می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت هفتم سرنوشت

نوشته شده توسط:elina junki
یکشنبه 25 اسفند 1392-01:03 ب.ظ

سلام عیدتون پیشاپیش مبارک  

من که مثل کوزت کار کردم این چند روزه

قسمت جدیدو گذاشتم امیدوارم که دوست داشته باشین شاید دیگه وقت نداشته باشم بیام خیلی دوستون دارم بازم میگم سال نو مبارک امیدوارم که سال خوبی داشته باشین وکلیییییییییی عیدی بگیرین


الینا با صدای لرزان سلام کردمرد با لحن پیروز مندانه جوابشو داد:منتظرت بودم حتما با خودت کلی کلنجار رفتی تا بهم زنگ بزنی!
الینا :چرا عکسمو گرفتی؟میخوای ازش استفاده کنی؟
مرد:منظورت چیه؟یعنی من همچین ادمی هستم؟
الینا:اقا توروخدا بگو از جونم چی میخوای؟
مرد:هیچی باور کن من نمیخواستم ناراحتت کنم .باور کن.
الینا:راستی اسمت چیه؟
مردکمی مکث کرد:سونک اسمم سونکه.
الینا:سونک؟؟؟؟؟ ببین سونک اگه عکس ازم گرفتی پاکش کن وگرنه !!!!!
سونک:وگرنه چی؟راستی ادرس وبتو بده میخوام ببینمش
الینا:باشه الان برات میفرستممن تو وب منتظرتم بیا.بای 
سونک :بای زود بفرستیا 
الینا با سرعت ادرسو فرستاد وخودش توی چت باکس منتظرش بود بعد از چند دقیقه ازاده ونورا هم اومدن ولی از سونک خبری نبود 
ازاده:سلام اجی خوش میگذره؟
نورا:سلام الینا خوبی؟چه خبرا؟
الینا:سلاااام خبر اینکه با یه نفر اشنا شدم میخواد بیاد وب با هم دیگه چت کنیم کره ایه>
ازاده :اجی اونجا شیطونی نکنی
نورا:خخخخخخ اجی اسمش چیه:
الینا:اسمش سونکه 
سونک اومد چند دقیقه ای درباره جونکی بحث کردن سونک گفت:بچه ها یه کاری پیش اومده من باید برم بعدا میام وبتون خیلی جالبه حیف که نمیتونم مطالبشو بخونم بای
سونک رفت الینا باخودش گفت چی شده که سونک این بحث داغو ول کردو رفت گرم چت کردن با ازاده ونورا شد وسونکو فراموش کرد
سونک لبتابشو گذاشت روی میز وبه سمت در رفت کسی پشت سر هم زنگ میزد
سونک :ای بابا اومدم دیگه> در باز کرد دختری پرید بغل سونک:اوپا خوبی دلم برات تنگ شده بود
سونک دخترو از خودش جدا کرد:چرا این وقت شب اومدی اینجا؟
دختر:اوپا خب میخوام پیشت بمونم
سونک با تعجب:پیشم بمونی؟هیچ معلوم هست چی داری میگی؟ سونک روی مبل نشست:خب دلتنگید رفع شد بلند شو برو خونت من خستم میخوام استراحت کنم.
دختر:اوپا؟کنار سونک نشستودستشو روی شونش گذاشت:چرا عصبانی هستی؟نکنه دوست نداری منو ببینی؟
سونک:نه این طور نیست ولی تو بعضی وقتا کارای احمقانه میکنی تو اصلا به فکر من نیستی!همش برام دردسر درست میکنی!
دختر با بغض گفت:اوپا این چه حرفیه میزنی کی برات دردسر درست کردم
سونک با عصبانیت روی میز مشت زد:برا چی اومدی میدونی اگه کسی تورو ببینه چی میشه؟یه کم درک کن بچه که نیستی صدبااااااااااااااار بهت گفتم.نیا در خونم  ولی حالیت نمیشه که!!!!!!!!
دختر بلند شد:باشه بیخودی بهونه در نیارراحت باش حرف دلتو بزن.تو از من خسته شدی اینو بگو!
سونک بلند شد روبهروی دختر ایستاد:اره ازت خسته شدم از دست کارای احمقانت خسته شدم خیالت راحت شد حالا برو دیگه نمیخوام ببینمت
دختر اشکاشو پاک کرد:باشه ولی یادت باشه یه روز به همدیگه میرسیم من احمقو بگو از شوهرم طلاق گرفتم به خاطر عشق تو
سونک پوزخندی زد:همچین میگی به خاطر من که انگار من افتاده بودم به پات که با من باشی!!!!!!!!!!یادت رفته چه قد گریه زاری میکردی!منم دلم به حالت سوخت خواستم یه مدت باهات باشم ولی تو دیگه شورشو دراوردی!!!!!!!!!
دختر به هق هق افتاده بود:مگه من چی کم دارم که ازم خوشت نمیاد

سونک نگاهی به سرتا پای دختر انداخت:میدونی چیه من از دخترایی مثل تو که فقط به فکر ه و س  بازین خوشم نمیاد
دختر که تحمل بیشر خورد شدن رو نداشت از خونه بیرون رفت و درو محکم بست
سونک خودشو روی مبل انداخت ودستاشو روی سرش گذاشت بعد از چند دقیقه لبتابشو برداشت و به ادرسی که الینا بهش داده بود رفت
الینا چندتا عکس از شهر سئول رو گذاشته بود ویه عکس هم از گونگی  گذاشته بود
ازاده:اجی برا ماهم بخر باشه:
الینا:براتون حتما میخرم اینو بهم کادو دادن
سونک میخواست با الینا صحبت کنه ولی پشیمون شد الینا از دوستاش خدا حافظی کرد به رخت خوابش رفت ولی خوابش نمیبرد گوشیشو گرفت و اس مسی به سونک داد
سونک هم بی خواب شده بود گوشی رو برداشت با تعجب پیام الینا رو زمزمه کرد:سلام اقای سونک خوابی یا بیدار؟اگه بیداری جوابمو بده
سونک کمب فکر کرد بعد یه پیام خالی به الینا داد
الینا با اشتیاق پیامو نگاه کرد ولی پیام بدون متن بود الینا دوباره یه پیام داد:چرا پیام بدون متنمیدی این یعنی چی؟
سونک لبخندی ناخوداگاه زددلش میخواست با الینا شوخی کنه و سربه سرش بزاره :با سرعت بهش یه اس دیگه داد
الینا با لج خوند:الینا ؟؟؟؟؟؟؟ فردا میای بریم دور بزنیم؟ الینا با خودش گفت عجب بچه پرویی نباید بهش پیام میدادم
سونک چند دقیقه منتظر موند ولی الینا جوابی ندادبراش اس داد:چی شد این سکوتت منو ازار میده دختر جون
الینا خوند ولی باز هم تمایلی نداشت جواب بده 
سونک دوباره پیام داد:این سکوتت یعنی بله مگه نه
الینا سریع جوابشو داد:نه خیر اصلا این جوری نیست
سونک خندید زیر لب گفت:دیدی دختر جون وادار به حرف زدنت کردم حالا ببینم چه قد میتونی در مقابلم مقاومت کنی. 
سونک با شورو هیجان یه پیام به زبان کره ای براش فرستاد الینا که نمیدونست چی نوشته  با لج گفت:ای پسره ........ میدونه من کره ای بلد نیستم میخواد لج منو در بیاره
سونک با اشتیاق پیام الینا رو خوند:این چی بود فرستادی من نفهمیدم  
سونک نوشت:فردا باهم دیگه میریم پیش جونکی میای؟؟؟؟؟؟؟
الینا با خوندن پیام از جاش بلند شد گیج شده بود نمیدونست باید حرف سونکو باور کنه یا نه
سونک دوباره اس بهش داد:چرا جواب نمیدی نکنه نمیخوای جونکیو ببینی!!
الینا زنگ زد:سلام سونک جدی گفتی یعنی تو میخوای منو ببری پیشش مگه تو اونو دیدی یا میشناسیش؟؟؟
سونک:سلام خرگوش کوچولو بلاخره زنگ زدی اره فردا میبرمت  فعلا بروبخواب که فردا کسل نباشی 
الینا:نه خوابم نمیاد میخوام باهات حرف بزنم میخوام از خودت برام بگی 
سونک به ارومی گفت:منم دلم میخواد با هات حرف بزنم صحبت با تو بهم ارامش میده
الینا با شنیدن این حرف احساس کرد از درون گر گرفته به اینه نگاه کرد کمی قرمز شده بود میدونست که اگه بخواد بیشتر ادامه بده حرف به جاهای باریک میکشه واینو نمیخواست
الینا:سونک من باید برم بخوابم خیلی دیر وقته فردا یه جوری میپیچونم میام باهات شایدم با داداشم بیام 
الینا سریع تلفنو قطع کرد این اولین باری بود که با یه پسر این قدر صمیمی شده بود پسری که حتی چهره اونو ندیده بود
سونک که میدونست چرا الینا زود قطع کرده با خودش گفت:هر چه قدر هم مقاومت کنی بازم مال خودمی الینا کوچولو






The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic