می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت پنجم سرنوشت

نوشته شده توسط:elina junki
چهارشنبه 23 بهمن 1392-11:47 ق.ظ

سلام دوستای خوشگلم
قسمت پنجم سرنوشتو گذاشتم خداکنه که دوست داشته باشید



ساعت نزدیک یازده بود الینا چشماشو باز کرد وروی تخت جابجا شدوبه ساعتش نگاه کردوسریع بلند شد:ای وااااای خواب موندم.

با سرعت لباس پوشید وبه طبقه پایین رفت .هیچ کس نبود روی در یخچال یه یادداشت بود که گفته بود همه رفتن بیرون.
الینا توی خونه چرخی زد وبه طبقه بالا رفت تا از گوشیش به ازاده زنگ بزنه ولی هر چی گشت پیداش نکرد.از تلفن خونه به شماره خودش زنگ زدبعد یه مدت کوتاهی یه نفر جواب داد:بله؟
الینا از تعجب خشکش زدهمون مرد بود:الو الو اقا گوشی من دست شماست!!
مرد:سلام الینا خانوم زودتر ازاینا منتظرت بودم گوشیتو توی ماشین جا گذاشته بودی.
الینا دستی به موهاش کشید:خب حالا چیکار کنم من گوشیمو لازم دارم!
مرد خندید:خب ابن حرفت یعنی گوشیمو زود میاری دو دستی تقدیمم میکنی اره؟
الینا با شیطنتگفت:اره!!!یه چیزی تو همین مایه هافقط دیر نکنیا یه ساعت دیگه منتظرتم.بای
مرد خداحافظی کردالینا نگاهی به خودش توی اینه کردو با خودش گفت:باشه اقا پسر حالا به من کادو میدی حالتو میگیرم!!!
سریع اماده شدلباس شیکی پوشید وموهاشو با وسواس شونه زدخودش هم نمیدونست چرا این قدر مشتاقه>
توی فکر بود که صدای بوق ماشین رشته افکارشو پاره کردبا عجله بیرون رفت.
مرد مثل دیشب ماسک زده بودوکلاه سرش بودمرد شیشه رو پایین کشیدوگفت:بیا سوار شو
الیناگفت:نه همین جا راحت ترمگوشیمو بده کار دارم باید برم
مرد اخم کرد:ببینم تو همیشه با کسایی که کمکت میکنن این جوری برخورد میکنی؟
الینا که حسابی لجش گرفته بود دندوناشو روی هم فشار دادمرد برا اینکه بیشتر لجشو در بیاره گفت:وقتی لجت میگیره قیافت خیلی با نمک میشه!!
همین جمله کافی بود تا به الینا بربخوره!با عصبانیت گفت :چی گفتی؟؟من همین جوریم زودباش گوشیمو پس بده!
مرد:اگه پس ندم؟الینا با نگرانی ودرماندگی به مرد نگاه کرد:خواهش میکنم گوشیمو پس بدبن.
مرد گفت:خب بیا سوار شو نمیخورمت که!
الینا اخم ظریفی کرد وسوار شد تا درو بست مرد راه افتاد
الینا با وحشت با سمت مرد برگشت:چی کار میکنی ماشینونگه دارنشنیدی چی گفتم ماشینو نگه دار!
مرد به الینا نگاه کرد:چرا رنگت پریده؟
الینا با خشم گفت:تو یه حیوونی !!تو منو نجات دادی ولی حالا خودت.اشکاش اجازه نداد تا حرفشو تموم کنه.
مرد:باشه نمیدونستم این قدر لوسی بیا اینم گوشیت.
الینا گوشیرو از دست مرد گرفت:خب وایسا میخوام پیاده بشم وگرنه جیغ میکشم
مرد با عصبانیت به الینا نگاه کردالینا ترسید:چرا صورتتو پوشوندی؟؟ ولی مرد جوابی ندادوفقط به روبه رو نگاه میکرد.الینا دوباره پرسید:چرا اون عروسکو خریدی؟خیلی غافل گیر شدم!
مرد زیر لب گفت :خودمم نمیدونم چرا این کارو کردم.
الینا با دقت با مرد نگاه کرد:نمیدونم چرا احساس میکنم قبلا تورو دیدمولی یادم نمیاد کجا؟
مرد گفت:دوست داریم بریم با هم دیگه بستنی بخوریم؟
الینا:نه من میخوام برم خونه هیچ کس خبر نداره من !!!!
سریع حرفشو قطع کرد حرفی زده بود که نباید میزدبه دورو برش نگاه کرد:وایسا وگرنه جیغ میکشم!!
مرد ایستادنفس عمیقی کشید:چرا این قدر مشکوکی؟البته بهت حق میدم با اتفاق دیشب باید هم بترسی.
الینا گفت:این کاری که کردی بهش میگن ادم ربایی!!!!تو منو دزدیدی!!!!
مردبا خنده گفت:مگه عقلمو از دست دادم دختر با این لوسی رو بدزدم!!!
الینا:اههههههه خیلی هم دلت بخواد همه پسرا ارزو شونه یه نگاه بهشون کنم اون وقت تو!!!!!!بچه پرو!!
اگه قول بدیاروم باشی میبرمت خونه ولی اگه بخوای مسخره بازی در بیاری همین جا ولت میکنم اون وقت خودت باید برگردی
الینا:باشه تو منو ببر خونه هر کاری بگی انجام میدم.
مرد که احساس پیروزی میکردگفت:افرین دختر خوب!اول بریم یه جایی بستنی بخوریم.
الینا:بهت گفته باشما من پول همرام نیست>
مرد:باشه به حساب من حالا راضی شدی. 
مرد مدتی رانندگی کردالینا با کنجکاوی به بیرون نگاه میکردمرد ایستاد وپیاده شد وبه مغازه بستنی فروشی رفت وبعد از چند دقیقه برگشتیکی از بستنی هارو با الینا دادالینا که گشنه بود شروع به خوردن کرد
مرد گفت:خیلی وقت بود با کسی نرفته بودم بیرون به من که خوش گذشت به تو چی؟
الینا سرشو بلند کرد ولبخندی زدوبا شیطنت گفت:ای بد نبود فقط تجربه دزدیده شدن نداشتم که اونم به لطف تو تجربش کردم هیجان انگیز بود مرد اخم ظریفی کردو گفت:اصلا میدونی چیهمیخوام بدزدمت خودت باپای خودت سوار شدیبعد با ابرو به بستنی اشاره کرد:خوشمزه بود؟بستی توی گلوش پرید وشروع به سرفه کردن کردمرد بستنی رو از دستش گرفت:چی شد خوبی؟

الینا سریع پیاده شد وبا سرعت شروع به راه رفتن کردمرد پیاده شد و پشت سرش راه افتاد :اهااااااای دختر شوخی کردم کجا میری؟

الینا به پشت سرش نگاه کرد:هر جایی که تو نباشی!!!

مرد خودشو به الینا رسوندوباهم وارد پارک شدنالینا سعی میکرد خودشو از مرد جلو بندازه ولی مرد با قدمای بلندش اجازه نمیداد

دوتا پسر روی نیمکت نشسته بودن یکیشون به الینا نگاه کرد وبه کره ای گفت:فدات چه نفسی هستی
اون کیه باهاش میگردی بیا پیش خودمون بیشتر خوش میگذره!!

الینا نگاهی به مرد کرد:چی گفت؟؟
مرد جوابی نداد دست الینارو گرفت:ولش کن بیا بریم

الینا سعی کرد دستشو از دست مرد جدا کنه ولی اون محکم تر دست الینا رو گرفتپسره بلندتر گفت:خانوم خوشگله؟؟کجا میری؟شماره نمیدی؟؟دوستش گفت:هییییییی مگه نمیبینی دختره خارجیه نمیفهمه چی میگی!! پسره:از کجا میدونی؟دوستش خندید:به دوست پسرش به انگلیسی گفتاون چی گفت؟منظورش تو بودی!!!!!!!!

الینا به ساعت نگاه کرد :میشه برگردیماگه بیان خونه ببینن نیستم نگران میشن.

مرد:حالا نه یکم دیگه قدم بزنیم خودم میبرمت بیا بشینیم باید باهات صحبت کنم.

چند دقیقه سکوت کرد الینا به مرد نگاه کرد:خب چی میخوای بگی؟

مرد به الینانگاه کرد:چند سالته؟

الینا:18 خودت چندسالته؟





setareh
جمعه 25 بهمن 1392 05:00 ب.ظ
سلام اجی دستت درد نکنه خیلی قشنگه
پاسخ elina junki : سلام عزیزم خواهش میکنم عزیزم
یائه رین
چهارشنبه 23 بهمن 1392 02:47 ب.ظ
این مرده چه گیریه ها نه به اون مهربونیش نه به الانش
پاسخ elina junki :

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic