تبلیغات
داستان - قسمت هشتم داستان سرنوشت
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت هشتم داستان سرنوشت

نوشته شده توسط:elina junki
شنبه 16 فروردین 1393-04:50 ب.ظ


سلااااااااااااااااااام خوبین؟؟؟؟ عید خوش گذشت؟ 
قسمت هشتم داستانو گذاشتم امیدوارم دوست داشته باشین



برای الینا ساعت خیلی دیر میگذشت همش توی این فکر بود که وقتی با جونکی روبه رو میشه چی بهش بگه 
الینا:ای وای اگه رفتم دیدمش چی بهش کادو بدم باید قبلش با سونک برم یه هدیه خوب بخرم سریع بلند شد جلوی اینه ایستاد وخودشو با دقت نگاه کرد:بهتره خیلی شیک باشم.
ساعت هفت صبح بود الینا استرس شدیدی داشت سونک لیوان شیرشو سر کشید وبا خودش گفت:حتما الینا تا صبح خوابش نبرده اخه یه دختر چه قدر میتونه ساده و گیج باشه.
الینا در حال شونه زدن موهاش بود که گوشیش زنگ خورد از جاش پرید وبا هیجان جواب داد:الو...... 
سونک به ارومی صحبت میکرد:الو سلام خوبی ؟
الینا:سلام اقای سونک خوبم مرسی شما خوبین؟چه خبر؟
سونک:صدات میلرزه الینا!!! از چیزی ناراحتی؟
الینا:واقعا نه کجا صدام میلرزه حالم خوبه خوبه!!!!!!
سونک :اره جون خودت شک ندارم تا صبح بیدار بودی مگه نه؟
الینا دندوناشو روی هم فشار داد:نه خیر اصلا این جوری نیست چرا باید تا صبح بیدار باشم؟
سونک خندید:از اشتیاق زیادی خب ساعت نه اماده باش میام دنبالت بریم پیش جونکی
الینا نفسشو توی سینه حبس کرد نمیدونست که باید چی بگه 
سونک:الینا؟؟؟؟؟؟؟
الینا:باشه.... کاری نداری من باید برم صبحانه بخورم بای 
سونک توی فکر بود که کسی در زد با بی میلی رفت درو باز کرد

ساعت نه بود ولی از سونک خبری نشد الینا مردد بود ولی بهش زنگ زد گوشیش خاموش بود دلش شور میزد احساس میکرد سونک سروکارش گذاشته چند بار دیگه زنگ زد ولی بازم تلفنش خاموش بود یه ساعت دیگه منتظر شد بلاخره رفت طبقه پایین ایلیا داشت تلوزیون تماشا میکرد الینا بلای سرش رفت:ایلیا هی با تو ام
صداشو پایین اورد:ادرس اونی که منو برداه بود خونه وقتی حالم بد شده بودرو داری؟
ایلیا با تعجب نگاش کرد:اره فک کنم تو گوشیم باشه اگه پاکش نکرده باشم برم خودت ببین .چی کارش داری  ؟
الینا گوشی رو گرفت وبا سرعت به بیرون رفت خیلی عصبانی بود میخواست بره وحال سونکو بگیره
ادرس به کره ای بود گوشیو به راننده تاکسی داد وبهش فهموند که به این ادرس بره
بعد از مدتی جلوی خونه بود دلشوره داشت زنگ زد ولی کسی جواب نداد در ورودی نیمه باز بود داخل رفت از پلها بالا رفت سونکو صدا زد در خونه باز بود ایستاد به دوروبرش نگاه کرد چند ظربه اروم زد:سونک خونه ای؟ سونک ؟؟؟
صدایی نمیومد اروم در باز کرد وداخل رفت وبا صحنه بدی روبه رو شد:تمام خونه بهم ریخته بود چند تا گلدون شکسته بود  الینا با ترس به دوروبرش نگاه کرد:سونک سونک جلوتر رفت صدای ناله ضعیفی از توی اتاق اومد با سرعت به سمت اتاق دوید:سونک تو اونجایی صدا دوباره اومدداخل اتاق شد اونجا هم بهم ریخته بود کسی کنار تخت افتاده بود الینا کیفشو انداخت وبه سمت سونک دوید برش گردوند تا چهرشو ببینه صورتش خونی بود با با صدای بریده گفت:الی..نا تویی؟
الینا گریش گرفته بود:سونک وبا دقت به چهره مرد نگاه کرد چیزی که میدید براش قابل فهم نبود با تعجب به سونک نگاه میکرد:تو !!!!!!تو
از ترسو هیجان نمیتونست حرف بزنه چیزی که میدید باور نمیکرد
جونکی لبخند بی رمقی زد:تو اینجا چی کار میکنی دختر؟؟
الینا به صورت جونکی نگاه میکرد نمیدونست چی باید بگه گیج شده بودمردی که جونشو نجات داده بود وبا هم دیگه رفته بودن بیرون وبا هم صحبت کرده بودن همون جونکی بود الینا در تمام مدت با جونکی بود ولی اونو نشناخته بود چه طور نتونسته بود جونکی بشناسه
جونکی:میدونم شکه شدی من باید زودتر بهت میگفتم ولی ترسیدم توناراحت بشی! منو ببخش
الینا:سون...جونکی یعنی اقای لی یه دفه جوش اورد:برا چی به من دروغ گفتی گفتی اسمت سونکه من احمقو بگو چه باورم شده بود
جونکی چشماشو بست واز حال رفت الینا تکونش داد:جونکی بلند شو جونکی!
از حال صدای مردی اومد: جونکی کجایی؟
الینا ترسید جونکیو بغل کرد :جونکی تروخدا بلند شو جون هر کی دوست داری بلند شوکی این بلارو سرت اورده
مرد وارد اتاق شدنگاهی به الینا کرد:چی شده تو کی هستی؟
الینا میلرزید واز حرفای مرد چیزی نمیفهمید مرد جلوتر اومد الینا از ترس چشماش گرد شده بود ورنگش پریده بود :اقا یه نفر جونکیو زده از حال رفت همین الان
مرد به الینا نگاه کردومیخواست جونکی دست بزنه الینا جونکیو محکم تر گرفت:بهش دست نزن 
مرد گفت:دختر چیکار میکنی ولش کن چرا این کارو کردی؟الینا میدونست که فکر میکنن کار اون بوده جونکی ول کرد و با سرعت بلند شد تا فرار کنه که مرد پای اونو گرفت والینا محکم افتاد زمین 
مرد الینارو گرفت:کجادر میری فک میکنی نمیتونم بگیرمت!!
ساعت نزدیک یک بعداز ظهر بود دکتر بالای سر جونکی بود جونکی اروم چشماشو باز کردودنبال کسی بود
مرد بهش نزدیک شد:بهوش اومدی؟ خوبی؟نگران نباش پلیس اینجاست میخواد در مورد اتفاقی که افتاده تحقیق کنه میتونی باهاشون صحبت کنی؟
جونکی سرشو تکون داد مرد بیرون رفت وبا دوتا پلیس برگشت یکی از اونا شروع به صحبت کرد:اقای لی خوشحالم بهوش اومدین خوش بختانه دوستتون اقای دیوید تونسته کسی که این کارو کرده بگیره 
جونکی با تعجب به دیوید نگاه کرد گرفته کیو گرفته؟
پلیس جوون بیرون رفت وبا الینا برگشت بهش دست بند زده بودن معلوم بود که حسابی ترسیده وگریه کرده
جونکی با تعجب به الینا نگاه کرد وبا عصبانیت به دیوید وپلیسا گفت:با الینا چی کار دارین اون کاری نکرده ولش کنین
دیوید :جونکی این دختره بالای سرت بود هرچی از ش پرسیدیم چیزی نگفت!
جونکی داد زد:درست حرف بزن دختره چیه الینا خانوم یه بار دیگه همچین غلطی کنی من میدونم وتو شیر فهم شد اون زبون مارو بلد نیست نفهمیدی هنوز به پلیسا نگاه کردکچیکار میکنید بازش کنین
پلیس سریع دستای الینا رو باز کرد وعذرخواهی کردوروبه جونکی کرد:خب مارو ببخشید ولی به ما حق بدین که به این بانوی محترم شک کنیم اخه اون پیش شما بود
جونکی پرید وسط حرفش:اخه به خودت میگی پلیس هیچ فکر نکردی یه دختر چه طوری میتونه این کارو کنه 
پلیس جوون گفت:میشه بگید چه اتفاقی افتاده
جونکی ارومتر شده بود:ساعت هفت بعد از اینکه با الینا صحبت کردم در زدن وقتی درو باز کردم یه دفه یه نفر جلو دهنمو گرفت بعدش یادم نمیاد چی شده فک کنم بیهوشم کرده بودن وقتی دوباره بهوش اومدم دیدم سه نفر بالای سرمن یکیشون میخواست با چاقو منو بزنه که یه دفه صدای الینا اومد اوناهم از پنجره پریدن توی بالکن وفرار کردن بعدشم الینا اومد بالای سرم که من دوباره از حال رفتم







What is the tendon at the back of your ankle?
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:08 ب.ظ
Pretty! This was an incredibly wonderful article.

Many thanks for providing this information.
Why does it hurt right above my heel?
سه شنبه 14 شهریور 1396 09:42 ب.ظ
I've been browsing online more than 3 hours today, yet I
never found any interesting article like yours. It is
pretty worth enough for me. In my view, if all site owners and bloggers
made good content as you did, the internet will be much more useful than ever
before.
Foot Complaints
جمعه 13 مرداد 1396 04:56 ب.ظ
I’m not that much of a internet reader to be honest but your blogs really nice, keep it up!
I'll go ahead and bookmark your site to come back later.
Many thanks
aletavoskowsky.over-blog.com
جمعه 23 تیر 1396 03:37 ق.ظ
This is my first time pay a visit at here and i am actually pleassant to read all at alone place.
Jayme
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:17 ق.ظ
What's up to every , as I am truly keen of reading this web site's post to be updated
daily. It includes good material.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:52 ق.ظ
Hi there, I want to subscribe for this webpage to get hottest updates, therefore where can i do it please help.
یائه رین
چهارشنبه 20 فروردین 1393 04:30 ب.ظ
سلام الینا جونم سال نوت مبارک اجی خیلی قشنگ بود مثل همیشه دست گلت درد نکنه عزیزم
پاسخ elina junki : سلام اجی سال نو تو هم مبارک باشهمرسی اجی
المیرا
دوشنبه 18 فروردین 1393 06:00 ب.ظ
خسته شدم بدو بدو بدو بدو بدو بدو بدو بدو بدو بدو بذاااااااااااااااااااااار
پاسخ elina junki : خخخخخخخخخخخخ
المیرا
دوشنبه 18 فروردین 1393 05:59 ب.ظ
چرا قسمت بعد رو نمی ذاری که
پاسخ elina junki : چشم اجی میزارم
Sara
دوشنبه 18 فروردین 1393 02:25 ب.ظ
بخخخخخخخخخخخخخخخل
پاسخ elina junki : بخخخخخخخخخخخخل
ستاره
دوشنبه 18 فروردین 1393 02:24 ب.ظ
عالی بود الینا زودتر ادامشو بزار
پاسخ elina junki : مرسی اجی چشم
ستاره
دوشنبه 18 فروردین 1393 02:24 ب.ظ
کی جرات کرده جونکیو کتک بزنه
پاسخ elina junki : گریههههههههههههه
Sara
دوشنبه 18 فروردین 1393 02:23 ب.ظ
اههههههههه سونک همون جونکی خودمون بود که
پاسخ elina junki : اره دیگه
المیرا
یکشنبه 17 فروردین 1393 01:26 ب.ظ
حالا اونا کی بودن
حالا که تو عید نذاشتی زود زود بذار تا ما بخونیم
پاسخ elina junki : چشم زود میزارم
المیرا
یکشنبه 17 فروردین 1393 01:26 ب.ظ
خیللللللللللللللللللییییییییییییی قشنگ بود
پاسخ elina junki : فدااااااااات خوشحالم که دوست داشتی
المیرا
یکشنبه 17 فروردین 1393 01:26 ب.ظ
عالی ب بود
پاسخ elina junki : مرسی اجی گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox