تبلیغات
داستان - قسمت سی و یکم داستان رویای زیبا
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.

قسمت سی و یکم داستان رویای زیبا

نوشته شده توسط:yaerain lee
یکشنبه 14 مهر 1392-08:01 ب.ظ

بفرمایید ادامه داستان






جونکی در رو باز کرد : تو اینجا چه کار میکنی ؟؟!!!

سایا : اوپا نگران نباش آیسان هیچ کاری نمیتونه کنه من نمیزارم

جونکی : بیا تو من میرم برات قهوه بیارم

سایا : نه اوپا زحمت نکش

جونکی : یه لیوان قهوه داد دست سایا و انگشتر رو تو دستش دید و انگار که رو سرش آب یخ ریخته باشن در حالی که چشاش 4 تا شده بود نگاهشو از اون انگشتر بر نمیداشت

سایا : اوپا حالت خوبه ؟؟!!!

جونکی در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود به خودش اومد : ها .... اره خوبم

سایا دستشو جمع کرد تا به روی خودش نیاره که جونگ مین بهش حلقه داده در حالی که میدونست نگاه مات و مبهوت جونکی به خاطر اون انگشتره

جونکی : پس قطعی شد اره

سایا : چی ... چی قطعی شده اوپا ؟؟!!

جونکی : خودتو به اون راه نزن اون انگشتر یعنی اینکه همه چی قطعیه

سایا خندید : اها اینو میگی نه جونگ مین به زور دستم کرد

جونکی : باشه تو راست میگی لازم نیست جلو من تظاهر کنی که دوستش نداری من میدونم تمام لحظاتی که اعصابت خورد بود و گریه میکردی به خاطر اون بود / جونکی زد رو میز و رفت سمت اتاقش

سایا از رو مبل بلند شد : اوپ.....پا تو چته ؟؟!!

جونکی با عصبانیت روشو سمت سایا کرد : اسمشو هر چی دوست داری بزار عشق ، دوستی ، حسادت ، دشمنی

سایا : اوپا چرا چهار گزینه ای طرح میکنی من ....

جونکی : من دیر تو رو دیدم میدونم زمانی ازت خواستم که تو قلبت باشم که کس دیگه ای توش بود دیگه جایی واسه من نبود من بیخود اصرار داشتم

سایا از حرفهای جونکی گریش گرفت و رفت جلوش : باشه اوپا اگه این انگشتر اینقدر تورو ناراحت کرده من درش مییارم

همین که سایا خواست انگشترشو دربیاره جونکی دست سایا رو  با عصبانیت کشید

جونکی : نه چرا درش بیاری این انگشتر همه قلب توئه که الان تو دستته دیگه جلوم تظاهر نکن که اونو دوست نداری دلتم برای من نسوزه

سایا : اوپا درسته من اونو دوست دارم ولی این دلیل نمیشه که تو رو فراموش کنم محبتهای تو رو دوستیت رو - برادریتو - عشقتو

جونکی با شنیدن کلمه ی عشق کلافه شد : سایا نگو دیگه نگو خواهش میکنم ترکم کن برو دیگه نمیخوام ببینمت تنهام بزار

جونکی رفت و روی مبل نشست و دست گذاشت رو سرش

سایا رفت کنارش نشست و دست گذاشت رو شونش اما جونکی دست سایا رو کنار زد و روشو از اون برگردوند

جونکی : برو خواهش میکنم کمتر عذابم بده من دیگه تحمل ندارم

سایا : باشه اوپا دستم رو رد کن ولی بدون که من تو رو فراموش نمیکنم تو همیشه برادر من میمونی و بدون اگر بیشتر از جونگ مین دوستت نداشته باشم کمتر از اونم دوستت ندارم بزار هر کاری که میتونم برات کنم من میرم با آیسان حرف میزنم که کمپانیتو برگردونه

جونکی : آیسان ؟؟!! نه حرفشم نزن نمیخوام دیگه ببینمش چه برسه بخوام برم زیر دینش اتفاقا خوب شد این کارو باهام کرد من باید از اول شروع میکردم همه چیزو من میتونم مستقل مستقل مثل قبلنا که هیچ شغلی نداشتم ولی آرزوی بزرگی تو سرم داشتم شروع کنم تو هم بدون که اگر من رو برادر خودت میدونستی من تو رو همه زندگیم میدونم اگرم با جونگ مین ازدواج کنی همیشه زندگیم میمونی و همیشه ازت حمایت میکنم

سایا در حالی که صورتش غرق تو اشک بود رفت تو بغل جونکی / جونکی هم اونو سفت تو آغوش گرفت

تو سالن تمرین جونگ مین منتظر سایا بود : اه این کجاست بهتره بهش زنگ بزنم

با صدای زنگ گوشی سایا و جونکی به خودشون اومدن

جونکی سایا رو از بغلش جدا کرد : ببین کیه

سایا شماره رو دید و برنداشت

جونکی : کیه جونگ مینه ؟؟!!

سایا چیزی نگفت

جونکی : اگر اونه جواب بده نگرانت میشه

سایا : الو سلام باشه الان مییام

جونکی : برو نزار منتظرت بمونه

سایا : اوپا مواظب خودت باش

جونکی لبخند زد و با سایا خداحافظی کرد

وقتی سایا رفت سالن جونگ مین داشت قدم میزد

جونگ مین : سلام بر عشق گرام معلومه کجایی

سایا خندید : معذرت میخوام دلواپست کردم

جونگ مین : نه دلواپس نشدم فقط یه کم نگرانت شدم هه هه

سایا : وا چه فرقی بین این دو کلمه هست

جونگ مین : خب دیگه من باید برم ماشین رو ببرم تعمیرگاه که فردا تو جزیره خراب نشه حالمونو بگیره

فردا صبح جونگ مین و سایا رفتن جزیره

وقت نزدیک جزیره شدن جونگ مین سرشو از ماشین بیرون کرد و داد زد : خدایا من چقدر خوشبختم

سایا : چرا داد میزنی ؟!!!

جونگ مین : تو هم داد بزن ببین که داد زدن تو هوای آزاد اونم اگه عشقت کنارت باشه چقدر کیف میده میخوام تو هوای ازاد اقرار کنم به دوست داشتنت

سایا خندید : از دست تو

وقتی رسیدن جزیره

جونگ مین : اول بریم هتل یه اتاق بگیریم بعد بریم اطراف بگردیم موافقی

سایا : باشه بریم من خیلی خستم

جونگ مین و سایا رفتن تو هتل

جونگ مین : سلام اقا ببخشید یه اتاق میخواستیم

اقا : یه اتاق؟؟!!

جونگ مین : بله مگه اشکال داره ما قراره ازدواج کنیم اینم حلقه نامزدیمون سایا نشون بده حلقتو

سایا : ولی ما که رسما ازدواج نکردیم

جونگ مین : بس کن سایا  کلیدو بردار بریم ممنون اقا

جونگ مین و سایا رفتن اتاق اما اتاق خیلی کوچیک بود و یه تخت یه نفره بیشتر نداشت

جونگ مین : چرا تختش یه نفرس

سایا با دیدن اتاق یاد اتاقی افتاد که با هیون تو جیجو گرفته بودن : عیب نداره جونگ مین وسطش پرده میکشیم و یا نه من میرم رو موکت میخوابم

جونگ مین : نه خیر رو موکت واسه چی من میرم یه اتاق با تخت 2 نفره میگیرم ناسلامتی اومدیم مسافرت

جونگ مین و سایا رفتن طبقه پایین تا اتاقشونو عوض کنن و بعدش رفتن تو محوطه تا قدم بزنن که گوشی جونگ مین زنگ خورد

جونگ مین : بله .......بله ... من تا 2 روزه دیگه برمیگردم کره

سایا : برمیگردی کره ؟؟!!!

جونگ مین : خیلی ممنون خبر دادین فعلا

سایا : یعنی چی میخوای برگردی کره

جونگ مین : اره میخوام برم کره ولی نه تنها با خانمم میرم

سایا : اگه منظورت از خانمت منم که نمیام

جونگ مین : نمییای ؟؟!! تو خوبشم مییای

سایا : مثل اینکه من و تو همش بایددعوا کنیم

سایا اخم کردو گوشه ی دیوار تکیه داد

جونگ مین رفت و دست گذاشت رو شونه ی سایا : من همه ی کارهامو ردیف کردم 2 روز دیگه میریم

سایا :پس جونکی چی میشه

جونگ مین : مگه قراره چیزی بشه کار اون به ما چه ما باید بریم مراسم ازدواجمونو برگزار کنیم

سایا : نه ......... نه ........ جونگ مین

سایا دویید سمت اتاق و در رو از پشت قفل کرد

جونگ مین در میزد و میگفت : سایا ...... سایا ...... خانمم تو که نمیخوای من تا صبح بیرون بخوابم

هر چی جونگ مین در زد سایا در رو باز نکرد : باشه باز نکن پس حداقل صبح زود پاشو برگردیم ما که از این سفر خیری ندیدیم

جونگ مین مجبور شد که تا صبح تو لابی بخوابه

صبح زود جونگ مین رفت و در اتاق رو زد تا سایا رو بیدار کنه

سایا هم با یه سرو وضع تمیزی اومد بیرون

جونگ مین با دیدن سایا آب دهنشو قورت داد و مات و مبهوت به سایا نگاه میکرد

سایا : چته چرا اینجوری نگام میکنی مگه نگفتی که میخوای برگردیم

جونگ مین : ها ..... ها... اره بریم من میرم ماشینو روشن کنم تو هم بیا

سایا : پس صبحونه چی ؟؟؟ من کشنمه

جونگ مین : اه اره دیدی داشت یادم میرفت بریم

بعد صبحونه اونها حرکت کردن سمت شهر

جونگ مین : وقتی رسیدیم سریع برو ساکتو جمع کن فردا داریم میریم

سایا : بازم که داری میگی میریم کره گفتم که من نمییام

جونگ مین : هی لج و لجبازی راه بنداز تو یه زن سرکشی

سایا روشو کرد سمت پنجره و دیگه هیچی نگفت

جونگ مین هم به سایا نگاه کرد و خندید : چتیه دیگه نمیتونی چیزی بگی نه ؟؟!!

وقتی اونها رسیدن

سایا : من میخوام برم سالن تمرین

جونگ مین : باشه برو من جایی کار دارم 1 ساعت دیگه مییام دنبالت

سایا رفت سالن تمرین

ایزوا : سلام کجایی تو دختر

ایزوا : واقعا ممنون که اوپا رو برگردوندی

سایا : چی برگردوندم ولی من ....

ایزوا : اره جونکی برگشته و کمپانی رو دوباره راه انداخته

سایا که از خوشحالی زبونش بند اومده بود رفت پیش منشی تا ببینه که جریان چیه .....















foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 10:13 ق.ظ
I visited various web pages except the audio feature for audio songs present at this
site is in fact wonderful.
http://picayunephantom44.soup.io
سه شنبه 2 خرداد 1396 07:56 ب.ظ
Thanks for sharing such a good thinking, paragraph is good, thats why i have read it entirely
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:36 ق.ظ
This design is steller! You most certainly know how to keep
a reader amused. Between your wit and your videos,
I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Excellent job.
I really enjoyed what you had to say, and more than that, how you presented it.
Too cool!
joongi
پنجشنبه 5 تیر 1393 03:33 ق.ظ
جونکی خیلی ماهه
پاسخ yaerain lee : اره عزیرم خیلی ماهه
الی جون
جمعه 3 آبان 1392 07:18 ب.ظ
سلام وب خییییییییییییییییییییلی نازی داری
با تبادل لینک موافقی؟
nora
دوشنبه 15 مهر 1392 04:27 ب.ظ
سایا خانوم عاشق داییت شده برا همون شکه شدم
پاسخ yaerain lee : اها اجی گرفتم قضیه رو دایییییییییییییییییییییییییییییییییییی (نیشخند)
nora
دوشنبه 15 مهر 1392 09:32 ق.ظ
پوسترتم خیلی ماهههههههه
پاسخ yaerain lee : ممنون اجی جونم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
فاطمه
یکشنبه 14 مهر 1392 10:39 ب.ظ
پاسخ yaerain lee : چشمک بوووووووووووووووووووووس
فاطمه
یکشنبه 14 مهر 1392 10:38 ب.ظ
عالی بود بازم خبرم کن
پاسخ yaerain lee : خواهش میکنم چشمممممممممممممممممممم
nora
یکشنبه 14 مهر 1392 10:22 ب.ظ
کومائوووووووو عزیزم خیلی جذاب بود این قسمت
یه لحظه فک کردم سایا هستم نفسم بند اومده بود
پاسخ yaerain lee : خواهش فدات بشم اره واقعا نفس بره این نقش دایی بیچارم فداش بشم
nora
یکشنبه 14 مهر 1392 10:20 ب.ظ
آجی این قسمت فقط تو شک بودم
پاسخ yaerain lee : سلام اجی جونم خوبی واقعا چرا ؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox