تبلیغات
داستان - قسمت چهارم سرنوشت
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت چهارم سرنوشت

نوشته شده توسط:elina junki
سه شنبه 1 بهمن 1392-12:19 ب.ظ

سلام دوستان.خوبین بلاخره امتحانات هم تموم شد خیلی استرس داشتمولی تموم شد حالا برا کارنامه استرس گرفتمخب قسمت چهارم سرنوشت امیدوارم منو ببخشین که دیر به دیر داستانو میزارم ولی از این به بعد زود میزارم


الینا با اشتیاق داخل رفت مرد هم پشت سرش رفت:ببینم تو از کجا این پسره رو میشناسی؟ فیلماش تو کشورت پخش شده؟
الینا:نه ولی میشناسمش.منو چندتا از دوستام یه وبلاگ داریم برا جونکیه.
مرد:به نظر من اصلا بازیگر خوبی نیست.
الینا با این حرف برگشت وچپ چپ به مرد نگاه کرد:به نظر من خیلی هم خوبه از بقیه بازیگرا کارش بهتره تو بهش حسودیت میشه!
مرد:نه خیر اصلا هم اینجوری نیست مگه اون چی داره که بخوام بهش حسودی کنم؟
الینا شونهاشو بالا انداخت:خب خیلی چیزا!!! اون توکارش حرف نداره کلی هم طرفدار داره.
مردکه از جواب الینا قانع نشده بودگفت:به نظرم اون خیلی تنهاست هیچ دوستی هم نداره.
الینا دندوناشو روی هم فشار دادو میدونست که نمیتونه جواب مردو بده به سمت فروشنده رفت:بهش بگواون عروسک چی قدره؟
مرد به کره ای با فروشنده صحبت کرد.فروشنده مکثی کردو چیزی گفت. الینا احساس درماندگی میکردو از اینکه نمیتونست بفهمه چی میگن اعصابش بهم ریخته بود.
مرد به سمت الینا برگشت:قیمت 250 دلاره!!!
الینا با تعجب تکرار کرد:250 دلار.و داخل کیف پولشو نگاه کردواهی از روی تاسف کشید:خیلی بد شد 100 دلار بیشتر ندارم. خب بیخیالش فردا میام میخرم بیا بریم یه دوری بزنیم.
حدود ده دقیقه توی مغازه چرخیدن الینا با شور و هیجان از این ور به اون ور میرفت وهمه چیزو فراموش کرده بود.
مردبه ساعتش نگاهی انداخت:خانوم خونوادتون نگرانتون میشن بهتره بریم.
الینا لبشوگاز گرفت:ای وااااای به مامانم خبر ندادم حتما دارن دنبالم میگردن.
مرد :خب پس سریع باید بریمتو برو باهاشون تماس بگیر که نگرانت نباشن بگو دارم میام.
الینا بیرون رفتو با دستپاچگی شماره مادرشو گرفت:بعد از چندثانیه مادرش با صدای نگران جواب داد:الو الینا ؟خوبی ؟الو؟؟
الینا:الو مامان سلام زنگ زدم بگم نگران نباشید من دارم میام خونه.
مامان:دختره چش سفید معلوم هست کجایی تونمیگی دلم هزار راه میره بعد این یه ساعت الان باید زنگ بزنی.
الینا:ببخشید مامان میام خونه همه چیو میگم  من تا یه ربع دیگه میام خونه.خداحافظ
مادر قطع کرد الینا توی ماشین نشست ومنتظر بود :اه چرا نمیاد خب اگه چیزی میخواستی بخری همون موقع میگرفتی دیگه.
مرد با یه بسته بیرون اومد وداخل ماشین نشست:ببخشید معطل شدی خب ادرس هتلو بده.
الینا:ادرسو بهت دادم. راستی اسمم الیناست.
مرد :راست میگی ایناهاش خب بزن بریم که حسابی پدرومادرتو نگران کردی.الینا خانوم.
بعد یه مدت کوتاه جلوی خونه بودنمرد با تعجب گفت:اینجا زندگی میکنی.
الیناسرشو تکون داد:خب من دیگه باید برم به خاطر کاری که کردی تا اخر عمرم ممنونتم.ماشین افشین رسید اول لز همه مادر پیاده شد الینا هم پیاده شد و به سمتش رفتمادر که حسابی عصبی شده بودبا اخم گفت:من از دست تو چیکار کنم نمیگی اگه بلایی سرت میومد باید چه خاکی به سرم میریختم.زن عمو دست مادرو گرفت:ولش کن دیگه حالش خوبه برو توخونه دختر سر به هوا.
الینا به سمت ماشین مرد نگاه کرد ودست تکون داد وداخل رفت ایلیا هم رفت.الینا سریع داخل اتاقش رفت واز پنجره بیرونو نگاه کرد مرد با افشین صحبت میکرد بعر از چند دقیقهبا هم دست دادن وجدا شدن مرد به سمت ماشینش رفت وپاکت خریدای الینا رو به افشین داد و با سرعت رفت.
الینا احساس خطر کردصدای مادر از پایین میومدکه با افشین گفت:بهش بگو بیاد شامشو بخوره. افشین در زد وداخل شددرو پشت سرش بست وروی صندلی نشست:خب تعریف کن.
الینا خودشو زد به کوچه علی چپ:از چی؟
افشین اخمی کرد:از اینکه سه تا مرد مست دنبالت کرده بودن واگه اون مرد به دادت نمیرسید الان معلوم نبود چه بلایی سرت اومده بود.
الینا خجالت کشید وسرشو پایین انداخت:به کسی چیزی نگو خواهش میکنم.
افشین :خیالت راحت چیزی نمیگم اون پسره گفت اول نمیخواسته چیزی بگه ولی نگرانت بودگفت بیشر مراقبت باشم.
الینا که میخواست بحثو عوض کنه گفت:راستی زنت کی برمیگرده خیلی دوست دارم ببینمش.
افشین:ای کلک میخوای بحثو عوض کنی باشه.دوسه روزه دیگه برمیگرده راستس اینا وسایلته یادت رفته بود برداری.
الینا بسته هارو گرفت:شب بخیر افشین.
افشین شب بهخیر گفت واز اتاق رفت.الینا بسته هارو روی تخت گذاشت ویکی یکی بازشون کردولی یه بسته مال خودش نبود همونی بود که مرد از عروسک فروشی خریده بودحس کنجکاویش گل کردبا خودش کلنجار رفتوبسته رو باز کرد
عروسکی با لباسای قرمزبهش لبخند میزد چشماش از تعجب گرد شدکارت پوستالو برداشت وخوند:برای دختر سر به هواو شیطون امیدوارم بعداز خاطره بد امشب این هدیه حالتو بهتر کنه.الینا خندید  با وسواس عروسکو از بسته بیرون اوردوبا دقت بهش نگاه کردهمونی بود که همیشه ارزوی خریدنشو داشت:خب گونگ ایل من الینام از این به بعد بهت میگم گونگی چه طوره؟ اه چه جالب گونگی و جونکی هم قافیه این
الینا گونگی رو دوباره توی بسته گذاشت وروی تخت دراز کشید و سعی کرد چهره مردی که نجاتش داده رو مجسم کنه ولی نمیتونست بلاخره خوابش برد

دوستای گلم اینم عروسک گونگی







What do you do for a strained Achilles tendon?
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:40 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a author for your
blog. You have some really great articles and I think I would be a
good asset. If you ever want to take some of the load off,
I'd absolutely love to write some material for your blog in exchange for
a link back to mine. Please send me an email if
interested. Cheers!
Russ
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:11 ق.ظ
Hi i am kavin, its my first occasion to commenting anywhere, when i read this
piece of writing i thought i could also make
comment due to this sensible paragraph.
BHW
شنبه 12 فروردین 1396 01:56 ب.ظ
Hello, just wanted to tell you, I enjoyed this post. It was funny.

Keep on posting!
setareh
پنجشنبه 10 بهمن 1392 01:19 ب.ظ
وای چقدر قشنگ بود عزیزم
پاسخ elina junki : قوربونت عزیزم خوشحالم که دوست داشتی
بهار
جمعه 4 بهمن 1392 11:40 ق.ظ
سلام گلم دستت درد نکنه چه عروسکه خوشگلی منم می خوام بگو برای منم بیارن عروسک جونکیه ؟؟
پاسخ elina junki : سلام عزیزم قوربونت اره خیلی نازه عروسگ گونگ ایله شاه ودلقکه بهترین فیلم جونکی که باهاش حسابی معروف شد
المیرا
چهارشنبه 2 بهمن 1392 01:55 ب.ظ
عالی بود مرسی
منم از این عروسکا می خوام
پاسخ elina junki : فداتسفارش دادم برامون بیارنخیلی نازه منم دلم یکیشو میخواد
یائه رین
سه شنبه 1 بهمن 1392 06:33 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی داستانت خیلی قشنگ بود ممنون خدا رو شکر که امتحاناتت رو هم خوب دادی ...
پاسخ elina junki : سلاااااااام اجی مهربونم مرسیییییییی این قد که درس خوندم موهام ریخته
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox