می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت یازدهم داستان عشق پاک

نوشته شده توسط:yaerain lee
یکشنبه 30 مهر 1391-03:19 ب.ظ

سلام دوستای گلم ببخشید بابت تاخیر زیادم عذرمیخوام یه مقدار خیلی زیاد بنده درگیر کارامم ولی امروز اگه خدا بخواد

میخوام ادامه داستانو بزارم گرچه میدونم کسی داستانمو نمیخونه ولی خب برای دل خودم میزارم اگه کسی هم

دوست داشت بخونه ممنون میشم

فردا صبح پدرش بهش گفت نرو مدرسه قراره اقای کیم بیاد و با هم برای خرید عروسی برید یون هی که خیلی ناراحت و ناامید بود حرف پدرش رو قبول کرد

اقای کیم با ماشین اخرین مدل اومد دنبال یون هی

اقای کیم : سلام یون هی عزیزم خوبی بیا بریم که امروز کلی کار داریم

اقای کیم در ماشین رو برای یون هی باز میکنه یون هی هم با ناراحتی میشینه تو ماشین و اصلا با اقای کیم صحبت نمیکنه وقتی

 رسیدند بازار اقای کیم یون هی رو برد تو یه جواهر فروشی گرون براش یه حلقه ی خیلی گرون خرید بعد رفتند مغازه ی کفش

فروشی مغازه دار گفت : سلام بفرمایید

اقای کیم  به یون هی گفت کدوم کفش رو میخوای اقای مغازه دار : بزارید دخترتون خودش انتخاب کنه

اقای کیم : دختر ! اون زنمه هفته ی دیگه هم عروسیمونه

اقای مغازه دار :( تعجب) عجب

وقتی خریدشون تموم شد اقای کیم یون هی رو برد خونه

پدر یون هی : سلام یون هی امروز باید با اقای کیم بریم تالار بگیریم اگه خواستی بیا

یون هی : نه پدر من میرم اتاقم استراحت کنم

یون هی میره تو اتاقش به یائه رین زنگ میزنه گ

یائه رین : سلام یون هی خوبی چرا چند وقته خبری ازت نیست

یون هی : یائه رین خواستم بهت بگم که تا یه هفته دیگه به عروسیم نمونده

یائه رین : خب چرا ناراحتی ؟

یون هی : هیچی بیخیال خداحافظ

بعد از اینکه یون هی تلفنو قطع کرد یائه رین میره تو فکر چرا اینقدر یون هی ناراحت بود حالا خوبه قراره با یه ادم پولدار ازدواج کنه بهتره فردا برم پیش ایل وو شاید اون بدونه این یون هی که هیچی به ادم نمیگه

فردا صبح یائه رین قبل از اینکه بره مدرسه میره پیش ایل وو

ایل وو : سلام یائه رین از این ورا

یائه رین : سلام راستش اوضاع یون هی خیلی منو نگران کرده

ایل وو : چرا مگه اوضاعش چیه ؟

یائه رین : تا یه هفته دیگه قراره عروسی کنه اما ناراحته

ایل وو : چی گفتی ؟ ( با تعجب ) واقعا تا یه هفته دیگه مجبوره با اون مردی که جای پدرشه ازدواج کنه ؟

یائه رین : اره دیشب با ناراحتی بهم زنگ زد و گفت

ایل وو رفت تو فکر

یائه رین : ایل وو چرا ساکتی به چی فکر میکنی ؟

ایل وو : بیچاره شدیم یائه رین

یائه رین : بیچاره واسه چی ؟

ایل وو : من باید به اقای پارک زنگ بزنم تو هم باید کمکم کنی

یائه رین : چرا به اقای پارک زنگ بزنیم ؟!!

ایل وو : تو چه دوست صمیمی هستی یون هی عاشق جونگ مینه یعنی تو نمیدونستی ؟!!

یائه رین : از دست یون هی چرا بهم نگفت که کسی رو که دوست داره جونگ مینه حالا ما باید چه کار کنیم دیگه قراره ازدواج کنه

ایل وو : راستش جونگ مین قبل از رفتن به ژاپن کادوی تولد یون هی رو به من داد تا بهش بدم

یائه رین : جدی ! یعنی جونگ مین هم یون هی رو دوست داره

ایل وو : اره

یائه رین : حالا میخوای چه کار کنیم ؟!

ایل وو : باید به جونگ مین زنگ بزنم

یائه رین : زنگ بزنی که چی بشه بابای یون هی خیلی بداخلاقه تازه اگه هم بتونیم مانع ازدواجش با اون مرد بشیم بدهی باباش چی میشه ؟

ایل وو : نمیدونم ولی باید به یون هی کمک کنم تو هم اگه خواستی کمکم کن تا زودتر مشکل رو حل کنیم

یائه رین : باشه تو بگو چه کار کنیم ؟؟

ایل وو : من همین الان زنگ میزنم به جونگ مین تو هم برو مدرست که دیرت نشه

وقتی یائه رین رفت ایل وو میره که زنگ بزنه به جونگ مین اما هر چی زنگ میزنه جونگ مین برنمیداشت

ایل وو : اه چرا برنمیداره چه کارکنم

ایل وو : کل روز تلاش کرد اما نتونست با جونگ مین تماس بگیره

فردا صبح یائه رین میره پیش ایل وو

یائه رین : ایل وو چی شد تونستی دیروز با جونگ مین تماس بگیری

ایل وو : نه نتونستم ولی یائه رین ما فقط 6 روز وقت داریم

فردا صبح اقای کیم میره دنبال یون هی که برن برای گرفتن وقت ارایشگاه

خانم ارایشگر : سلام دخترم شما پدرش هستید لطفا برید بیرون

اقای کیم : نه خانم من شوهرشم

خانم ارایشگر با تعجب گفت : خب پس دخترم با شوهرت برو اونجا لباست رو انتخاب کن

اقای کیم : بیا بریم یون هی

اقای کیم دست یون هی رو میگیره اما یون هی دست اونو رد میکنه

اقای کیم : باشه هر جور راحتی عزیزم بیا بریم لباستو انتخاب کن بعدش با هم بریم رستوران میخوام واست یه غذای خوشمزه سفارش بدم که تا حالا نخورده باشی

یون هی فقط به لباسها نگاه میکرد و هیچ نظری راجع به اونها نمیداد

خانم ارایشگر : دخترم چقدر سخت پسندی بیا اینجا لباسهای جدید رو ببین شاید بتونی انتخاب کنی

اقای کیم : خانم ارایشگر لطفا بزارید یکی رو پرو کنه

خانم ارایشگر : بله بیا دخترم این رو برو بپوش

وقتی یون هی اون لباسو میپوشه و از اتاق پرو مییاد بیرون اقای کیم میگه به به چقدر خوشگل شدی عزیزم

یون هی به جای اقای کیم جونگ مین رو تصور میکنه که دست به سینه وایستاده با یه کت و شلوار و کروات و داره اونو از بالا به پایین نگاه میکنه و لبخند میزنه

یون هی یه لحظه فکر کرد که جونگ مین اونجاست لباسشو میگیره بالا و می دوئه سمتش اما یه دفعه دید که تو بغل اقای کیم خودشو کشید عقب

اقای کیم : یون هی چته اول مییای بغلم بعد میری عقب

یون هی با ناراحتی لباسشو درمییاره و با گریه از مغازه میره بیرون

اقای کیم : صبر کن یون هی بزار برسونمت خونه خانم ارایشگر لطفا همین لباسو براش کنار بزارید ما 6 روز دیگه مییایم پیشتون من برم دنبالش

اقای کیم هر چی دویید به یون هی نرسید

اقای کیم : معلومه این چشه از وقتی نامزد کردیم یه ساعتم با من درست حسابی نبوده همش گریه میکنه و میدوئه  باید به باباش بگم تا حالشو بگیره اون فقط از باباش میترسه

یون هی اونقدر میدویید که خودشو رسوند مغازه ایل وو

ایل وو با دیدن یون هی تعجب کرد و ............

 

 

 

 

 





The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic