به گوشه لبش گذاشت لبمو چرا گاز گرفتی دیونه
بعد انگشتشو به الینا نشون داد:ببین خونم اومده الینا با گونهای قرمز دستمالشو از جیبش دراورد وبه سمت جونکی گرفت جونکی دستمالو گرفت:چه دستمال خوشگلی اینو به عنوان هدیه قبول میکنم
الینا اخم کرد:چه پرو
جونکی ابروهاشو بالا انداخت:دیگه همینه چی کار میشه کرد بعد ماشینو روشن کرد وبه سمت خونه الینا راه افتاد الینا رو که رسون با سرعت به خونه برگشت دیوید وکتی منتظرش بودن دیوید با دلخوری گفت:به به اقای جونکی بلاخره تشریف اوردن
کتی با شور به جونکی نگاه کرد ولی جونکی با بی اعتنایی جواب داد:چرا همیشه نق میزنی مثل این دختربچهای لوسو بیمزه که احساس خوشگلی قدرت میکنن
دیوید تعجب کرد ومطمئن بود که جونکی این حرفو غیر مستقیم به کتی گفته
جونکی با خوشحالی با سمت یخچال رفت وپاکت اب میوه رو برداشت وبا سر خورد
دیوید موشکافانه با حرکات جونکی نگاه میکرد:جونکی چی شده چرا این قدر شنگولی؟ ویه لحظه با نگرانی به لبای جونکی نگاه کرد:لبت چی شده کتی هم با حرف دیوید بلند شد وبه سمت جونکی رفت و دستشو به سمت لبای جونکی دراز کرد جونکی دستشو کنار زد واز اشپزخونه بیرون اومد:لبامو یه خرگوش کوچولویی گاز گرفته
دیوید چشاش گرد شد:خرگوش؟؟؟؟؟؟؟ 
کتی ناراحت شد:اخه کدوم ادم احمقی لبای به این نازیو گاز میگیره ویه لحظه به فکر فرورفت جونکی تا به حال یه بارصورت کتی ن.ب.س.ی.ده چه برسهبه ......... وبه اون دختر حسودیش شد
جونکی که قیافه در هم کتی نگاه میکردبرای اینکه بیشتر لجشو در بیاره شاید کتی بیخیال جونکی بشه گفت:کتی خانوم مراقب حرفات باش یه بار دیگه با این لحن در مورد عشقم صحبت کنی زبونتو میبرم فهمیدی
دیوید سرشو تکون داد وبا خودش گفتدوباره این دوتا پریدن به هم دیگه
جونکی رو به دیوید کرد وبا شور اشتیاق گفت:عمدی نبود که من یه دفه ب.وس.ش کردم اونم ترسید و گازم گرفت
واای نمیدونی دیوید چه قدر از این ترسش خوشم میاد باید همیشه غافل گیرش کنم وگرنه از اون دخترایی نیست که به راحتی خودشونو در اختیار دیگرون میزارن
کتی خیلی ناراحت شد میدونست که این تیکه رو به اون انداخته جونکی حرفشو ادامه داد:البته دیگه این کارو نمیکنم میترسم دیگه باهام نیاد بیرون امروزم اتفاقی پیش اومد
کتی با خودش فکر میکرد این شخصکیه که جونکی این قدر براش احترام قائله واز. ازدست دادنش این قدر میترسه.





ستاره
چهارشنبه 27 فروردین 1393 12:41 ب.ظ
اخ جون ده قسمت دیگه مونده؟ایول
پاسخ elina junki :

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic