می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت ششم سرنوشت

نوشته شده توسط:elina junki
دوشنبه 12 اسفند 1392-12:26 ب.ظ

سلام دوستای گلم خوبین قسمت ششم داستانو گذاشتم امیدوارم که خوشتون بیاد

مرد:خودت چه حدسی میزنی؟
الینا با دقت به صورت مرد نگاه کرد:نمیدونم !اگه ماسکتو در بیاری بهت میگم.چرا همیشه ماسک میزنی؟؟؟؟؟
مردچند ثانیه فکر کردو گفت:به خاطر یه سری مسائل!!!!
الینا:چه مسائلی؟بلند شد وروبه روی مرد ایستاد:میخوام ماسکتو در بیارم!
مرد دست الینا رو گرفتو نشوند :الان وقتش نیست.
الینا که حسابی کنجکاویش گل کرده بودگفت:پس کی وقتشه؟؟؟؟؟؟؟؟من دارم از فضولی میمیرم!!!!!!دلم میخواد قیافتو ببینم.اخه برام خیلی اشنایی ولی هر چی فک میکنم یادم نمیاد کجا دیدمت.
مردبا شورو هیجان گفت:فک میکنی برا چی ماسک زدم؟
الینا خودشو لوس کرد:در اینجا 4 گذینه وجود دارد!!گذینه اول تو یه قاتل فراری هستی!!!!!!!!
مرد با تعجب:خبببببببببب!!!!!!
الیناکگذینه دوم:دماغتو عمل کردی زشت شده خجالت میکشی صورتتو نشون بدی!
مرد خندید.
الینا:گذینه سوم میخوای لج منو در بیاری!!!!!!!!! گذینه چهارم:بازم تو یه قاتل فراری هستی!!!!!!!!! مردخندیدو گفت:این که همون گذینه اوله!!
الینا:به خاطر اینکه خیلی مهم بود 
مردگذینه پنجم هیچ کدوم !!!!!الینا زد زیر خنده:تو یه دیوونه هستی!!!!!!!!!
مرد:دست شما درد نکنه قاتل که هستم دیوونه هم شدم هردو شروع به خندیدن کردن. الینا:بیا بریم زیر اون درخت بشینیم هوا خیلی گرمه
مرد:باشه تو برو بشین من الان برمیگردم.بعد از چند دقیقه مرد با دوتا لیوان ابمیوه برگشت یکیشو داد به الینا.الینا نگاهی به لیوان کرد وبعد به مرد نگاه کرد:خودت نمیخوری؟؟؟؟؟؟؟
مرد گفت:نترس بابا چیز خورت نمیکنم!!!!!الینا با شیطنت گفت:اگه نخوری نمیخورم.گوشی الینا زنگ خوردالینا به شماره نگاه کرد:ای وای مامانمه!!چی بهش بگم؟؟؟؟ گوشیو جواب داد:بله سلام مامان نه همون نزدیک خونه الان برمیگردمباشه خداحافظ.بلند شو منو ببر مامانم گفت زود برگرد.مرد بلند شد.الینا ابمیه رو خورد:چه خوش مزه بود.
مرد:بیا ایمیوه منو نگه دار.الینا:ابمیوتو نمیخوری ؟؟
مرد:نه اگه میخوای بخور.الینا با اشتها خورد .در بین راه گوشی مرد زنگ خوردمرد به ارومی صحبت میکرد:باشه خودم میام .نه جای کار داشتم یادم رفت بهت خبر بدم.من تا نیم ساعت دیگه اونجام.
الینا به مغازه ها نگاه میکردکه احساس کرد سردش شده و احساس سرگیجه کرددستاش سرد شده بود ویه دفه حالت تهوع بهش دست داد(گلاب به روتون) با دست لرزان مردو تکون داد مرد به صورت الینا نگاه کرد:چی شده ویه دفه با تعجب و وحشت:رنگت پریده الینا!!
الینا:وایسا حالم داره ..ب..هم میخوره.
مرد سریع ایستاد والینا پیاده شد وکمی دور شد.مرد بالای سرش رفت چی شد یه دفه دستات سردن. باید بریم بیمارستان
الینا:چیزی نیست منو زودتر ببر خونه. مرد:ولیییییییی الینا:توروخدا..مرد الینا روبلند کردالینا میلرزید به ماشین نزدیک شدن که الینا احساس خواب کرد وپاهاش سست شدوچشماشو بست.واز حال رفت.مرد با وحشت الینا رو گرفت:الینا؟الینا چشماتو باز کن الینا تورو خدا!!!!!!!!

مادر به ساعت نگاه کرد:چرا این دختر دیر کرداز دستش اخر دیوونه میشمبزار بیاد ادبش میکنم.
زن عمو مجله رو گرفت وورق زد ای بابا چه قد حساسی بزار بره دور بزنه برا همیشه که نمیتونی تو یخونه نگهش داری.جوونه دیگه شب نیست که بخوای نگران باشی.
مادر :اخه اگه باباش بیاد ببینه نیست شاکی میشه.
ایلیا وارد خونه شد :مامان من میرم با دوستم گیم نت زود برمیگردم.
ساعت 5 شده بود مادر با نگرانی جلوی در ایستاده بودبه صورت چنگ انداخت:ای داد بیداد نیومد .گوشیشم جواب نمیده. تلفن خونه زنگ خورد عمو بود زن عمو با نگرانی صحبت میکرد:نه ما اومدیم نبود هنوز برنگشته باشه زودتر بیاین.گوشی رو گذاشت که دوباره زنگ خورد:سلام زن عمو خوبی راستش میخوام بگم الینا با منه گوشیش شارژتموم کرده به من گفته بود بهتون خبر بدم من یادم رفته بود نگرانش نباشید.زن عمو با سرعت بیرون رفت :نگران نباش همراه ایلیاست اون ور پریده یادش رفته بود خبر بده.
مادر :راست میگی خدایا من از دست این دوتا دیوونه چی کار کنم اخه اخرش منو دق مرگ میکنن با این سر به هوا بودنشون.

ایلیا روی صندلی نشست مرد از اتاق بیرون اومد:قهوتو نخوردی کهنگران نباش دکتر گفت به خاطر افت فشار خونشه زود خوب میشه.ایلیا با من من گفت:من زیاد انگلیسیم خوب نیست!!!شما از کجا میشناسینش؟ مرد کنار ایلیا نشست:شما خیلی شبیه همین!
الینا به ارومی چشماشو باز کردو به اطراف نگاه کرد:سرم به دستش بود یه دفه بلند شد وبا وحشت به اطراف نگاه کرد سرمو کند واز اتاق بیرون رفت احساس خیلی بدی داشت احساس میکرد بهش خیانت شده از دستش خون میومد مرد توی اشپز خونه در حال جابجا کردن لیوان بود که حضور کسیو احساس کرد برگشت به پشتش نگاه کردواز دیدن الینا جاخورد:الینا کی به هوش اومدی؟الینا کنترل اعصابشو از دست داده بود وبا خشم و ناباوری بهش نگاه میکرد:چه طور تونستی اینکارو کنی؟؟چرا همچین بلایی سرم اوردی؟؟
مرد که تعجب کرده بود:چی میگی الینا ؟چه بلایی/
الینا: خودتو به اون راه نزن اشغال تو منو بیهوش کردی و......... حالا میگی چی کارت کردم.وبه مرد حمله کرد مرد دست الینا رو گرفت:چی کار میکنی اشتباه میکنی .صب کن برات توضیح میدم الینا سعی میکرد دستشو از دست مرد جدا کنه :ولم کن عوضی. مرد با قدرت الینا رو گرفت واجازه نداد تکون بخوره الینا از شدت خشم میلرزیدوتمام لباسش خونی شده بودمرد اروم تر گفت:الینا تو بیهوش شدی منم اوردمت خونه برادرتم اینجاست الینا دوباره احساس ضعف کرد:برو بمیر عوضی تو یه دروغ گوی کثیفی واز حال رفت .ایلیا از دست شویی بیرون اومد:چی شده چرا صداتون رفته بالا
مردبه الینا نگاه کرد:خواهرت فک کرده من بهش خیانت کردم میخواست منو خفه کنه.
ایلیا خواهرشو بغل گرفت:خبببببب معلومه وقتی به هوش بیاد ببینه توی خونه مرد غریبه شوکه میشه فکرای بد میکنه. دیوونه سرمشو در اورده .یکم اب قند بهش بده من ببرمش داره دیر میشه.مرد بلند شد: با این حالش کجا میخوای ببریش؟؟؟؟؟ صب کن شام بخوریم بعد میریم. ایلیا:نه دیر میشه پدرومادرم گیر میدن!!!!! الینا الینا بلند شو چی خوردی که این جوری شدی؟الینا چشماشو باز کرد :ایلیا؟؟
ایلیا چی شده چرا این جوری کردی؟مرد لباسشو پوشید و ماسکشو زد:بریم به هوش اومدی؟؟؟؟ ایلیا دست الینا رو گرفته بود الینا سعی کرد ادرس خونه مردو یاد بگیره سوار ماشین شدن الینا بهتر شده بود ایلیا به الیناگفت:رفتیم خونه بگو با هم دیگه رفته بودیم گیم نت یادت نره خراب کاری کنی!!!!!!!

الینا با دقت ادرسو به ذهنش سپرد وبه کاری که کرده بود فک کرد و احساس پشیمونی کرد.ان شب مادر اساسی حال الیناو ایلیا رو گرفت.ولی از این بابت ناراحت نبودن به خاطر اینکه اگه متوجه میشدن الینا کجا بوده اتفاق بدتری در انتظارشون بود ساعت نزدیک یک بود الینا به گوشیش نگاهی انداخت وبا تعجب دید که براش اس مس اومده خوند مرد براش یه عکی فرستاده بود الینای بیهوش که به ارومی توی تخت خوابیده بود و چهرش خیلی مظلوم بود الینا که با دیدن عکسش شوکه شده بود به مرد زنگ زد:




The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic