می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت سوم سرنوشت

نوشته شده توسط:elina junki
جمعه 6 دی 1392-01:47 ب.ظ

سلام دوستای گلم خب ببخشید که قسمت سومو دیر گذاشتم یه مشکلی پیش اومده بود که خدارو شکر حل شد
دوستای گلم من فراموش کرده بودم پوستر داستانو بزارم
از ابجی یائه رین خیلی ممنونم که برام پوستر درست کرد

الینا که از دویدن وترس نفس نفس میزد نگاهی به مردا کردیکیشون بهش نزدیک شدودستشو به سمتش دراز کرد الینا سریع دست مردو کنار زد ومیخواست که از وسط دوتای دیگه فرار کنه که گرفتنشفریاد کشید یکیشون جلوی دهنشو گرفت
مرد م س ت:چه تلاشی میکنه!نترس بابا کاری باهات نداریم فقط میخوایم باهم دیگه خوش بگذرونیم
الینا دست مردو گاز گرفت و لگدی به پای اون یکی زد مرد که عصبانی شده بود سیلی محکمی به الینا زد و روی زمین انداختش
یکی از اونا پاهاشو گرفت و توی تاریکی کشیدش الینا جیغ کشید واز ترس داشت از حال میرفت  یه دفعه صدایی باعث تابیدن نور امید به قلبش شد مردی گفت: اهای اونجا چه خبره دارین چه غلطی میکنین و جلوتر اومد سگای کثیف اون دخترو ولش کنین 
یکی از مردای مست بلند شد وبه سمت مرد حمله ور شد ولی مرد به راحتی اونو کنار زد دوتای دیگه هم که دیدن از پسش بر نمیان فرار کردن
مرد کمی پشت سرشون دوید بعد به سمت الینا رفت واونو بغل کرد:خوبی ؟ چیزی نیست تموم شد 
الینا مردو محکم گرفت و اشکاش سرازیر شد
مرد الینارو بلند کرد وتوی ماشینش گذاشت نگاهی به صورت رنگ پریدش کرد :بهتر شدی بیا اینو بخور 
مرد با صورت ماسک زده وکلاه لیوان اب رو جلوی صورتش تکون داد:راستی یادم نبود گفتی کره ای بلد نیستی و به انگلیسی دوباره گفت بیا از این اب بخور حالت بهتر میشه
الینا دستشو دراز کرد تا لیوانو بگیره لرزش دستاش این قد زیاد بود که یکم از اب بیرون ریخت مرد که با لحن ارومش سعی میکرد وحشت الینا رو کم کنه گفت: ادرس هتلتو بده میبرمت میرسونمت 
الینا با صدای ضعیفی گفت: نیازی نیست خودم میرم و میخواست پیاده بشه که در قفل بود با ترس برگشت وبه مرد نگاه کرد مرد با لحن ارومی گفت: کجا میخوای بری با این حالت ؟
الینا با التماس گفت:تورو خدا بزار برم 
مرد ماشینو روشن کرد و راه افتاد:ادرستو بده چرا داری گریه میکنی ؟
الینا اشکاشو پاک کرد و ادرسو داد :اول باید بریم لباس فروشی نمیخوام پدرو مادرم منو با این وضع ببینن. مرد سرشو تکون داد و جلوی یه لباس فروشی شیک ایستاد.
بعد از یه ربع الینا برگشته بود به حالت عادی فقط موهاش اشفته شدا بود
وقتی میخواست سوار ماشین بشه چشمش به مغازه عروسک فروشی افتاد ویه عروسک نظرشو جلب کرد با تعجب به ویترین نز دیک شد مرد که از این حرکت الینا تعجب کرده بود کنارش ایستاد وگفت: به چی این قد با علاقه نگاه میکنی؟
الینا به عروسکی اشاره کرد وگفت:ببین اون عروسکو اون عروسک گونگ ایله.اون همون شخصیت که جونکی بازی کرده 
مرد با چشمای گرد شده به الینا نگاه کرد:جونکی؟ منظورت لی جونکیه>
الینا: اره دیگه مگه چند تا جونکی داریم؟
مرد نفس عمیقی کشید و کلاهشو روی سرش جابجا کرد





The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات