تبلیغات
داستان - قسمت دوم سرنوشت
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت دوم سرنوشت

نوشته شده توسط:elina junki
چهارشنبه 20 آذر 1392-09:45 ق.ظ

سلااااااام دوستای عزیزمببخشید که داستانو دیر گذاشتم باور کنید چند روزه سرعتم خیلی پایینهاز این به بعد به موقع میذارمبرا پوستر داستان هم باید بگم که من بلد نیستم درست کنم کسی اگه بلده بهم یاد بدهخب برید ادامه قسمت دومو بخونین
یک هفته گذشت این هفت روز مثل هفت ماه برا الینا گذشت.الیناوایلیا ازتمام دوستاشون خداحافظی کرده بودن. الینا به ازاده ونورا قول داده بود که از کره توی وب مطلب بزاره وتقریبا تمام بچهای وب میدونستن که الینا قراره بره کره وازش خواسته بودن عکس وچیزای جالب کره رو بزاره.
پدر زنگ زده بود وبا برادرش کارارو هماهنگ کرده بود.قراربود تمام خونواده به استقبال اونا بیان. الینا توی فرودگاه استرس گرفته بوداون هم مثل اوپاجونکی ترس از پرواز داشت!!!!!!! بعداز چند ساعت پروازبلاخره انتظار الینا تموم شد اونها توی فرودگاه کره بودن.
عموحسن: خانم بگرد حتما همین جاها باید باشن اعلام کرد که پروازشون نشسته.
زن عمو:دارم نگاه میکنم افشین توهم نگاه کن باز تو دقیق تری(افشین پسرعموی الینا است) ببینم اون الینا نیست؟؟؟؟ 
افشین وعمو هردو به سمتی که زن عمو اشاره کرد نگاه کردن الیناوایلیا جلو حرکت میکردن واطرافو نگاه میکردن که چشمشون به خونواده عمو افتاد هر دو به سمت اون ها راه افتادن وپدرومادرشون هم از پشت سراومدن. 
الینا اول از همه عموشو بغل کردو گفت:واااااااااای عمو دلم برات یه ذره شده بود. عمو حسن الینا رو از خودش جدا کردو به صورتش خیره شد. بعداز چند ثانیه گفت:وای دختر چه قدر بزرگ شدی بزنم به تخته مثل ماه شدی ؟ایلیا توهم بزرگ شدی شما دوتا هنوز شکل همین اگه الینا موهاش بلند نباشه نمیشه از هم تشخیصتون داد. 
چند تا پسر نزدیک الیناو بقیه خونواده ایستاده بودن و به الینا نگاه میکردن .
الینا در مقایسه با دخترایی که همون اطراف بودن خیلیییییییییی نازترو خوشگل تر بود 
در راه خونه الیناو ایلیا با شوروشوق خیابونا رونگاه میکردن الینا به افشین گفت:پسر عمو اب وهوای کره چه جوریه ؟؟؟؟ غذاهاش چه جوریه؟؟
افشین که درحال رانندگی بوداز توی ایینه به الینا نگاهی کردولبخندی زدوگفت:
چیه ؟؟؟؟؟ میخوای بری دور بزنی؟؟؟؟ بعدازظهر هوا سرد میشه الان خیلی گرمه خبببببب دوست داری کجا بری؟
الینا:نمیدونم!!!!! من که جاییی رو بلد نیستم
عموحسن: افشین میبرتتون همه کره رو ببینین سئول شهر قشنگیه مخصوصا شبا!! البته باید مراقب باشی ؟؟
پدر:چرا حسن جان؟؟؟؟؟؟  
عموحسن:اخه سریع گم میشی بعدشم شما که کره ای بلدنیستین این باعث میشه سریع سردرگم بشین .همیشه باید ادرس خونه همراهتون باشه اگه خدایی نکرده گم شدین به یه تاکسی هم بدبن میارتتون دم در خونه.
بعداز مدتی رانندگی به خونه رسیدن ایلیاوافشین توی یه اتاق بودن وعمووزن عموهم توی اتاق خودشون بودن وپدرومادر الینا هم توی یکی دیگه از اتاقا وسایلشونو گذاشتن والینا هم قرار شد توی اتاق افسانه دختر بزرگ عمو که انگلیس درس میخوند بخوابه بهتر از این نمیشد الینا خودش تنها بود واین باعث خوشحالیش شده بود.
تقریبا دوهفته ازاومدن الینا به کره میگذشت وتمام این مدت الینا با ازاده ونورا در ارتباط بود ومطالب جالبی اپ میکرد.
16 روزگذشت الینا یه سری وسیله لازم داشت  
الینا:مامان من باید برم خرید لباس لازم دارم.
مامان: باشه شب میریم اتفاقا منم یه چیزایی لازم دارم.
زن عمو: شب باهم دیگه میریم یه مرکز خرید بزرگ اون جا خیلی عالیه من همیشه از اون جا خرید میکنم. قیمتاش خیلی مناسبه.
شب الینا همراه مادروزن عمو به مرکز خرید رفتن اون جا خیلی بزرگ  بود ووسایلش خیلی متنوع بودن .
الینا شلوار جین ابی با یه کت قرمز پوشیده بود وموهاشو باز گذاشته بود این باعث شده بود الینا خیلی خوشگل تر بشه واز کنار هر کسی رد میشد اون طرف به الینا نگاه میکرد ومجذوب زیباییش میشد.  
الینا سرگرم دیدن ویترین های مغازها شده بود واصلا متوجه نشد که از مامان وزن عموش جدا شده در حالی که توی حال خودش بود به یه مرد برخورد کرد وپاکتای خریدش افتاد زمین. الینا کمی ترسید وجا خورد وبه صورت مرد نگاه کرد مرد ماسک زده بود ویه کلاه پوشیده بود واصلا صورتش قابل شناسایی نبود مرد خم شد و پاکتارو از روی زمین برداشت وبه سمتش گرفت وچیزی به کره ای گفت اما الینا که متوجه نشد مرد چی گفته به انگلیسی گفت: متاسفم من کره ای بلد نیستم متوجه نشدم چی گفتید!

مرد ابروهاشو بالا انداخت وگفت:اوکی باید از قیافتون میفهمیدم شما کره ای نیستین من معذرت میخوام . مرد تعظیمی  کردو رفت .
الینا به اطرافش نگاه کرد ودنبال مادرش گشت اما نتونس پیداشون کنه یه دفه الینا یخ کرد هروقتی میترسید همین جوری میشد. الینا با ترس این ورو اون ور میدوئید ولی بی فایده بود
از روی ناچاری از مرکز خرید خارج شد ولی از یه در دیگه رفت وبا یه چیز ترسناک مواجه شد
خیابون خلوت ونیمه تاریک بود الینا چند قدم جلو رفت ولی بادیدن چند مرد مست که کنار خیابون ایستاده بودن ایستاد
یکی از اونا چشمش به الینا افتاد وبا ارنج به کناریش زد مرد کناریش لبخند چندش اوری زد که باعث شد موهای تنش سیخ بشه چند قدم عقبی راه رفت بعد با سرعت برگشت وشروع به دوئیدن کرد
موهاش توی هوا پیچ وتاب میخوردن چند قطره اشک  روی گونهاش سرازیر شدن حتی جرات برگشتن ونگاه کردن به پشتشم نداشت پیچید توی یه کوچه تاریک  چند قدم که جلوتر رفت ایستاد وبا درماندگی به دیوار جلوش نگاه کرد
به پشت سرش نگاه کرد سه مرد با حس پیروزی به طرف الینا اومدن



How do you get Achilles tendonitis?
یکشنبه 26 شهریور 1396 11:38 ب.ظ
Hey there, I think your blog might be having browser compatibility issues.
When I look at your blog in Chrome, it looks fine but when opening in Internet Explorer,
it has some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, excellent blog!
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 10:48 ق.ظ
Saved as a favorite, I love your web site!
http://daryllungsford.hatenablog.com/entries/2015/06/23
سه شنبه 2 خرداد 1396 08:06 ب.ظ
Hey there! Do you know if they make any plugins to protect
against hackers? I'm kinda paranoid about losing everything
I've worked hard on. Any suggestions?
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 07:37 ق.ظ
I for all time emailed this weblog post page to all my contacts, because if like to
read it then my friends will too.
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 12:44 ب.ظ
Amazing! Its actually amazing piece of writing, I have got much clear idea concerning from this article.
یائه رین
چهارشنبه 4 دی 1392 09:25 ب.ظ
چی شد الینا جونم درست شد ؟؟
پاسخ elina junki : اجی امروز مراسم سال مادر بزرگمه نمیتونم داستانو بزارموقتی سرم خلوت شد میزارم
یائه رین
چهارشنبه 4 دی 1392 06:48 ب.ظ
الینا جونم اول کل داستانو تو نوت پد کپی کن و بعد بیار تو وب شاید درست شه
پاسخ elina junki : lمرسی اجی به خاطر راهنمایید از وقتی تو ورد نوشتم اینجوری شده
یائه رین
سه شنبه 3 دی 1392 10:13 ب.ظ
چی شده الینا چرا میهن نمیزاره اجی ؟؟ من میتونم کمکی کنم
پاسخ elina junki : نمیدونم چرا داستانو نمیذاره حالا چیکار کنم
زهرا
سه شنبه 3 دی 1392 11:27 ق.ظ
سلام چرا ادامشو نمیزاری
پاسخ elina junki : میخوام بزارم اجی ولی میهن نمیذاره نمیدونم مشکلش چیه
063
شنبه 30 آذر 1392 12:39 ق.ظ
ببین اصلا داستانت خوب نبود اینو دوستانه گفتم
پاسخ elina junki : بابت نظرت ممنونم ولی اشکالشو نگفتی تا بر طرف کنم.
063
شنبه 30 آذر 1392 12:33 ق.ظ
سلام چراقسمتی واسه دانلود داستانها نذاشتین
پاسخ elina junki : سلام داستان من که هنوز برا دانلود نرسیده بقیه داستانها هم فک کنم داشته باشه.
یائه رین
جمعه 29 آذر 1392 10:54 ب.ظ
الینا جونم سلام برات درست کردم اجی تو چرکنویس برو ببین اگه خوشت اومد بزار برای داستانت
پاسخ elina junki : وااااااااای مرسی اجی عالی بود
یائه رین
پنجشنبه 28 آذر 1392 08:12 ب.ظ
برات پیدا کردم خیلی خوشگله عکسهاشو برات میزارم دختره 18 سالشه تو چکنویس لینک عکسهاشو میزارم خوشت اومد بگو پوسترشو درست کنم
پاسخ elina junki : وااااااااااااای اجی مرسییییییییییی خیلیییییییییی خوشگله همین خوبه
یائه رین
پنجشنبه 28 آذر 1392 07:43 ب.ظ
الینا جونم جوابتو تو خصوصی دادم اجی
پاسخ elina junki : وااااای اجی مرسییییی
زهرا
دوشنبه 25 آذر 1392 05:53 ب.ظ
پس ادامشو کی میزاری
پاسخ elina junki : زود میزارم اجی
زهرا
یکشنبه 24 آذر 1392 07:20 ب.ظ
سلام عزیزم خیلی قشنگ بود ممنون
پاسخ elina junki : سلاااااااااام گلم مرسی
یائه رین
پنجشنبه 21 آذر 1392 09:55 ب.ظ
راستی عزیزم هر کمکی از دست من بر مییاد بهم بگو
پاسخ elina junki : واااااای اجی مرسیییییی
یائه رین
پنجشنبه 21 آذر 1392 09:54 ب.ظ
اخی پس ما یه اجی کوچولو پیدا کردیم خیلی خوشحالم باهات آشنا شدم
پاسخ elina junki : مرسی اجی منم همین طور
یائه رین
پنجشنبه 21 آذر 1392 02:37 ب.ظ
راستی نگفتی چند سالته رشتت چیه که بیشتر باهم آشنا بشیم البته اگه دوست نداری نگو
پاسخ elina junki : من 15 سالمه.سال دوم تجربیم(البته دو سالو جهشی خوندم)نه اجی این چه حرفیه خوشحال میشم یه دوست خوب پیدا کنم
یائه رین
پنجشنبه 21 آذر 1392 02:35 ب.ظ
سلام عزیزم من حرفی ندارم اگه دوست داشتی عکسهایی که میخوای باهاش پوستر بزنی بهم بده تو یه پست چرکنویس لینکاشو برام بزار البته خیلی هنری نمیتونم بزنم پوسترارو حالا به ازاده هم بگو
پاسخ elina junki : سلام اجی گلممرسیییییییییییییییییییی
الی جون
چهارشنبه 20 آذر 1392 08:42 ب.ظ
اجی زود زود قسمتا رو بذار
حالا چرا انقد ترسناکش کردی
پاسخ elina junki : ببخشید که دیر گذاشتم
ترسناکهقسمت بعدو که گذاشتم میفهمی چرا اینو نوشتم
یائه رین
چهارشنبه 20 آذر 1392 07:30 ب.ظ
راستی حالا این الینای ما چند سالشه ببینم به داییم میخوره
پاسخ elina junki : خخخخخخ داستان از 6 سال قبل شروع شده که 18 سالش بوده اره یه جوری نوشتم که بخوره
یائه رین
چهارشنبه 20 آذر 1392 07:29 ب.ظ
الینا جون من یه خورده درگیرم اگه برای پوستر میتونم کمکت کنم در خدمتم اگر هم نه آزاده میتونه کمکت کنه رشتش گرافیکه اگه دوست داشتی میتونی بهش بگی
پاسخ elina junki : اجی اگه بتونی برام درست کنی خیلی عالی میشه حالا به اجی ازاده هم میگم
یائه رین
چهارشنبه 20 آذر 1392 07:23 ب.ظ
سلام الینا جونم خوبی وای چه ترسناک بنده خدا الینا اون مردها کیان ؟؟
پاسخ elina junki : سلامخوبم توخوبی نوشتم دیگه چند تا مرد م.س.ت هستن میخوان الینا رو بگیرن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox