می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت اول داستان سرنوشت

نوشته شده توسط:elina junki
شنبه 2 آذر 1392-01:35 ب.ظ

سلام دوستای عزیزم خوبین؟ خب این اولین قسمت از داستان سرنوشته 

 قبل از اینکه برید ادامه به دو نکته مهم دقت کنید تا خدای نکرده سوئ تفاهمی پیش نیاد
 

1:شخصیت های اصلی این داستان( الینا وازاده و نورا نوسندهای فن کلاب لی جونکی ) واقعی هستند ولی اتفاقاتی که میوفته اصلا وجود خارجی نداره


2:بعضی از دوستان ممکنه طرفدار بازیگرای باشن که اسمشون اورده شده ولی بازم تاکید میکنم فقط از اسم این عزیزان استفاده شده وبرای کسی سوئ تفاهم پیش نیاد
حدود شش سال پیش دختری زیبا در یک شهر کوچک زندگی میکرد.اسمش الینا بود وسال سوم دبیرستان میخواست تموم کنه  اون خیلی سربه هوا وشیطون بود وتوی مدرسه همه دوسش داشتن
اون علاقه زیادی به کره داشت ویکی از ارزوهاش این بود که یه روزی مثل عموش بتونه بره کره واون جا زندگی کنه.
در یک روزگرم تو ماه خرداد:
مادر:ایلیا ,ایلیا!!بلند شو برو خواهرتو بیدار کن لنگ ظهره!امتحانش دیر میشه خودتم زودتر برو مگه امتحان نداری؟؟

ایلیا:وااای مامان ساعت 6 صبحه هنوز بزار مدرسه باز بشه میرم. 
ایلیا در اتاقو باز کرد 
ایلیا:الینا اهای با توام بلند شو.ایلیا به طرف تخت خواب رفت والینارو تکون داد الینا چشماشو نیمه لا کرد بعد پتورو روی سرش کشید ایلیا پتوروکنار کشیدوگفت:بلند شو نیم ساعت دیگه باید بریم اگه بلند نشی خودم میرم.منتظرت نمیمونم.بعد ایلیا نفس عمیقی کشیدو با شوروهیجان گفت:ایولللللل این اخریشه دیگه این امتحانای مزخرف تموم شد.الینا سرشو اززیر پتو بیرون اوردوبا حرص گفت: چه خبرته؟؟؟؟؟؟؟؟ برو بیرون ابراز احساسات کن.ایلیا پتو رو گرفت وگفت بلندشو دیگه چه قدر تنبلی. الینا با عصبانیت بلند شد!
بعد ازصبحانه الیناوایلیا کولهاشونو برداشتنو ازخونه رفتن بیرون.امتحان ساعت نه شروع شد ویه ساعتی طول کشید.بعد از امتحان همه بچها همدیگه رو بغل میکردنو از هم خداحافظی میکردن . الینا ساعت 2 به خونه برگشت .پدرش هم خونه بود واین خیلی عجیب بود. الینا یه دفه احساس نگرانی کرد وبا خودش گفت یعنی چی شده که بابا به این زودی اومده خونه.درحالو باز کرد وبه اهالی خونه سلام کرد مامانش از توی اشپزخونه گفت:سلام عزیزم امتحان خوب بود؟ ایشاا... امسالم شاگرداول میشی.برو دستو صورتتو بشور بیا غذا بخوریم.
الینا رفت توی اشپزخونه واروم گفت:مامان بابا چرا این قدر زود اومده خونه؟چیزی شده؟ مامان به صورت رنگ پریده الینا یه نگاه کردو گفت نه بابا.مگه باید چیزی بشه که پدرت زود بیاد خونه .بعدمکثی کردودوباره گفت:راستش عموت برامون دعوت نامه فرستاده .الینا باچشمای گردشده گفت :دعوت نامه؟؟؟؟؟؟
مامان:اره چرا تعجب کردی؟؟
الینا:خوب حالا چی میشه؟؟؟ میریم دیگه نهههههههه؟ مامان خواهش میکنم بریم باشه .(الینا مامانشو بغل کرد) باشه مامان ؟.بریم بعد باهیجان رفت به طرف اتاق کار پدرش درحالی که باصدای بلند پدرشو صدا میکرد :بابا بابایی بابای خوشگلم. وبدون درزدن وارد اتاقش شد.  
پدر:چه خبرته دختر؟؟؟؟؟؟؟؟ چراخونه رو گذاشتی رو سرت ؟
الینا:سلام بابا مامان راست میگه؟؟؟؟؟؟ واقعا عمو دعوت نامه فرستاده (الینا خودشولوس کردورفت بغل باباش)اره بابایی میریم دیگه نه؟ پدرش درحالی که سعی میکرد دستای الینارو ازدورگردنش باز کنه گفت:باز دختربدی شدی اگه این جوری کنی نمیریم. الینا سریع ازباباش جدا شدوبه صورش نگاه کردوگفت: اطاعت سرورم دیگه دختر خوبی میشم خببببببب شما چه جور دختری دوس دارین؟؟؟؟
پدر:دختری که الان بره ناهارشو بخورهوبه باباش اجازه بده کاراشو انجام بده راستی داداشت کجاس؟
الینا:اون گفت دیر میادخونه رفت بادوستاش روز اخری تفریح.
الینا ناهارشو خورد وقتی ایلیا اومد خونه موضوع مسافرتو فهمید شب الینا از خوشحالی خوابش نمیبرد وفقط به کره فکر میکرد باورش نمیشد یه هفته دیگه یکی از بزرگترین ارزوهاش براورده میشه.واین مسافرت مسیر زندگیش وسرنوشتشو برای همیشه تغییر داد.الینا از روی تخت بلند شد وبرقو روشن کرد ساعت 2 بود ایلیا مثل همیشه بادوستاش اینترنتی بازی میکرد بعضی وقتا صداش بالا میرفت.الینا کامپیوتررو روشن کرد بعدش رفت توی وبی که نویسنده بود اون وب برای یه بازیگر معروف کره ای به نام لی جون کی بود الینا با کمال تعجب دید دوتا از دوستاش ازاده و نورا هم هستن 
الینا:سلام اجی های گلم خوبین؟؟؟؟؟ 
ازاده:سلام الینا چه عجب!!!!!!!!! امتحانات تموم شد اجی؟؟؟؟
نورا:سلام عسیسم.خوبی چه خبرا خب!!!شیری یا روباه؟؟؟؟؟؟
الینا:شیرشیرم اجی!!!!! یه خبر خوب. قراره یه هفته دیگه برم کره.  
ازاده:ایول اجی الینا! مارو با خودت نمیبری!!!
نورا:ماهم میخوایم بیایم!!! 
الینا:اجی واقعا میگم عموم برامون دعوت نامه فرستاده.وااااااااااای دارم از خوشحالی دیوونه میشم.
ازاده ونورا:جاااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اجی راست میگی وای چه خبر خوبی  کاشکی میشد جونکی رو ببینی.
الینا: فکرشو کنید برم جونکیو از نزدیک ببینم اون وقت چی میشه!!!!!!!!
الینا تمام شبو با دوستاش توی وب سپری کرد ونزدیک ساعت 4 به خواب رفت توی خواب  هنرپیشه محبوبشو میدید.


خب قسمت اول تموم شد امیدوارم خوشتون بیاد درضمن نظر هم بدین اگه مشکلی داشت بگین





The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات